روزهای زندگی من
سلام دوستای گلم از بس خیلی وقته پست نزاشتم الان دیگه نمیدونم باید چی بنویسم یعنی اصلا نوشتنم نمیاد تو این مدته که نبودم(یعنی بودما ولی حال اپ کردن نداشتم)زندگی طبق روال جریان داره حال بابا جونم هم خداروشکر بهتره فقط فشار خونش بالاست که باید کنترل کنه و مدام با دستگاه چک کنه ..منوهمسری هم داریم بارامش زندگیمونو میکنیم خداروشکر البته چند روز پیش پدرهمسری یه کمی حالمونو گرفتن راستی بچه ها به نظرتون چند سال بعد ازدواج مناسبه که ادم بچه دار شه ؟به نظرتون چه پیش نیازهایی لازم داره بچه دار شدن(چه مادی چه معنوی)؟نظرتون برام خیلی مهمه لطفا حتما نظر بدین در این مورد راستی اوضاع در امن و امان است لطفا فکرای بد نکنین تا بعد در پناه خدای مهربون... تو این دو هفته اخیر خیلی گرفتار بودم و اصلا وقت نکردم حتی یه نگاهی به این وبلاگ بندازم قضیه از این قراره که هفته اولو منو همسری رفتیم شمال مامانمو هم بردیم و داداشم و بابام نیومدن ما قصد داشتیم یه هفته بمونیم منتها به خاطر اتفاقی که افتاد ۴ روز موندیم روز چهارم مطلع شدیم که بابای مهربونم به خاطر فشار خون بالا و درد حفیفی که تو ناحیه سینه اش حس میکنه به اورژانس زنگ میزنه و به بیمارستان منتقل میشه و تو بخش سی سی یو بستری میشه ما که این خبرو شنیدیم اونم از راه دور نمیدونین چی کشیدیم تا برسیم تهران مامانم که همش تو ماشین حالش بد بود و منو همسری هم هزار جور فکرو خیال کردیم و خیلی حالمون بد بود منتها تو راه من چند بار با عموم و داداشم تماس گرفتم و حال بابامو پرسیدم که اونا بهم اطمینان دادن که خطر رفع شده و بابا حالش خوبه و تحت مراقبته به خصوص وقتی داداشم گوشیو داد به بابام و صداشو شنیدم یه کم خیالم راحت شد خلاصه که بابام ۶ روز بستری بود و به دلیل گرفتگی رگ انژیو شد منو مامانم هم که از صبح تا عصر بیمارستان بودیم شکر خدا بابام فعلا مرخص شده و اومده خونه منتها کلی دارو باید مصرف کنه و بعد چند روز باز باید بره بیمارستان تا مراحل دیگه درمانیش انجام شه من که تو این چند روز با این استرس زیاد فقط و فقط توکلم به خدا بود و فقط از خودش کمک خواستم و بابای نازنینمو سپردم دست خودش و خدا رو هزاران بار شکر که تا الان مراحل درمانیش به خوبی انجام شده انشالا که بقیه شم به خوبی انجام شه .. از دوستای خوبم هم میخوام که لطفا دعا یادشون نره تا بعد در پناه خدای مهربون.. امروز یعنی ۳۰ شهریور تولد همسری جون بود راستی تا یادم نرفته امروز سالگرد خواستگاریم هم هست همسری و خونوادش درست روز تولدش اومدن واسه خواستگاری خونمون و بعدش که رفتن یه ساعت بعدش همسری اومد دنبالم با هم رفتیم گردش خداییش خیلی پر رو بودیم فکر کنم حالا با اجازتون میخوام اون بازی معروف وبلاگی رو که بنده بعلت تنبلی مفرط تا حالا انجامش ندادم با نهایت تاخیر انجامش بدم: اولین چیزی که با شنیدن یا دیدن کلمات زیر به ذهنتون میرسه چیه؟ دریا:عمق قهوه: به به تلخ و دلچسب غرور:یه کمش خیلی خوبه مدرسه:دوران خوشی که علیرغم خوشیش اصلا دوست ندارم دویاره بهش برگردم دفتر مدیر:خانم مدیر دبیرستانمون که یه خانم تپل و خیلی مهربونی بود که متاسفانه اسمشو فراموش کردم ابگوشت:مامان بزرگم قرمه سبزی :فقط قرمه سبزی مامانم که بیسته بیسته ریاضی:استاد جمشیدی استاد ترم اخر دانشگاه که استاد ریاضیات مهندسی بود که پوستمونو میکند و نمادی بود ازجزبه و دیسیپلین اهنگ: یانی و ونجلیس و کیتارو وکلا اهنگای بی کلام ماه رمضون:زولبیا بامیه و حلیم و ربنای شجریان استخر:دوست ندارم چندشم میشه همش فکر میکنم وقتی برم توی ابی که این همه ادم توشن کلی مریضی میگیرم روزنامه:جدول کودکی :خاطرات زیبا و کمی محو دروغ:دروغگوی خوبی نیستم خیلی خیلی تابلو دروغ میگم لیسانس:گذاشتم لب طاقچه و ابشو میخورم فوتبال:اه اه اه پرواز:دلم هری میریزه پایین اشک:اشکای بی موقعی که نمیشه جلوشو گرفت و کلی حرص ادمو در میاره ازدواج:همسری جونم وبلاگ:از پدیده های شگرررررررف شب:عشق من و سکوت و بی صدایی محض زندگی:زندگی را زندگی باید کرد عشق:خواب و خوراک رو از ادم میگیره ادم رو دچار یه یاس سکوت نما میکنه هلو:به به همه جورش عشقه هم خودش هم اسانسش هم ابمیوه اش هم دلسترش خارج:فقط برای مسافرت دوست دارم ولی برای زندگی اصلا اصلا بهش حتی فکرم نمیکنم چون ۲ روزه دق میکنم تحصیل:الان دیگه حوصله شو ندارم خواب:لذت بخش و خوشمزه مجلس: کتاب:اسرار کائنات سل ۸۸:سال طلایی و