سلام به دوستای گلم الان که دارم این پستو میزارم ساعت12:32 شبه و همسری هنوز نیومده خونه علتشم اینه که فردا صبح حتما حتما باید یه پروژهای رو تحویل بده وخیلی حیثیتیه واسه همینم به من زنگ زد گفت مجبوره تا دیروقت بمونه و کارو جمعش کنه منم کتلت درست کرده بودم واسش ساندویچ درست کردم و به خاطر این که وقتش گرفته نشه اومد از دم در گرفت و برد تو دفترش بخوره ..واقعا خداروشکر میکنم واسه داشتن همسری که انقدر متعهد و مسئولیت پذیره و واسه تامین رفاه و پیشرفتمون تو زندگی از هیچ کوششی فروگذار نیست خدای مهربونم ممنونم الانم رفتم تو یه ماگ واسه خودم یه چایی لیپتون گداشتم و اومدم پای نت و هوس کردم یه پست بزارم از اون ورم تی وی روشنه وصداشو میشنوم اخه یه برنامه جالب ازیکی از این شبکه های ماه*واره ای داره پخش میشه منم اینجوری هم پستمو میزارم هم از اون برنامه مستفیذ میشم یه چند ماهی هست که به شدت روی کیفیت غذاهایی که میخوریم دارم کنترل میکنم اخه این همسری من عاشق هر گونه خوردنیهای ممنوعه هست و اگه اینجوری سختگیری نکنم معلوم نیست چه بلایی سرمون میاد با خوردن این ات و اشغالا تخم مرغ هم که بمب کلسترول هست تو خونه ما سالی یه بار مصرف میشه(اینو جدی میگم البته سالی یه بار که دروغه ولی ماهی یکی دوبار)کلا من اصلا تخم مرغ دوست ندارم و تو غذاهاییم که بوو مزه تخم مرغ بیاد خیلی بدم میاد البته همسری نیمرو خیلی دوست داره ولی با توبیخات من حق نداره بخوره تا بعد همگی در پناه خدای مهربون ![]()
![]()
![]()
مثلا یه مدت بود همسری هر وقت میومد خونه میدیدم زامبون یاانواع و اقسام سوسیها مثل هات داگ پنیری و کراکف میخرید
و از اونجایی که خود منم عاشق این چیزام نمیتونستم خودمو کنترل کنم و هر دومون این چیزای مضر و میریختیم تو شکمای مبارک که نه تنها ارزش غذایی ندارن بلکه فقط کالری اضافی وارد بدن میکنن و این میشه که بدون رسیدن کوچکترین ماده مغزی فقط باعث چافی میشن
منم دیگه خرید هرگونه سوسیس و کالباس رو قدغن کردم و قسم خوردم اگه یه بار دیگه توسط همسرجان خریده بشه یه راست میره داخل سطل زباله(جزبه رو داشتین دیگه
)..جونم براتون بگه که مدتیه که مصرف هرگونه کنسروجات و غذاهای اماده و دارای مواد نگهدارنده تو خونه ما ممنوعه حتی شیرهای پاکتی که ماندگاری طولانی دارن هم به خاطر مواد نگهدارندش قدغنه مصرف هر گونه سوسیس و کالباس ممنوعه (البته به استثنای پیتزاهایی که هر از چند گاهی بیرون میخوریم که اونم کاریش نمیشه کرد)مصرف سبزیجات فریز شده ممنوعه مصرف روزانه مقدار زیادی سالاد و سبزیجات دیگه تو خونه ما الزامیه (حتی گاهی اوقات که همسری نمیتونه سالادشو تموم کنه و میگه بقیه اشو نمیخورم با تهدیدات و جیغ و دادهای بنده مجبور به اتمام اون میشه
) هر روز باید شیر و ماست مصرف بشه(ماست چون یه ماده غذایی پرو*بیوتیک هست از بوجود امدن هر گونه عفونتی در بدن ممانعت میکنه) جوانه ها حتی الامکان روزانه باید مصرف شوند حتما از روغن مایع کانولا یا کلزا که حاوی امگا 3 هست برای پخت و پز باید استفاده شود هر روز باید مقداری معزهای خوراکی شامل گردو و بادام و فندق مصرف شود که اونها هم حاوی مقدار زیادی امگا 3 و اسیدهای چرب مفید برای بدن هستن(البته هرروزباید چند عدد مصرف بشه بیشترش هم باعث چاقی میشه) هر از جند گاهی شبها یابد یکی دو فنجان چای سبز(حاوی انتی اکسیدان هست) و گاهی اوقات گل گاوزبان(برای ارامش اعصاب) نوشیده شود( اگه خواستین چای سبز بگیرین چای سبز احمد با طعم نعناع بگیرین که از همه خوش طعمتره طعم گل یاسو توصیه نمیکنم چون یه کم تلخه و ممکنه هر کسی نتونه بخوره) گفتم از سبزیجات فریز شده استفاده نمیکنم علتش اینه که سبزی فریز شده در واقع مثل تفاله میمونه که هم خاصیتی براش نمیمونه هم طعمش خیلی بد میشه البته سبزیجاتی مثل باقالی که تو هر فصلی نیست و به نظر من خاصیت زیادی هم به خودی خود نداره اشکالی نداره ولی سبزیهاتی مثل بادمجون یا فلفل دلمه ای یا هویج یا سبزی کوکو و..اصلا و ابدا تو خونه ما به شکل فریزری مصرف نمیشه تازه همون باقالی هم که گفتم مامانم بهم میده میزارم تو فریزر و خودم تا حالا نشده از این جور کارا بکنم![]()