بسیار خوشمزه قزوین:یاد جوکای قزوینی میفتم اینترنت:ماده حیات کلم پلو:فقط کلم پلوهای خوشمزه مامانم دبی:یزدان و سارا پسر عموی مامانم و خانمش که سالها اونجا زندگی میکردن تا بعد همگی در پناه خدای مهربون و عزیز و دوست داشتنی ... دارم به این فکر میکنم که خدا تا چه حد میتونه مهربون باشه این مهربون بودن خدا از اون حرفای کلیشه ای نیست که تو همه کتابها میخونیم این مهربونی از اون نوعی هست که این روزا من با تمام وجودم لمسش میکنم انقدر برام ملموسه که تعجب میکنم چرا قبلا انقدر برام وضوحش زیاد نبوده راستی امروز یعنی ۱۷ شهریور اولین روز دیدار منو همسری جونه تا بعد همگی در پناه خدای بزرگ و مهربون یه چند روزی به هر وبلاگی سر میزنم یه جورایی به بچه و بچه دار شدن مربوطه به خصوص وقتی دیدم عسل جون و الاله جونم هم در این مورد از دغدغه های ذهنیشون گفتن منم تصمیم گرفتم در این مورد یه پست بزارم راستش تا پارسال که 4 سال از ازدواج منو همسری میگذشت کسی جرات نکرده بود در مورد بچه دار شدن یا نشدن ما ازمون سوال بپرسه یعنی من خودم از همون اول به کسی اجازه ندادم تو این جور مسائل دخالت کنه حتی مامانم هم هیچ وقت در این مورد ازم سوالی نمیکرد به جز مامان همسری که از همون ماه اول بعد ازدواج هی ازم میپرسید خبری نیست مامان نشدی؟ تا بعد همگی در پناه خدای مهربون.. امروز یعنی 4 شهریور (البته بهتر بود بگم دیروز چون ساعت 12 شب رو گدشته و وارد روز 5 شهریور شدیم) پنجمین سالگرد ازدواج منو همسری جونم بود راستی کادوی همسری به من یه میلیون تومان وجه نقد بود اما من امسال کمی تا قسمتی اسکروچ شدم و واسه همسری کادو نخریدم در اخر خدا رو میلیونها بار واسه داشتن همسری شکر میکنم از این که همچین انسانی رو در مسیر زندگیم قرار داد تا اخر عمرم شاکر و مدیون خدای خوبم هستم میخوام بدونه که هیچ وقت خوبیهایی که در حقم کرده رو یادم نمیره میخوام با شکرگذاری لیاقتمو بهش نشون بدم این که لایق همه نعمتهاش هستم و قدرشونو میدونم میخوام با روحیه قدردانی و شکرگذاری تمام خوشیها و خیرو برکت عالم رو وارد زندگیم کنم ...خدا جونم دوست دارم تا بعد همگی در پناه خدای مهربون.. وای که این یکی دو روزه چقدر خسته شدم از بس رفتم بیمارستان ..موضوع از این قراره که دایی جونم تصادف کرده و یکی از پاهاش بدجوری شکسته در واقع له شده از اونجا هم که داشتیم برمیگشتیم به همسری گفتم منو برسونه کلاسم (یوگا)دقیقه نود رسیدم از بس این خیابونا ترافیک بود ولی خوشبختانه رسیدم خیلی خیلیم دیروز کلاس بهم چسبید تا بعدهمگی در پناه خدای مهربون .. یه بازی از یکی از وبلاگا یاد گرفتم که میخوام انجامش بدم عنوانش هم هست عادتهای نا متعارف خودتونو شرح بدین؟ 1-ظرفیتم برای جمعهای شلوغ محدوده و بعد از 2 یا 3 ساعت ظرفیتم تکمیل میشه و دوست دارم برم یه جای دنج و خلوت البته به جو اون جمع هم خیلی بستگی داره اگه جوش برام دوست داشتنی و جالب باشه خیلی هم لذت میبرم و تا ساعتها هم میتونم تو اون جمع باشم ولی اگه نوع جمعو دوست نداشته باشم واقعا برام عذاب اور میشه و فقط دوست دارم زودتر اونجا رو ترک کنم 2-اگه کسی بهم بدی کنه تا اخر عمرم یادم نمیره و متاسفانه همش میاد جلوی چشمم البته برعکسشم صادقه یعنی اگه کسی بهم کوچکترین خوبی کنه یادم که نمیره هیچ تا اون خوبیشو تلافی نکنم یه لحظه ارامش ندارم 3-در برابر مشکلات زود از کوره درمیرم ولی بعد از صحبتهای ارامش بخشی که همسری باهام میکنه همه چی یادم میره و دوباره روحیه امو به دست میارم و با امیدواری منتظر رفع اون مشکل میشم 4-گاهی اوقات البته گاهی اوقات غرغرو میشم اونم بر سر همسری طفلکی اما بعدش پشیمون میشم و سعی میکنم از دلش در بیارم 5-کمی تا قسمت زیادی تنبل میباشم و از هرگونه فعالیتهای فیزیکی اعم از ورزشهای پرجنب و جوش و کار خانه فراری و منزجرهستم 6-راحتی خودمو به هیچ کس نمیدم البته در راستای تنبل بودنم اینطوریم میدونم شاید خیلی خیلی اخلاق بدی باشه اما دست خودم نیست 7-چون از اون وقت که یادمه هر وقت مهمونی یا مجلسی میریم خیلیا از قیافم تعریف میکنن اگه جایی بریم و از این جور تعریفات ازم نشه اعتماد به نفسم میاد پایین و همش فکر میکنم حتما امروز ارایشم یا لباسم یا مدل موهام زشت شده که کسی ازم تعریف نمیکنه 8-با تلفن به هیچ وجه رابطه خوبی ندارم و این یعنی این که تلفن زدن به دوست و اشنا و غریبه برام حکم مرگو داره و تا مجبور نباشم این کارو نمیکنم فقط به مامانم و همسری و مامان بزرگم و خاله ام خیلی راحت زنگ میزنم و روزی صد بارم میتونم این کارو بکنم 9-هر وقت تو مرکز خریدی بازاری چیزی یه چیزیو ببینم که خیلی خیلی خوشم بیاد حتی اگه لازمش نداشته باشم اما تا اونو نخرم خواب به چشمم نمیاد و حتی شبا هم خوابشو میبینم که قبول دارم اخلاق فوق العاده بدیه چه بسا خیلی اوقاتم بعد خریدن اون چیز پشیمون میشم که دیگه پشیمونی سودی نداره 10-عاشق پول جمع کردنم ۱۱-خیلی سخت دکتر میرم یعنی تا وقتی که مشکل خیلی جدی نداشته باشم نمیرم کلا از هرچی دکتر و مشتقات اونه فراریم به جز دندونپزشکی که اصلا نمیترسم و برای کوچکترین مشکلی میرم دندون پزشکی چون به شدت به دندونام حساسم دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه از شما دوستای خوبم هم دعوت میکنم این بازیو انجام بدین راستی بچه ها بین این فیلمهایی که الان اکرانه کدوم فیلم ارزش دیدنو داره ؟فیلم پستچی سه بار در نمیزند قشنگه یا مزخرفه؟هرکی دیده بیاد بگه تا بعد... روزهای گرم تابستون همچنان در گذرن و زندگی هم خیلی روتین در جریان.این وسط شدیدا دلم هوای یه مسافرتو کرده همسری هم طفلک همش میگه بیا بریم مسافرت منتها با این گرمای هوا میدونم اصلا خوش نمیگذره اخه خرداد ماه که رفته بودیم مسافرت از بس هوا گرم بود که یه جورایی گرما زده شدیم حالا چه برسه به الان که دمای هوا اکثرا رو 40 درجه هست واسه همینم فعلا خودمو راضی کردم تا اواخر شهریور صبر کنیم اونوقت که هوا هم نسبتا خوب میشه یه مسافرت درست حسابی بریم .. راستی جدیدا تو یه کتابی یه مطلب خوندم که خیلی به درد ما خانمایی که عاشق خرید کردن هستیم میخوره تا بعد همگی در پناه خدای مهربون روز پدرو به بابای گلم تبریک میگم امیدوارم 120 سال زنده باشه و همیشه سایه مهرو محبتش بالای سرما و از اونجایی که امروز یه جورایی روز مرد هم هست پس به همسری جونم هم تبریک میگم امیدورام همیشه سلامت باشه و در اینده هم یه پدر خوب و نمونه بشه امسال برای اولین بار واسه همسری تو این روز کادو خریدم جدیدا یه کتاب خرید به اسم چهار اثر از فلورانس اسکاول شین که خیلی زیباست چقدر خوندن این کتاب به همراه پخش سی دی ملایمی که از مربی یوگامون گرفتم بهم ارامش و امید میده موفقیت عظیم معمولا لحظه ای از راه میرسد که ابدا انتظارش را ندارید انقدر باید صبر کنید تا قانون عظیم جاذبه به کار افتد ... وقتی چشم امیدتان به خدا باشد هیچ چیز انقدر عجیب نیست که پیش نیاید تابعد همگی در پناه خدای زیبا و مهربون
که یه روزکلا ارامشمون یکم انگولک شد ولی به هر حال من طبق یه قانون سری که میگه" هیچ یک از اینها تکانم نمیدهد" سعی میکنم ریلکس باشم و اصلا انگار نه انگار
البته اعتراف میکنم که گاهی شکست میخورم ولی سعی میکنم واقعا فکرمو منحرف کنم همسری هم بهم میگه ذهنتو ریست کن و فکر کن مساله ای پیش نیومده ...کلاس یوگا هم مرتب میرم دو روز در هفته رو در ضمن مربیمون هم عوض شده و یه مربی خیلی جاافتاده که ۳۵ ساله مربی یوگاست واسمون اومده که تو هند دوره دیده و خیلییییییییی کارش درسته در واقع بهتره بگم استاده که باعث شده خیلی بیشتر ازگدشته از کلاس و تکنیکها لذت ببرم ...![]()
![]()
![]()
منم از چند روز قبل تصمیم گرفتم واسه همسری بیرون تولد بگیریم خلاصه چند تا مهمون دعوت کردم واسه امشب تو یه رستوران خوب و دنجی که خودمون هم مشتریش هستیم کلا ۱۰ نفر بودیم خیلی خیلی خوش گذشت و کلی گفتیمو خندیدیم به خصوص دایی کوچیکم و پسر دایی بزرگم و داداشم هم که یه پا دلقکن
کلی مارو خندوندن بعد شام هم همسری شمعهای ۳۳ کیکشو فوت کرد در گوش همسری گفتم موقع فوت کردن یه ارزوی خیلی خوب کن
یه بار همسری فوت کرد بعدش گفتم دوباره شمعو روشن کنه تا منم فوت کنم(خوب چیه منم میخواستم ارزو کنم
)یه شونصد باریم دختر داییم روشن کرد و فوت کرد
خلاصه شمع فلک زده دیگه تموم شد
بعدشم یه چای باحال همراه با کیک تولد شکلاتی میل کردیم
...کلی هم عکسای خوشکل گرفتیم ..راستی کادوهای همسری عبارت بودند از :مامان و بابام سه تا جام کریستال قرمز فوق العاده شیک داداشیم یه تی شرت ناناز بقیه هم ادوکلون مارک رویال و ست کامل اسپری و ادوکلون و افتر شیو و مام مارک ادیداس و خودم هم یه سکه به همسری کادودادم ...در کل شب خیلی خوب و به یاد ماندنی بود
اونجا کلی همسری رو بوس بوسیش کردم
و یه شونصد باری هم از امروز صبح تولدشو تبریک گفتم
خلاصه این بود گزارش تولد ...![]()