هرروز باید مکمل ویتامین سی مصرف بشه خوب همتون میدونین که ویتامین سی یه ویتامین خیلی موثر برای جلوگیری از بیماریها و مقابله با باکتریها و ویروسهاست و در واقع یه انتی اکسیدان مفید هست که از ایجاد رادیکالهای ازاد در بدن که باعث خدای نکرده سرطانی شدن سلولها میشن جلوگیری میکنه و از اونجایی که یه ویتامین محلول در اب هستش اضافی اون از طریق ادرار دفع میشه اخه میدونین که ویتامین زیادی هم ضرر داره البته ویتامینهای محلول در چربی زیادیشون مضر هستن چون دفع نمیشن ولی ویتامینهای محلول در اب مثل ویتامین سی مازادشون از بدن دفع میشن اینه که ضرری به بدن نمیرسونن...فقط یه چیزی که تاحالا حریف همسری نشدم خوردن چیپس هستش که اونم دارم با تمام قوا تلاش میکنم تحریمش کنم ....خوب این بود قوانین تعذیه ای منزل ما امیدوارم همه شماها هم روشهای تغذیه ای سالمی داشته باشین و از جسم سالمتون که به نظر من بزرگترین هدیه خداوند به ماهاست همه جوره محافظت کنین![]()
![]()
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 1:44 توسط ملودی
|

سلام به همگی چند وقته یعنی دقیقا از اول خرداد این حساسیت لعنتی باز اومده سراغم چند سال پیش تو این فصل امپول بتا*متازون زدم ویه چند سالی راحت بودم ولی دوباره امسال عود کرده و همش در حال عطسه و خارش گوش و بینی و چشمها هستم دیشب یه دونه انتی*هیستامین خوردم و الان یه ذره بهترم که البته موقتیه و به خاطر ترس وحشتناکی هم که از امپول دارم اصلا حاضر نیستم برم دوباره امپول بزنم اینه که داریم میسوزیمو میسازیم حالا بگذریم ...دیروز تو کلاس یوگا مربیمون چیزجالبی میگفت میگفت هر کلمه ای که بکار میبرین واسه خودش انعکاسی تو دنیای اطراف و زندگی داره وتاثیرات خودشو میزاره برای همین هیچ وقت از جملات با بارمنفی استفاده نکنین مثلا به جای خسته نباشین بگین موفق باشی به جای کلمه منفی بگین نا مثبت ...واسه همینم ما هم وقتی میخوایم با مربیمون صحبت کنیم هی باید به خودمون فشار بیاریم یه دفعه یه کلمه نا بجا استفاده نکنیم تا بعد..![]()
مثلا دیروز موقع خداحافظی یه تپق اساسی زدم گفتم خانم...خداحافظ خسته نباشین
و چون خودم متوجه حرف نامربوطم شدم قبل از این که بخواد بهم چپ چپ نگاه کنه فرار را بر قرار ترجیح دادم
خلاصه که این روزا شدیدا به خودم فشار میارم تا جملاتم مثبت مثبت باشه و این جوریاس که گاهی حرف زدن عادی خودمم فراموش میکنم چون نمیدونم به جای بعضی از کلمات چه واژگانی به کار ببرم
یه چیز جالب دیگه این که یه روزم تو این ماه قراره رقص سماع داشته باشیم (همون رقص عرفانی صوفیان)یکی از بچه هایی که خیلی وقته این کلاسارو میاد و یه بار تجربه این رقصو داره میگه فوقالعاده ست در واقع یه برون ریزی عمیق هست از هر چی ناخوشی و کدورت و ناراحتی و خشم و... این دختر یه مدت بود نمیومد کلاس و دیروز بعد چند ماه اولین جلسه اش بود میگفت اون مدتی که کلاس میومدم انقدر تاثیر مثبت تو زندگیم میدیدم که شگفتزده میشدم میگفت هر چی فکر خوب و مثبت تو ذهنم بود تو زندگیم اتفاق میفتاد در واقع من فکر میکنم تو این جور کلاسا چون ذهن از هرچی فکرای مزاحم تخلیه میشه اونوقته که افکار مثبت ما قدرت بیشتری پیدا میکنن و در واقع قانون جذب با شدت بیشتری تو زندگی ما عینیت پیدا میکنه