اخه ابگوشتاش حرف نداره![]()
تکنولوژی
البته قبل رسیدن بهش ولی بعد که ادم خرش از پل میگذره همه چی برمیگرده به وضعیت عادیش![]()
![]()
![]()
وجودش از اب و هوا برام ضروری تر حس میشه
مطمئنا نوع نگاهم عوض شده الان جور دیگه ای به همه چیز نگاه میکنم به اتفاقات دورو اطرافم با یه دید وسیعتری نگاه میکنم دیگه علت وقوع خیلی از اتفاقت ریزو درشت روزمره دورواطرافمو متوجه میشم انقدر اینجوری دیدن برام لذت بخشه که عمق این حس و این لذت باعث میشه چشمام خیس بشه![]()
اصلا باخودم فکر میکنم چه جوری میشه این همه توجه و این همه محبت و این همه عشق خدا رو پاسخ داد ؟!چه جوری میشه به معنای واقعی کلمه شکرگذارش بود؟اینی که من روزی صد بار چه تو دلم و چه با صدای بلند با تمام وجود از خدا تشکر میکنم کافیه؟وقتی میبینم کوجکترین و پیش پا افتاده ترین کار مثبت و خوب ما خیلی زود یه تاثیر مثبت چشمگیری تو زندگیمون میزاره دهنم باز میمونه از اینهمه خوش حسابی خدا!!!ا![]()
ز این که چقدر زود دستمزد اونکارو بهمون میده ..یه چیزی میگم شاید باور نکنین دیروزهمسری که میره دم دفترش میبینه یه بچه گربه خیلی نحیف دم در دفترنشسته و میومیو میکنه و از بس گشنشه صداش به زور درمیاد و از اونجایی که همسری نسبت به حیوانات خیلی دل رحمه و شدیداحیوان دوست بچه گربه رو ور میداره میبره تو دفتر و میره براش کالباس و شیر میخره میاره و خلاصه خوب بهش غذا میده تا یه کم جون بگیره کلی هم باهاش بازی میکنه موقع اومدن هم میزارتش تو حیاط خلوتشون ..خلاصه قرار شده که تا یه مدتی که یه کم بزرگ بشه و جون بگیره نگهش داره بعدا ولش کنه بره ..در قبال اون رحمی که همسری به یه حیوون زبون بسته کرده امروز یه اتفاق خیلی خوب و شادی اوری برامون افتاد که اصلا انتظارشو نداشتیم انقدردور از انتظار بود که همسری تا چند دقیقه هنگ کرده بود و به جای خوشحالی رفته بود تو فکر به همسری میگم خوب چرا خوشحال نیستی این اتفاق خیلی برامون خوبه تو باید الان مثل همیشه شادی کنی همسری میگه خوشحالم واقعا خوشحالم ولی دلم میخواد یه دل سیر بشینم گریه کنم از این همه محبت خدا
نمیدونم چه جوری ازش تشکر کنم؟میدونم این اتفاق واسه محبتیه که من به اون بچه گربه کردم هرچند شاید برای بعضیا این فکرخنده دار باشه ولی من مطمئنم به خاطر رحمیه که به یه حیوون زبون بسته کردم دیدم راست میگه چقدر لطف خدا از راههای ساده ای که حتی فکرشوهم نمیکنیم به زندگیمون سرازیر میشه
...از این جور اتفاقات خیلی دورو اطرافم دیدم میدونین یه قانون کارما توی کائنات حاکمه به زبون ساده تر قانون عمل و عکس العمل .تو این دنیا هر کاری که ما میکنیم به خصوص در قبال انسانها یا موجودات دیگه یه جور انرژی تولید میکنه که میتونه مثبت باشه یا منفی و اون انرژی مثل یه بومرنگ تو کائنات یه چرخی میزنه و در نهایت میخوره به خودمون و تاثیرشو تو زندگیمون میبینیم واسه همینه میگن هیچ وقت در قبال دیگران(نه فقط انسانها بلکه همه موجودات)یه کار منفی نکنین یا انرژی منفی نفرستین چون عین همون به خودتون برمیگرده مثلا هیچ وقت کسیو نفرین نکنین چون اثار مخرب اون نفرین یا اون انرژی منفی وارد زندگی خودتون میشه ..من کسایی رو دیدم که با رفتار بیرحمانه ای که حتی با یه حیوون داشتن دچار عواقب بدی شدن مثلا تو فامیلای ما یه خانمی هست که خیلی از حیوونا بدش میاد به خصوصو از گربه .یه روز یه گربه ای رو که اومده بود تو حیاطشون کلی میزنه تا حیوون فرار میکنه به چند روز نرسید که معده این خانم خیلی بی مقدمه شروع به خونریزی وحشتناکی میکنه و کارش به بیمارستان میکشه اصلا نمیتونست هیچی بخوره مثل اسکلت شده بود الانم هنوز داره با اون مریضی دستو پنجه نرم میکنه ..میخوام بگم که رفتار ما نه فقط با انسانها بلکه با حیوانات هم کارمای خودشو به دنبال داره .چقدر خوبه همیشه سعی کنیم تو وجودمون انرژیهای مثبتی داشته باشیم که به دیگران هم منتقلش کنیم اگه یه نفر بدترین کارها رو با ما کرده به هیچ وجه نفرین و ناله نکنیم بلکه اونو بسپریم به این سیستم منظم و دقیق کائنات (بسپریمش به خدا)چون طبق این قانون اون خودش مجازات میشه و دیگه نیازی نیست ما خودمونو و زندگیمون پر کنیم از انرژیهای نامطلوب و منفی که زندگیمونو تحت الشعاع قرار بده. دوستای خوبم باورکنین این مقوله انرژی خیلی بحث جالبیه که اگر واردش بشین متوجه میشین که همین انرژیهایکه ما بوسیله احساسات مخلتف از خودمون ساطع میکنیم تمام زندگی مارو میسازن ..