به قول مربیمون میگه ذهن و مغز انسان مثل یه سطل میمونه که در طول روز با یه سری اتفاقات ناخوشایند یا افکار ناخوشایند و نامثبت و یا یه سری رنجشها توش پرزباله میشه و ما باید هرروز این زباله هارو از اون تخلیه کنیم و این کار با تمرینات یوگا قابل اجراست ... خوب دیگه زیاد سخنرانی کردم
تابعد همگی در پناه خدای مهربون![]()
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 13:11 توسط ملودی
|

بعدا نوشت: عکس گذاشتم سلام به دوستای خوبم دیروز یعنی جمعه منو همسری رفته بودیم کاشان ساعت ۶ صبح راه افتادیم ساعت ۸:۳۰ اونجا بودیم خیلی خوش گذشت جاهای دیدنی کاشانو دیدیم خانه عامریها خانه بروجردیها مدرسه اقا بزرگ تپه های سیلک (اولین خاستگاه تمدن بشری با تاریخ نزدیک به 8000 سال) اخر سر هم باع فین جاهایی بود که دیدیم کنار باع فین فقط بوی گل محمدی و گلاب بود که پیچیده بود تا بعد…
بعدشم رفتیم قمصر وای که چقدر شلوغ بود به خاطر این که جمعه بود کلی مسافر اومده بود خیلیاشون تورهای یه روزه بودن و اکثر افراد هم ار تهران اومده بودن توریست خارجی هم خیلی بود بعدشم رفتیم روستای تاریخی ابیانه واقعا که خیلی زیبا بود ما تا اون موقع نهار نخورده بودیم که بریم هتل ابیانه نهار بخوریم وقتی رسیدیم دیدیم کلی جمعیت وایسادن تو صف یه سری که از ساعت 12 فیش گرفته بودن اونموقع که ساعت 2 بود هنور نوبتشون نشده بود ماهم در حال انتخاب غذا از منو بودیم که مسئول اونجا اومد گفت غذا تموم شد انقدر حالمون گرفت که نگو پشیمون شدیم که چرا تو همون باغ فین عذا نخوردیم اخه کنار باغ فین یه باغ دیگه بود مثل فرحزاد خودمون که جای باصفایی بود و کباب داشت با دوغ محلی ولی از اونجایی که ما میخواستیم تو وقت صرفه جویی کنیم وحتما بتونیم تا شب نشده ابیانه رو هم ببینیم گفتیم بریم تو هتل همونجا که من تعریف عذاهاشم شنیده بودم غذا بخوریم که اینجوری شد که از اونجا رونده از اینجا مونده شدیم بدبختانه یه رستوران دیگه ای هم که تو ابیانه بود اونم غذاش تموم شده بود اخه نمیدونین چقدر جمعیت اومده بود اونجا ما هم به این نتیجه رسیدیم که پنجشنبه و جمعه مسافرت رفتن خطاست حالا خوبه من یه مقدار تنقلات و نونو پنیر برداشته بودم که مجبور شدیم همونارو بخوریم
البته همسری که به زور خورد و حالش گرفته شد وقتی دید هیچ جا غدا ندارن ولی من از بس گشنم بود واقعا خوشمزه ترین نونو پنیری بود که تو عمرم خورده بودم
چقدر مردمان ابیانه مهربون بودن به خصوص زناشون خیلی معاشرتی بودن و مثل دهاتیای دیگه خجالتی نبودن که تا ادمو میبینن خودشونو قایم کنن چه لباسای قشنگی داشتن اصلا یکی از جاذبه های ابیانه به لباسای زناشونه خیلی عکس گرفتیم البته زناشون دوست ندارن ازشون عکس گرفته بشه ولی من با ترفتدهای زیرکانه یه عالمه ازشون عکس گرفتم
یه جاهم از ییرزنی برگه خریدیم منم گفتم شاید چون ازش خرید کردیم بزاره من باهاش عکس بگیرم خلاصه با کلی خواهش گذاشت ومنم بغلش کردم با هم عکس گرفتیم
اخه انقدر لباساشون قشنگ بود ادم به وجد میومد
و خداییش خیلی ادمای مهربونی بودن
انقدر دیروز از کله صبح راه رفته بودیم ساعت 8 که رسیدیم تهران من مثل جنازه میموندم هم تمام پاهام درد میکرد هم وحشتناک خوابم میومد اخه از 5 صبح بیدار شده بودیم و من دیشب برای اولین بار ساعت 11 رفتم خوابیدم(در حالت معمول از ساعت 2 زودتر نمیخوابم) البته از راه که رسیده بودیم یه یه ساعتی رو افتادم تو تخت ولی دوباره بیدار شدم و یه چیزی خوردم و ساعت 11 به طور رسمی خوابیدم در مجموع سفر یه روزه خیلی خوبی بود البته قرار بود این سفرو با یکی از دوستای همسری با خانمش بریم ولی در لحظات اخر کاری براشون پیش اومد که نتونستن بیان واین شد که منو همسری تنهایی رفتیم خیلیم بهمون خوش گذشت حالا شاید بعدا تو همین پست یکی دوتا از عکسایی که گرفتیمو گذاشتم ![]()