در واقع اولین قرارمون.همونطور که میدونین ما اینترنتی باهم اشنا شدیم تیرماه ۸۱.و ۱۷ شهریور ۸۱ اولین قرارمونو تو شهرک غرب گذاشتیم و همدیگرو دیدم
این روزو به خودم و همسری مهربونم تبریک میگم
راستی خیلی قشنگ و زیبا همونطور که گفتم خدای نازنینم هدیه این روزو بهمون داد خدا جونم دوست دارمممممممممممممممممممم![]()
![]()
![]()
که منم یه جوری جواب میدادم که حالا حالاها دلشو واسه نوه دار شدن صابون نزنه
البته اون بنده خدا هم از روی بدجنسی نمیپرسیدا فکر میکرد چند ماه بعد ازدواج اتفاق افتادن این مساله طبیعیه به خصوص وقتی تو فامیل یا دوستو اشنا میدید یکی نینی دار شده فیلش یاد هندستون میکرد یه روز همسری بهش گفت مامان جون ما تا چند سال اصلا اصلا بهش فکر نمیکنیم این شد که دیگه اونم نپرسید تا چند ماه پیش که دختر خاله همسری که یه سال بعد ما ازدواج کرده بودبچه دار شد باز دیدم یه روز صبح مامان همسری زنگ زده به من میگه مامان نشدی منم همینجوری دهنم باز مونده بود
گفتم نه چه طور مگه؟میگه اخه لادن مامان شده من گفتم خوب به سلامتی
ولی اصلا از دستش ناراحت نمیشم چون میدونم کاملا بی منظور این سوالارو میکنه به خاطر اینکه همسری هم تک فرزنده واسه همین خوب خیلی ذوق نوه ایندشونو دارن دیگه واسه اینه که درکشون میکنم ..مامانم هم که هیچ وقت در این رابطه ها صحبت نمیکرد الان چند ماهه که تقریبا علنی و رک حرف میزنه اولاش که از دهن فامیل و همسایه منظورشو میفهموند مثلا میگفت خانم فلانی میگه هنوز مادربزرگ نشدی؟یا دخترت هنوز نینی نداره؟و از این قبیل حرفا تا این که الان دیگه راحتتر حرف میزنه و با زنون بی زنونی میفهمونه که دیگه الان وقتشه..مثلا اون روز میگه بابات میگفت اگه بچه ها قصد بچه دار شدن دارن دیگه الان وقتشه 5 سال از ازدواجشون میگذره و الان کاملا به موقع هست
یا یه چیز خنده دار تر بگم چند روز پیش بابام رفته بوده داروخانه هم دارو بگیره هم از این تستای قند اونجا اشتباهی به جای تست قند بهش بیبی چک میدن
بابام هم دیگه روی بسته رو نگاه نمیکنه ببینه چی نوشته خوب فکر میکنه حتما درست داده دیگه بعد که میاد خونه میبینه روش نوشته pregnancy test
خلاصه بعد از این که کلی بامامانم میخندن مامانم میگه اشکال نداره میدمش به ملودی اون روز رفته بودم ورداشته اونو میده به من منم گفتم اخه به چه درده من میخوره من نمیخوام مامانم هم گفت خوب به درد تو میخوره دیگه بالاخره لازمت میشه
..خلاصه این روزا این جور حرفا خیلی منو به فکر برده منی که اصلا به بچه فکر که نمیکردم هیچ از حاملگی وحشت هم داشتم از شما چه پنهون یه مقدار دارم علاقمند میشم
به خصوص وقتی وبلاگای مامانایی رو میخونم که از بچه هاشون و شیرینکاری اونها و اون عشق و علاقه مضاعفی که تو زندگیشون ایجاد شده میخونم بیشتر خوشم میاد مخصوصا مخصوصا هیجان انگیزترین بخشش برام خرید لوازم بچه ست
مثلا وقتی عکس اتاقای خوشکل بجه هارو تو این وبلاگا میبینم یا وسائل سیسمونیشونو کلی ذوق زده میشم و دلم میخواد منم از این خریدا بکنم
میدونم حرفم بچه گانست و مسلما همه بخش بچه دار شدن به سیسمونی خریدنش خلاصه نمیشه ولی خوب نمیدونم چرا این بخشش بیشتر از همه ابعادش منو قلقلک میده(خلاصه بدونین اگه من یه روزی نینیدار شدم از ذوق سیسمونی خریدنه و لاغیر
)البته اینو بگم که همسری تا 2 سال دیگه اصلا موافق نیست یعنی میگه زودتر از 2 سال بعد اصلا و ابدا ..منم تو این 1یا2 سال سعی میکنم اطلاعات مربوط به بچه و بچه داری و تربیت کودک و اصول علمی این قضایا و صد البته مهمتر از همه اطلاعات مربوط به سیسمونی و برندهای مرغوب لوازم بچه رو اپ تو دیت کنم
حالا یه چیزی میگم تو رو خدا بهم نخندینا منی که همیشه عشق خرید واسه خودم بودم و البته الانم هستم یه چند هفته ای هست علاقمند شدم واسه نینی ایندمون یه چیزایی بخرم
البته چیزایی که برای هر دو جنسی قابل استفاده باشه به خصوص عاشق این شدم که سرهمیاو بادیهای خوشکل با رنگهایی که برای هر دو جنس قابل استفاده باشه بخرم البته تا الان که اصلا این کارو نکردم یه جورایی واسم خنده دار و مضحکه ولی با خودم که فکر میکنم میبینم چرا باید خنده دار باشه خوب اصلا 2 سال نه 5 سال دیگه بالاخره که ما یه روزی بچه دار میشیم اونوقت خیلی لذت بخشه که مثلا لباسایی رو که چند سال قبل به وجود اومدن بچمون با کلی خاطره براش خریدیم تنش کنیم و یاد حال و احساس این روزامون بیفتیم که هیچ ذهنیتی از بچه ایندمون نداشتیم
..اونروزی به همسری هم گفتم دلم میخواد بعضی وقتا یه چیزای خوشکلی واسه نینیمون بخریم البته اول همسری کلی خندید بعدشم گفت باشه عزیزم اگه این کار خوشحالت میکنه باشه
ولی زیاده روی نکن بزار بعد اومدن نینی کلی چیزای خوشکل واسش میخریم
خلاصه که تصمیم گرفتم گاهی وقتا به خاطر دل خودم که ذوق زده بشم یه چیزای خوشکلی واسه نینی بخرم اگه هم روزی روزگاری قسمت شد خریدم عکسشو میزارم مطمئن باشین ...