+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 13:25 توسط ملودی
|

سلام ببین چند وقته اینجا رو اپ نکردم !!!دقیقا 13 روزه !!اخه واقعیتش نوشتنم نمیاد الانم دیگه به زور خودمو راضی کردم یه چیزایی بنویسم یکشنبه تولد داداشم بود ساعت 3:30 رفتم کلاس یوگا عصری هم موقع برگشتن یه سر رفتم شهروند یه کم خوراکی خریدم بعدشم رفتم خونه مامانمینا کادوی داداشم هم تو کیفم برده بودم همسری هم ساعت 9 اومد اونجا و خلاصه یه تولد خودمونی واسه داداشیم گرفتیم دایی کوچیکم هم بود کلی هم عکس گرفتیم در مجموع خوش گذشت راستی از همین الان تاثیرات مثبت قانون جذب رو دارم تو زندگیم میبینم 1-یه همسر فوقوالعاده مهربون و خوش اخلاق و ناز و دوستداشتنی و متعهد و مستقل 2-یه خانواده خیلی منسجم و مهربون(پدرو مادروبرادر)که همیشه حواسشون بهم هست و میتونم همیشه روشون حساب کنم 3-یه خانواده همسر بی ازار که کاری به کارمون ندارن و دخالتی تو زندگیمون انجام نمیدن با این که همسرم تک فرزنده ولی به هیچ وجه انتظارات نا معقول و زیادی ازش ندارن 4-اوضاع مالی مناسب که خدا رو صدها هزاربار شکر هیچ وقت محتاج احدالناسی نیستیم و نخواهیم بود (به لطف خدا) 5-از همه مهمتر داشتن سلامت روح و جسم خودم و عزیزانم 6-داشتن ارامش و خوشبختی تو زندگی ..داشتن تفاهم خیلی خیلی زیاد با همسرم در واقع خیلی عالی همدیگرو درک میکنیم 7-رسیدن به تنها عشق زندگیم(همسر عزیزتر از جان) تازه اگه فکر کنم بازم موارد دیگه ای رو پیدا میکنم واقعا خدا رو میلیونها میلیون بار واسه داشتن این چیزا شکر میکنم ازش بینهایت سپاسگزارم تا بعد... ![]()
..دیگه جونم براتون بگه که میخوام فیلم راز رو بخرم منتها نه از اینترنت چون تو اینترنت خیلی گرون میدن کمترین قیمتش 15 هزار تومنه تا 40 تومن!!مگه چه خبره راستش دلم نمیاد انقدر پول واسه سی دی بدم ولی میخوام برم از این فروشگاههای سی دی یا کتاب فروشیهای معتبر بپرسم ببینم دارن ؟خدا کنه پیدا کنم چون شدیدا دلم میخواد فیلمشو ببینم مثل این که کانال 4 ایران چند دفعه نشون داده ولی متاسفانه من ندیدم
از کلاس یوگا بگم که چقدر خوش میگذره واقعا چیزی بوده که من خلائشو تو زندگی خیلی احساس میکردم و خیلی بهش احتیاج داشتم البته به قول مامانم میگه تو که همیشه تو زندگیت و تو شخصیتت ارامش کافی رو داری ولی با این وجود بازم خیلی برام مفیده همین که به ادم مدیریت ذهن رو اموزش میده که تو مواقع استرس زا چه جوری بهترین رفلکسو ادم از خودش نشون بده یا همین که ضمیر ناخوداگاه ادمو برنامه ریزی میکنه همین که کلی پیامهای معنوی داره همین که ذهن ادم رو از افکار منفی تخلیه میکنه و همین که تمرینات ریلکسیشن باعث یه ارامش عمیق و مداوم در طی روز میشه و بعد تمرینات یه دنیا انرژی مثبت و امید بخش وارد زندگی و فکر ادم میشه خیلی تو زندگی تاثیر گذاره
..به قول مربیمون میگفت بعد یه مدت که زندگیتون با یوگا اجین شد خودتون شگفتزده میشین که چه جوری همه کارهاتون به راحتی رله میشه و چقدر تو زندگیتون بواسطه انرژیهای مثبتی که توش میفرستین اتفاقای مثبت و خوب میفته یه چیز جالبی که مربیمون میگه اینه که به هیچ وجه برای یادگیری یا انجام تمرینات یوگا از کتاب یا سی دی استفاده نکنین خیلی کار اشتباهیه حتما باید مربی داشته باشین و در مورد سی دی های ریلکسیشن یا مدیتیشن هم باز باید مطمئن باشین که چه کسی تو اون داره حرف میزنه چون اگه فرد ناواردی باشه چون تاثیر مستقیم رو ضمیر نا خوداگاه میزاره خیلی میتونه مخرب باشه !!
خدا رو صد هزار مرتبه شکر تو زندگیم انرژی مثبت و شادی داره موج میزنه اتفاقات خیلی خوبی داره میفته هرروز منتظر دریافت یه خبر خوب هستم همین دیشب همسری یه خبر خیلی خوب در زمینه کاریش بهم داد و کلی خوشحالم کرد بهتون تو پست قبلی گفته بودم امسال سال طلائیه واقعا از همین الان دارم اثراتشو میبینم
یه چیزی که میخوام اعتراف کنم اینه که خدا خیلی چیزای خوب و مثبت تو زندگی به من داده همیشه ازش تشکر میکنم بابت این نعماتش دیروز داشتم به چیزای مثبتی که تو زندگی دارم و ارزش شکرگذاری دارن فکر میکردم:![]()
![]()
ولی خیلی خوبه که ادم همیشه داشته های زندگیشو مد نظر داشته باشه و همش به نداشته هاش فکر نکنه همش حسرت زندگی دیگرانو نخوره همش در حال نق زدن و شکایت از اوضاع و احوال نباشه چون طبق قانون جذب اگه ادم همش در حال گله و شکایت باشه کائنات شرایط بیشتری رو واسش مهیا میکنه تا اون ناراضی باشه و بیشتر گله کنه پس دوستای من شما هم بیاین به داشته هاتون فکر کنین و با فکر کردن به اونا به شادی برسین و خدا رو شکر کنین و دست از گله و شکایت بردارین![]()
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:0 توسط ملودی
|

چقدر این روزا احساسات خوب به سراغم اومده هفته پیش رفتم تو کلاس یوگا ثبت نام کردم راستی کتاب راز رو هم خریدم و الان در حال خوندنش هستم واقعا کتاب خیلی جالبیه خیلی رو دیدگاه ادم تاثیر میزاره وقتی داشتم کتابو میخوندم با خودم افکار و گفتار گذشته امو تجزیه تحلیل میکردم و میدیدم وای که من چقدر اشتباه میکردم تا بعد...
همش فکر میکنم امسال واسه ما سال طلاییه و واقعا مطمئنم که همینطور خواهد بود
واسه امسال کلی ارزوها و خواسته های ریزو درشت دارم و یه جورایی به دلم برات شده امسال خدا منو به خواسته هام میرسونه از این بابت هم پیشاپیش خدا رو شاکرم
منتظر اون روزی هستم که عالم هستی منو به بزرگترین ارزوی امسالم برسونه و من بیام اینجا واستون تعریف کنم![]()
اولین جلسه اش یکشنبه همین هفته تشکیل میشه خیلی دوست داشتم یوگا کار کنم ولی از هر باشگاهی که میپرسیدم یوگا نداشتن تا این که اینجا رو اتفاقی پیدا کردم اونروزی هم رفتم یه دست لباس سفید خریدم (اخه واسه یوگا لباس باید سفید یه دست و بدون ارم یا نوشته باشه) خلاصه که خیلی خوشحالم .![]()
حالا دلیل خیلی از اتفاقات گذسته رو میدونم حالا میفهمم که چقدر حتی یه فکر منفی میتونه مخرب باشه و نمود خارجی پیدا کنه خلاصه که به همه دوستانی هم که این کتابو نخوندن توصیه اکید دارم که حتما بخونن ..
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 19:19 توسط ملودی
|

سلام به دوستان وای دیدین هوا چقدر سرد شده دوباره زمستون برگشته امروز صبح رو ماشینمون برف نشسته بود اخه یعنی چی تو بهار انقدر هوا سرده؟!من فکر میکنم چون زمستون امسال زیاد زمستون نبود حالا داره جبران میشه امروز صبح ساعت 9 بیدار شدم هوس کرده بودم برم شهروند خرید کنم از این جهت میکم هوس کرده بودم که عموما خریدای خونه رو همسری انجام میده ولی بعضی وقتا که من هوس کنم و رو مود خرید باشم میرم با کلی لذت خرید میکنم امروز صبحم از اون روزا بود با این که هوا سرد بود ولی حاضر شدمو زدم بیرون (توجه کنین که زیر مانتو 3 تا بلوز پوشیده بودم) رفتم شهروند و کلی خرید کردم اخ که چقدر از ارامش و خلوتی شهروند تو اون ساعت لذت بردم و با ارامش خاطر خریدامو انجام دادم وسائل پیتزا هم خریدم که واسه نهارمون پیتزا درست کنم یه جورایی میخواستم روی این رستوران اواچی رو کم کنم منم امروز واسه رو کم کنی بعد از اومدن از خرید دست به کار شدم و یه پیتزای قارچ و گوشت پر ملاط درست کردم خدا وکیلی اصلا قابل مقایسه با غذای مزخرف اواچی نبود همسری انقدر خوشش اومده بود که کم مونده بود انگشتاشم بخوره خلاصه که کلی اعتماد به نفسم بالا رفت با اون همه به به و چه چه همسری راستی بچه ها اگه جایی رو میشناسین که غذاهاش با کیفیت باشه حتما ادرسشو برام بزارین دیگه این که در راستای قل قل کردن حس کدبانوگری من در این دو سه روزه اخیر صبحها روش خامه میمالم و با چای نوش جان میکنم اگه بدونین چه مزه ای میده همسری میگفت از این چیزا تند تند درست کن خیلی خوشمزه است منم گفتم همسری جونی شرمنده بیدم من که اشپز باشی یا قناد نیستم تا بعد...