جالب اینجاست که بعد از 5 سال دوباره این روز افتاد به چهارشنبه اخه روز عروسی ماهم دقیقا جهارشنبه بود
از دیشب بگم که مامانم منو همسری رو دعوت کرد شام بریم اونجا من هم فکر میکردم امسال مامانم به خاطر جریان داییم روز سالگردمونو فراموش کرده خلاصه پاشدیم رفتیم اونجا که تا از در وارد شدیم مامانو بابای مهربونم منو همسری و بغل کردنو سالگرد ازدواجمونو تبریک گفتن منم بسی شرمنده شدم که پیش خودم فکر کرده بودم یادشون رفته
مامان عزیزم هم زحمت کشیده بود یه شام فوقوالعاده خوشمزه پخته بود بعد شام هم در حال خوردن شیرینی مامانم اورد کادوی منو همسری رو داد واسه همسری تاپ و شلوارک و واسه منم یه بلوز خیلی ناز به همراه مقداری وجه نقد زحمت کشیده بودن که کلی بهم چسبید
اخه هر سال به مناسبتهای مختلف مامانم با خود من میره و واسمون کادو میخره که باب میلمون باشه ولی امسال اصلا به من نگفته بود و واسه همین سورپرایز شدم و خیلی بیشتر از سالهای قبل بهم چسبید از خدا میخوام همیشه همیشه مامان و بابای مهربونم و داداش خوبم رو در پناه خودش حفظ کنه که وجودشون در کنار وجود همسری بزرگترین نعمت خدا به من هست
...امروز هم ار صبح که از خواب پاشدیم منو همسری بالغ بر دویست دفعه به هم گفتیم"عزیزم سالگرد ازدواجمون مبارک"
و کلی ابراز احساسات کردیم بعدشم عصر من بعد از 5 سال دوباره لباس عروس خوشکلمو پوشیدم
و کلی عکس گرفتیم تو این 5 سال اصلا تا حالا لباس عروسمو نپوشیده بودم ولی امسال به دلم افتاد که بپوشمش وقتی میخواستم از جعبه درش بیارم تمام خاطرات روز عروسی برام تداعی شد لباس عروسمو فردای عروسی داده بودیم خشکشویی واسه همینم تمیز تمیز مثل یاس بود میخواستم بپوشمش اصلا دلم نمیومد همش فکر میکردم الان کثیف میشه ..تور سرم رو هم وصل کردم به موهام و دیگه دقیقا مثل یه عروس واقعی شده بودم حتی کفشای عروسیم رو هم پوشیده بودم
همسری که کلی کیف کرده بود و همش فیگورای مختلف بهم میداد تا عکس بگیره دست بردار هم نبود
یه حس خاصی داشتم وقتی بعد 5 سال دوباره خودمو تو اون لباس دیدم انگار که این 5 سال اصلا وجود نداشته و من تازه امروز دارم عروسی میکنم یه جور حس نوستالژیک اومد سراغم باور نمیکردم که جند سال از عروس شدن من گذشته
...بعدشم بعد افطار با همسری رفتیم رستوران لوکس*طلایی و یه شام خوشمزه و چرب و چیل خوردیم
(رفتیم تو تراسش نشستیم هوا هم عالیه عالی بود)وقتی داشتیم میرفتیم تو ماشین به همسری گفتم یه سی دی خیلی شاد بزار نا سلامتی داری عروس میبیری
اونم اهنگ عروس از اصف و گذاشت و کلی شارژ شدیم همش یاد اون موقعی افتاده بودیم که با همسری روز عروسیمون داشتیم میرفتیم اتلیه و همه ماشینای دورو اطراف وقتی مارو میدیدن واسمون بوق بوق میزدن یا دست میزدن و کلی ابراز احساسات از خودشون نشون میدادن یادش بخیر چه روز قشنگی بود
...بعد رستوران هم رفتیم بگردیم که به همسری گفتم میدونی الان بعد اون شام چرب و چیل چی دلم میخواد؟همسری گفت چی؟گفتم یه فهوه ترک تلخ به به
و تا سرمو برگردوندم دیدم رو یه مغازه زده قهوه !!(تو خیابون نیاوران)اصلا فکر نمیکردم تا این حد مستجاب الدعوه باشم
خلاصه همسری پیاده شد و واسم یه قهوه گرفت میتونم به جرات بگم خوشمزه ترین قهوه ای بود که تو عمرم خورده بودم ای چسبید ای چسبید همسری میگه قهوه تلخو چه جوری میخوری مزه حنا میده
اخه ایشون همه چیو شیرینه شیرین میخوره بر عکس من که حتی شیر کاکائو رو هم تلخ میخورم قهوه شیرین رو هم اصلا نمیتونم لب بزنم انگار دارم چای شیرین میخورم
خلاصه که قهوه مذکور حالی داد بس اساسی و اون همه پرخوریها همش رفت پایین
بعدشم باز یه کم دیگه گشتیم و اومدیم خونه در مجموع شب فوق العاده مطبوعی بود و خاطره انگیز...راستی وقتی داشتیم میرفتیم شام بخوریم خاله جون مهربونم هم زنگ زد و سالگردمونو هم به من هم به همسری جداگانه تبریک گفت انقدر خوشحال شدم که نگو و خدا رو هزاران بار شکر کردم که یه همچین خانواده و فامیلی نصیبم کرده که تو مهمترین روزهای زندگیم به یادم هستن و براشون اهمیت دارم و خودشون هم انقدر فهیم و مهربونن از صمیم قلب از خدا میخوام همشونو حفظ کنه و هر چی تو زندگی میخوان بهش برسن الهی امین
که البته اینو از یکی از دوستانم یاد گرفتم که جنبه بد اموزی داشت برام البته سعی میکنم تو تولد همسری که 30 شهریور هست جبران کنم ![]()
![]()
![]()
...