قضیه از این قراره که پریشب با همسری رفتیم بیرون پیتزا بخوریم من پیشنهاد دادم بریم رستوران اواچی تو سعادت اباد البته تا حالا اونجا غدا نخورده بودیم ولی هر دفعه که از جلوش رد میشدیم من گول ظاهر قشنگشو میخوردم و فکر میکردم حتما کیفیت غذاهاش خیلی عالیه خلاصه تو اون بارندگی پارک کردیمو پیاده شدیم رفتیم تو و دوتا پیترا همراه با مخلفات سفارش دادیم وقتی پیتزاهارو اورد منو همسری اینجوری شده بودیم
همسری میگفت این پیتزاست یا اسانس پیتزا؟باور کنین فقط چند تا دونه سوسیس که تعدادش شاید 5 یا 6 تا بود روش پاشیده بودن و اسمشو گداشته بودن پیتزا!!!در واقع لایه روی خمیر دقیقا نیم میلیمتر ضخامت داشت
یعنی چی اونوقت؟؟؟؟حالا کلی هم واسه اون پیتزای زپرتیشون پول گرفتن
اینو بگم که تاحالا تو عمرمون پیتزای به این مزخرفی نخورده بودیم
سالاد ماکارونیشم که فکرکنم مال دو ماه پیش بود بوی گندش خفمون کرد منو همسری همون یه چنگال که ازش خوردیم گلاب به روتون داشتیم ..
دیگه انداختیمش اونورو پاشدیم اومدیم بیرون حالا بعدش هی خدا خدا میکردیم مسموم نشیم واقعا خندمون گرفته بود من نمیدونم پس اون همه جمعیت اونجا چیکار میکردن به هر حال ادم وقتی یه بار غذای یه جارو تست میکنه میبینه بده دیگه اونورا پیداش نمیشه من نمیدونم این جماعتی که همیشه تو اون رستوران موج میزنه واقعا با کدوم انگیزه دوباره پاشو اونجا میزاره!!!!!!!!خلاصه دوستان اگه گزارتون به اون طرفا افتاد و اگه از گشنگی در حال اغما بودین ولی پاتونواونجا نزارین چون در این صورت این حس بهتون دست میده که یه غذای اشغال خوردین که هر ان احتمال مسموم شدنتون وجود داره و دیگه این که پولتونو مچاله کردین ریختین تو سطل زباله![]()
که معمولا 2 تا 3 بار در سال اتفاق میفته پریروز نون شیرمال درست کردم اگه بدونین چقدر خوب شده بید اینم عکسش![]()

![]()
سالی چند بارانگشت شمارو که روی مودش باشم رو میتونم بهت قول بدم ولی از اون بیشتر رو متاسفم ![]()
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 23:38 توسط ملودی
|

احتمالا با قانون جذب اشنایی دارین طبق این قانون به هر چیزی که فکر میکنید، آن چیز به سمت شما جذب میشود. شروع کار با فکر است، پس باید به شدت مواظب چیزهایی که روی آنها تمرکز میکنیم و به آنها توجه میکنیم باشیم. در واقع شما تمام چیزهایی که در ذهنتان میگذرد را به سمت خودتان جذب میکنید. از طريق قانون جذب هر چيزي در اين دنيا مشابه خود را جذب مي کند. پس مراقب افکار خود باشيد.... افکار شما همسان و همنوع خود را جذب مي کنند. با استفاده از قانون جذب ثروتت را افزایش میدهی. زوج دلخواهت را پیدا میکنی ,شغل دلخواهت را پیدا می کنی, به اهدافت می رسی و از جذب آنچه نمی خواهی جلوگیری می کنی. برای اینکه پول بیشتری بدست اورید پول بیشتری خرج کنید وقتی در برابر پول سخاوت داشته باشید مقدار بیشتری از انرا بدست می اورید. توان آدميان را، با آرزوهايشان مي شود سنجيد. تا می توانی آرزو کن... دلت برای دنیا نسوزد.... فراهم کردن آرزوهای تو برای دنیا هیچ کاری ندارد..... همین حالا بخواه تا برآورده شود........... وقتی به چیزی فکر می کنید ، چه آن چیز را بخواهید و چه نخواهید در حال جذب کردن آن هستید. اینا برگرفته از فیلم راز و تکنولوژی فکر دکتر ازمندیانه که این روزا خیلی باب شده چقدر به پیامهای بالا اعتقاد دارین؟میخوام بدونم تا حالا شده این موارد تو زندگیتون اتفاق بیفته؟مثلا به چیزی یا ارزویی زیاد فکر کنین و زود بهش برسین؟والا از شما چه پنهون من که وقتی زیاد به چیزی فکر میکنم و اونو از خدا یا همون کائنات طلب میکنم هی بیشتر ازش دور میشم ؟واقعا چرا؟یعنی درست برخلاف قانون چذب عمل میکنم *نمیدونم چرا چند وقتیه حوصله اسمایلی گذاشتن ندارم *این چند وقته انقدر وبلاگ خونی کردم(یه سری وبلاگای جدید پیدا کردم) که دچار دو بینی و کوررنگی وهر بیماری چشمیه دیگه ای شدم *دیروز همسری خواب زده بود به کلش ۵ یا ۶ صبح رفته کله پاچه خریده اومده من بدبختم که تو خواب ناز بودم به زور بیدار کرده بیا با هم بخوریم حالا هی بیا بهش بفهمون که بابا اگه من کله صبحی نخوام کله پاچه بخورم کیو باید ببینم مگه قبول میکنه میگه تنهایی نمیچسبه منم با چشای بسته اصلا نفهمیدم چی خوردم تا بعد..
پس در افکار خود تجدید نظر کنید...