پریشب که مامانم زنگ زد خونمون و داشت گریه میکرد کم مونده بود سنگ کوب کنم ماشالا مامان منم که استاده تو دادن این خبراتو این جور مواقع همون الویی که اولش میگه ادم با خودش میگه خاک برسرم شد
و هزاران فکر ناجور میزنه به کله ادم خلاصه در بین گریه های مامانم فهمیدم که میگه دایی تصادف کرده خلاصه من نفهمیدم کی اماده شدم و همسری هم خوشبختانه خونه بود و رو تخت دراز کشیده بود ساعت حدود 8 شب بود تند تند حاضر شدیم و رفتیم دنبال مامانو بابام و با هم رفتیم بیمارستان ایران*مهر حالا خدا رحم کرده که سرش ضربه ندیده بود ولی یکی از پاهاش بدجوری صدمه دیده
دیروز صبح عملش کردن ولی یه عمل دیگه هم داره که فردا انجام میشه دعا میکنم دایی جونم هرچه زودتر سلامتیشو به دست بیاره و مثل سابق بتونه راه بره حالا بنده خدا 16 شهریورم بلیط داره واسه المان و از اونجا هم چند کشور دیگه که بعید میدونم که بتونه بره چون حالا حالاها این پا خوب شدنی نیست ..دیروز که با همسری رفته بودیم دیدنش هنوز بی حسی پاش نرفته بود و هنوز دردو حس نمیکرد(با بی حسی موضعی عمل شده بود)ولی بعد که ما برگشتیم مامانم میگف انقدر درد داشت که همش داد میزد
حالا فکرشو بکنبن یه مرد 47 ساله چقدر باید درد وحشتناکی داشته باشه که همچین دادو فریادایی بکنه میگفت انگار یه سیخ فلزیو دارن مبکنن تو پام
اخه جراحیهای استخوانی خیلی دردناک میشن ایشالا که زودتر خوب شه![]()
اخه یه دوهفته ای بود تشکیل نمیشد یه هفته قبل اونم من کاری برام پیش اومده بود نرفته بودم یعنی سه هفته دور مونده بودم از اون فضا ولی دیروز تلافیش دراومد و خیلی خوش گذشت دیروز مربیمون به منو دو سه نفر دیگه ای که تو کلاس قدیمیتریم و بهمون اعتماد داره یواشکی گفت که علت این که هی کلاسو کنسل میکنه اینه که همش درگیر دکتر و درمانو و این حرفاست و احتمالا استراحت مطلقی بشه که اونوقت یه مربی دیگه برامون میزاره ازش پرسیدم باردارین گفت هنوز نه و لی دارم پروسه اشو طی میکنم گفت دکترش گفته خانم سنت بالاست چرا تاحالا اقدام نکردی اخه فکر کنم سنش بالای 35 هستش مربیمون میگه این چند سال همش درگیر کارو زندگی بودم بعدشم با همسرم همش میگفتیم بزار چند تا کشور دیگه رو هم ببینیم بعد .از طرفی شوهرم هم اصلا بچه دوست نداره و همش میگفت من از این اشتباهات نمیکنم ولی دیگه بعد چتد سال الان یه کم راضی شده اونم نه اینکه خیلی اشتیاق داشته باشه ها فقط مجبوری قبول کرده چون دکترم خیلی ترسوندتش جالب اینه که این مربیمون با خنده و شادی میگفت دکترم گفته خانم شما سنت بالاست اصلا به بچه فکر نکن دیر شده دیگه و اصلا هم از بابت حرف دکتر ناراحت نبود و میخندید
حالا اگه مثلا من به جای اون بودم ماتم میگرفتم
حالا فکر نکنین سن این خانم خیلی زیاده ها به نظرم نهایتا 36 یا 37 سال حالا من موندم چرا دکتر اینجوری بهش گفته اخه الان تو دنیای امروزه خیلی زنا تو این سن باردار میشن و اب هم از اب تکون نمیخوره البته کلا این دکترای زنان عادتشونه مریضو بترسونن و یه کاری کنن هرچه زودتر باردار شه من پارسال رفته بودم دکتر خانم دکتره ازم پرسید چند سالته منم گفتم 28 گفت نمیخوای باردار شی گفتم الان نه احتمالا 2 سال دیگه برگشته میگه اووووووه 2 سال دیگه میگم بله مگه اشکالی داره خانم دکتر ؟میگه نه ولی زیر 30 بهتره !! منم دیگه به روم نیاوردم
...ولی دیروز واقعا از رفتار این خانم تعجب کردم و با خورم گفتم عجب روحیه قوی ای داره که مطمئنم همین روحیه باعث میشه اون خیلی زود به این خواسته اش برسه
![]()
![]()
![]()
.