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 22:6 توسط ملودی
|

سلام دوست جونام خوبین؟دلم واستون تنگ شده خیلی زیاد تعطیلات خوش گذشت؟ما ۱۰ ام از مسافرت برگشتیم اییی خوش گذشت بد نبود ولی نمیدونم چرا امسال من زیاد حس عیدو نداشتم حتی چند روز مونده به عیدم که هر سال خیلی ذوق زده میشم ولی امسال خیلی بی خیال بودم انگار باورم نمیشد که عیده!!! تو ایام عیدم که مسافرت بودیم بازم فکر نمیکردم الان عیده !!!نمیدونم چم شده بود البته بهم خوش گذشتا ولی بدون داشتن ذره ای از حس نوروز...بگذریم راستی شمالم نرفتیم فقط تبریز رفتیم اخه من خیلی سختم بود دوباره از تبریز تو اون شلوغی جاده ها بکوبیم بریم شمال چون خیلی مسیر دوریه از تبریز به شمال اینه که خودم به همسری پیشنهاد دادم که دیگه شمال نریم خیلی خوشحالم از این بابت چون مامانمینا که شمال رفته بودن میگفتن جاده ها خیلی شلوغ بوده ....سوم عید رفتیم تبریز تا ۱۰ ام سیزده به در هم منو همسری تهران تنها بودیم و رفتیم بیرون کلی گشتیم خیلی خیابونا قشنگ بود همه مردم واسه سیزده به در اومده بودن بیرون و یه منظره قشنگی ایجاد شده بود بدون این که شلوغی ازار دهنده ای ایجاد کنه راستی خیلی دلم میخواست عسل بانو رو تو تبریز ببینم ولی تازه اونجا بود که یادم اومد ای بابا اون که به من شمارشو نداده واسه همینم نشد که بشه چند دفعه اومدم به وبلاگم سر زدم گفتم شاید شمارشو گذاشته باشه ولی دیدم نخیر خانم خانماانچنان در گیر عید دیدنی و عروسی و ...هستن که اصلا فرصت کاننکت شدنو ندارن این دفعه کلی با مامان همسری رفتیم پاساژای تبریزو زیرو رو کردیم خیلی کیف داد خیلی مغازه های باحالی که من قبلا ندیده بودم باز شده بود و جنسای خوبی هم داشتن یه مرکز خرید رشدیه هست که دفعه قبل که من رفته بودم هنوز همه مغازه هاش افتتاح نشده بود ولی این دفعه که رفتیم همه مغازه هاش تقریبا باز بود و خیلی بزرگ شده بود و کلی تغییر کرده بود خیلی چیزای لوکسی داشت کلی مغازه تابلو فرش و ظروف نقره داشت که منم عاشق این چیزا با دیدنشون کیف میکردم همسری هم واسم یه شکلات خوری نقره خرید انقدر خوشگله چقدرم قیمت نقره بالا رفته بود اخرین باری که یه ظرف نقره خریده بودیم پارسال بود از پارسال تا حالا قیمتش به گرم خیلی گرونتر شده بود واسه همین نمیشد یه ظرف خیلی گنده خرید چون قیمتش به میلیون میرسید واسه همین ما هم یه شکلات خوری سایز متوسط گرفتیم ولی خیلی شیکه بعدشم یه روز که بامامان همسری بیرون بودیم من یه سری خنزر پنزر مثل شمعو چند تا وسیله ریزه میزه اشپزخونه گرفتم که مامان همسری حساب کرد ..یه فروشگاهی هم مامان همسری منو برد که میگفت قبل عید لباسای مجلسی خیلی شیکی با قیمت مناسب اورده بریم واست میخوام یکیشو بخرم خلاصه پا شدیم رفتیم ولی از شانس من تموم کرده بود و یه سری لباس جدید اورده بود که خیلی زشت بودن تازه قیمتشونم به خاطر عید دوبله بود ...اهان یه روزم با مامان بابای همسری رفتیم ارومیه و از روی پلی که روی دریاچه ارومیه زدن و تازگیها افتتاح شده رد شدیم این پلو حدود ۲۰ سال داشتن روش کار میکردن تا پارسال تموم شد مراسم افتتاحشو تو اخبار نشون دادن خیلی جالبه ادم وقتی از رو پل رد میشه دریاچه زیر پاشه و حس جالبی به ادم دست میده همسری هم تو همون روز تو جاده ۳۰ هزار تومن جریمه شد به خاطر سرعت!!ز تهران تا تبریزو چون شب راه افتادیم از دست پلیس قصر در رفتیم ولی اون روز عوضش در اومد کلا ما خیلی به ندرت پیش میاد مسافرتی بریم و اصلا جریمه نشیم این بود شرح حال ما تو این مدته حالا بیام ببینم شماها تو این ایام چه کارا کردین تا بعد...
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 13:43 توسط ملودی
|

سلام به دوستای مهربونم این اخرین پست من تو سال ۸۷ هستش و گفتم قبل از این که همگی برین تعطیلات یه پست کوتاه بزارم و عیدو بهتون تبریک بگم امیدوارم سال ۸۸ واسه هممون سالی همراه با اول از همه سلامتی و خوشی و بعدش جیبهای پر از پول باشه پس فعلا بای بای تا سال ۸۸ ..تعطیلات خوش بگذره تا بعد..