تو این کتابه میگفت هیچ وقت در خرج کردن پول ترس و استرس نداشته باشین و هی با خودتون کلنجار نرین که نکنه دارم ولخرجی میکنم یا این که نکنه بعدش به بی پولی دچار شم وو..چون برای این که فراوانی و روزی بیشتری جذب زندگیتون بشه باید بیشتر هم خرج کنین این یه جریان دوسویه هست که باید همیشه این جریان حفظ بشه مثلا اگه ادم فقط و فقط پول جمع کنه بدون اینکه خرج کنه یا به دیگرون ببخشه(مثل هدیه دادن یا کمک به فقرا) نمیتونه روزی و فراوانی بیشتری رو به زندگیش راه بده یعنی کسایی که میخوان پول بیشتری جذب زندگیشون بشه باید نسبت به پول دستو دل بازباشن دیدین کسایی رو که در عین این که کلی تو زندگی ریخت و پاش دارن و مدام در حال خریدو مهمونی و مسافرتن اما خدا بیشتر از بقیه هم بهشون میده خوب علتش همین قانونه اگه ماها یاد بگیریم وقتی چیزی دلمون میخواد خیای بی محابا و با رضایت خاطر و شاد اون چیزو بخریم یا اون کار انجام بدیم و در یه کلمه اون پولو خرج کنیم یا به کسی هدیه بدیم مطمئن باشین چند برابرش نصیبمون میشه و جای اون پول خرج شده بیشتر از قبلش پر میشه منم مدتیه دارم به این قانون اطمینان میکنم و وقتی چیزی دلم میخواد بی محابا خرج میکنم مثلا اون روزی با مامانم رفته بودیم مرکز خرید یه دفعه یه ساعت خیلی خیلی شیک دیدم و خیلی ازش خوشم اومد در حالیکه ار اونجایی که من عاشق ساعتم 7 تا ساعت دارم عقلم میگفت خریدن این ساعت ولخرجیه اما احساسم میگفت من این ساعتو میخوام که میخوام بنابراین زودی رفتم تو و ساعترو خریدم البته به اون اندازه پول همرام نبود و شانس اوردم کارتم همراهم بود و فروشنده هم دستگاه کارتخوان داشت و بنابراین خریدمش البته اولش یه کم پشیمون شدم که اونقدر از حسابم کم شد اما باور کنین طی دو سه روز بیشتر از اون مقدار تو حسابم واریز شد یا مثلا روز پدر من واسه عموی بزرگم که خیلی خیلی دوسش دارم و برام عزیزه کادو خریده بودم و اونروز که اومده بود خونه مامانمینا با رضایت خاطر و شادی بهش دادم و اونم خیلی خوشحال شد به یه ساعت نرسید که دیدم داداشم با یه هدیه بزرگ و کادو پیچ شده اومد تو و داد بهم و گفت دایی که واسه تولدت نیومده بود امروز کادوتو داد من واست بیارم کادوشم یه کریستال خیلی بزرگ و فوقوالعاده شیک بود و کلی خوشحالم کرد و این شد که من به این قانون ایمان اوردم که از هر دستی بدی از همون دست میگیری حالا یا واسه خودت خرج کنی یا واسه کس دیگه البته این وسط احساس ما موقع خرج کردن اون پول خیلی خیلی مهمه مثلا اگه با رضایت خاطر نباشه نمیتونه این نتیجه رو بده اما اگر با رضایت قلبی و بدون کوچکترین نگرانی باشه اونوقته که نتیجه میده ....در ضمن به نظر من مگه ادم چند سال زنده ست که از رو چیزایی که بهش علاقه داره یا خوشش میاد با چشم بسته بگذره من که تصمیم گرفتم از این به بعد ازهرچیزی که خوشم اومد و در توان مالیم هم بود بخرمش و هی با خودم کلنجار نرم که بخرم یا نخرم یا نکنه دارم ولخرجی میکنم ..![]()
![]()
اخه من همیشه این روزو به عنوان روز پدر قبول داشتم ولی نمیدونم امسال یه جورایی به دلم افتاد واسه همسری هم کادو بخرم واسش کفش خریدم واسه بابایی جونم هم شلوار و پیراهن ست خریم و دیشب بهش دادم متاسفانه امسال به دلیل اوضاع به هم ریخته مملکت دلو دماغی نداشتم روز مادر رو هم تو وبلاگم عنوان کنم واسه همین حیفم اومد روز پدر رو هم یادی ازش نکنم واقعا که پدرو مادر فرشته هایی تو زندگی ما هستن که هیچ وقت تکرار نمیشن امیدوارم خدا بهمون کمک کنه همیشه قدرشونو بدونیم
احساس میکنم چقدرخدا رو دوست دارم
و چقدر بهم نزدیکه چقدر تو تک تک لحظاتم حضور داره چقدر بهم محبت و توجه داره ...کل این کائنات مثل یه سیستم بینهایت هماهنگ و هدفداریه که تک تک اتفاقات زندگی ما رو یه حساب کتابی بوجود میاد دونستن همین نکته به ماها گوشزد میکنه تا با دقیق شدن روی رفتار و گفتار و کردارمون باعث بشیم انفاقات خوشایندی تو زندگیمون بیفته و همه خیرو خوشیهای عالم رو به سمت خودمون جذب کنیم ![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