تو این چند روزه تعطیلات که نمیتونم بهتون سر بزنم خیلی دلم واستون تنگ میشه امیدوارم به همتون عید خوش بگذره امشبم که چهارشنبه سوری هستش برین حسابی خوشی کنین ما هم شب میریم خونه مامانینا اخه دم خونه اونا خیلی چهارشنبه سوریا شلوع پلوغ میشه و همش اتیش بازیه و خوش میگذره ما هم فکر کنم دوم یا سوم عید بریم مسافرت تا اخر عید ..![]()
![]()
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 13:29 توسط ملودی
|

سلام به دوست جونای عزیزم چه میکنید با حالو هوای عید؟راستش من اسفند ماهو بیشتر از خود عید دوست دارم چون همه چی بوی نو شدن میده همه مردم در تکاپو هستن و دیدن خیابونای شلوغ و پر ازدحام که خبر از رسیدن سال جدید داره منو مملو از شادی و انرژی میکنه ولی وقتی عید شروع میشه یه کم دلم میگیره هر یه روزی که از عید میگذره بیشتر دلم میگیره که عید داره تموم میشه و متاسفانه چقدرم زود تموم میشه برای من که مثل یه چشم به هم زدن میمونه مخصوصا نیمه دومش که مثل باد میگذره اصلا کاش میشد مثلا ۶ ماه از سال عید بود وایییی چقدر خوش میگذشت طبق اخرین خبرهای واصله از خانواده همسری گویا اونا از اومدن به تهران منصرف شدن و اسباب اسودگی خاطر اینجانب را فراهم کردن حالا اگه اونا نیان منو همسری یه چند روز میریم پیش اونا و چند روزم میریم شمال تا ببینیم چی پیش میاد.. راستی اون گردنبندی رو که تو پست قبلی گفته بودم خریدمش خیلی ظریق و خوشگله میدوستمش.. خریدای عیدمونو کردیم و تقریبا تموم شده خونه تکونیم هم هفته پیش تموم شد و الان همه چیز برای ورود به سال جدید مهیاست.. وای از دیشب بگم که تو خونه تنها خوابیدم و کمی هم ترسیدم ماجرا از این قراره که همسری تازگیها علاوه بر کاری که داره یه جایی هم واسه مهندسین یه ارگانی تدریس میکنه و قراره ۲۴ ام همین ماه ازشون امتحان بگیره واسه همینم حتما باید تا امروز صبح ۱۰۰ تا سوالو طرح میکرد و به مسئولین اونجا میداد واسه همینم به من زنگ زد و گفت تا الان حدود ۵۰ تا سوال طرح کرده و اگه مجبور شه باید تا صبحم که شده تو دفتر بمونه و ۱۰۰ سوالو دربیاره منم شب خونه مامانمینا بودم و وقتی دیدم همسری دیر میاد به بابام گفتم منو برسونه خونه و به اونا هم نگفتم همسری دیر میاد چون در اون صورت حتما میگفتن باید شبو اونجا بمونم منم شبا فقط دوست دارم خونه خودم باشم و حتی دیگه خونه پدریم هم شبا نمیتونم بمونم خلاصه که ساعت ۱۲ بابام منو رسوند خونه و منم بعد این که یه چایی دم کردم تازه نشستم به لاست دیدن تا بعد.. ![]()
فقط امیدوارم تا اخرین لحظات در این تصمیم ثابت قدم باشن و نظرشون عوض نشه![]()
![]()
خلاصه که تا ساعت ۴ صبح داشتم لاست میدیدم تو این سیزن ۴ ام هم خیلی اتفاقات مرموز میفته و یه ذره به ادم توهم دست میده خلاصه ساعت ۴ دیگه پاشدم برم بخوابم ولی تی وی رو روشن گذاشتم و ماهواره رو هم روشن گذاشتم تا صدای اهنگش منو یه ذره از توهمات لاستی بیرون بیاره
و رفتم رو تخت ولی همش یه حالت خوابو بیداری داشتم و توی ذهنم همش اتفاقات لاستی رژه میرفت و وقتی چشممو میبستم همش فکر میکردم یکی داره به صورتم ذل میزنه
و یهو چشامو باز میکردم خلاصه با کلی مصیبت حدود ساعت ۷ صبح بود که تاره داشت خوابم میرفت که با صدای در باز از خواب پریدم و دیدم همسری اومد خونه و بعد از خاموش کردن تی وی اومد رو تخت و اون موقع بود که دیگه با خیال راحت چشامو بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم...راستی داییم دیشب سیزن ۵ لاستو خریده انقدر خوشحال شدم که نگو بهش گفتم این هفته واسم بیاره تا قبل عید سیزن ۵ اش رو هم تموم کنم ..راستی من چقدر این بنجامینو دوسش دارم حیوونکی وقتی دخترشو کشتن چقدر ناراحت شد اولین بار بود در کل سریال که اشکش در اومد و به اصطلاح یه ابراز احساساتی کرد خیلییییی دوسش دارم بنجامینو
به نظر من که اصلا ادم بدی نیست راستی کسی میدونه اسم واقعی این هنر پیشه که نقش بن رو بازی کرده چیه؟
+
نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 15:9 توسط ملودی
|
