تبليغاتX
روزهای زندگی من
روزهای زندگی من

دیروز روز خوبی نبود منم شب قبلش بد خوابیده بودم تو کل روز بدنم درد میکرد اخه همسری شب تا صبح دفتر بود اخه باید فرداش حتما پروژه تحویل میداد واسه همین تا صبح کار کرد منم ساعت ۴ صبح رفتم تو تخت حالا کل چراغها و تلویزیون روشن بود ولی تا میخواستم چشامو ببندم یی دفعه با ترس چشامو وا میکردم و این کار حدود ۱۰ یا ۱۵ بار تکرار شد تا بالاخره دیدم هوا روشن شد منم دیدم کمتر میترسم دیگه تا بالاخره خوابیدم تازه تو خواب ناز بودم که همسری اومد فکر کنم ساعت ۹:۳۰ بود که باز از خواب پریدم خلاصه که خیلی بد خوابیدم و روز بعدش خیلی حالت کسالت و رخوت داشتم عصری دیدم خیلی حوصلم سر رفته زنگ زدم همسری بیاد شام بریم بیرون و یه کمی بگردیم ساعت ۹ اومد دنبالم و رفتیم ولی اونقدر خیابونا شلوغ بود که نگو اخه پ ر س پ و ل ی س قهرمان شده بود واسه همین خیابونا افتضاح شلوغ بود زیر پل پارک وی به سمت تجریش هم کلی مامور با ماشین وایساده بودن ما هم از همون جا دور زدیم برگشتیم بریم سمت سعادت اباد که دیدیم بعلللللللللللللللله اونجا هم همون وضعه خلاصه دست از پا درازتر مجبور شدیم برگردیم خونه که موقع برگشتن همسری گفت تو برو خونه مامیت منم یه سر برم دفتر کارامو راستو ریست کنم منم که اصلا حوصله خونه رفتنو نداشتم اطاعت امر کردم ساعت ۱۰ رفتم خونه مامانمینا همسری هم به عشق همیشگیش یعنی کارش پیوست منم اونجا یی کم با مامانم و بابامو داداشیم حرف زدم دلم وا شد ساعت ۱۲:۳۰ هم همسری اومد دنبالم رفتیم خونمون یی کم تنقلات خوردیم همسری نشست فیلم دید منم مسواک زدم رفتم رو تخت دراز کشیدن شروع کردم به کتاب خونی (همون کتاب اسرار کائنات ) یه یه ساعتی خوندم تا دیدم چشام سنگین شد گرفتم خوابیدم همسری هم یه ربع بعدش اومد خوابید ما هم یه کم عشقولانه در وکردیم و گرفتیم خوابیدیم و به این ترتیب یه روز دیگه از عمرمون اینجوری رقم خورد

تا بعد...

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 16:51 توسط ملودی| |

الان مدتی هست که کتاب اسرار کائنات تالیف ابراهیم ویکتوری رو دارم میخونم چند روز پیش به یکی از دوستان که میرفت نمایشگاه کتاب سفارش دادم بگیره  خیلی کتاب جذابیه و حسابی منو مشغول کرده به اونایی که به علوم فضایی علاقمندن توصیه میکنم حتما بخونین اطلاعات جالبی به ادم میده که واقعا ادمو شگفتزده میکنه  ................... راستی من نقاشی هم میکشم (مینیاتور) حدود ۲ سال و نیم کلاس میرفتم  از نوجوونی عاشق این سبک نقاشی بودم وتو رویاهام همیشه یکی مینیاتور و یکی هم سنتور بوده که همیشه دوست داشتم یاد بگیرم که الان به یکیش رسیدم و اون یکی هم دنبال فرصت مناسب میگردم که برم یاد بگیرم (امیدوارم اون فرصت هر چه زودتر به دست بیاد)   از وب گردی هم نگید که دیگه بهش معتاد شدم و چندین ساعت از وقت شبانه روزم مختص به این کار داره و اون روز  روز نمیشه اگه نیام سرکی نکشم (البته سرک که چه عرض کنمگاهی وقتی به خودم میام میبینم ۵ یا ۶ ساعته توی نتم جوری که چشام دیگه تار میبینه)   همسری هم گاها میاد خونه میبینه من کماکان دارم ادامه میدم و اصلا متوجه حضورش نیستم صداش در میاد منم همش میگم الان میام عزیزم که بعضا این الان الان چند ساعت طول میکشه البته همیشه این طوری نمیشه ها بعضی وقتا  ... ولی اکثرا سعی میکنم با روی گشاده به استقبال همسری برم واسه همینه بد عادت شده اگه ببینه نمیرم به استقبالشو یی بوس جانانه ازش نمیکنم دلگیر میشه طفلکی (بچمو لوس بار اوردمش دیگه مخصوصا تک فرزند هم هست دیگه چه شود)

تا بعد...

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 1:47 توسط ملودی| |

خوب بهتره قبل از هر چیز یه کم از خودم براتون بگم

من متولد ۱۳۵۹ هستم لیسانس کامپیوتر دارم ولی به دلایلی من جمله مخالفت همسر کار نمیکنم یه همسر نازو مهربون دارم که همیشه از خدا جونم براش سلامتی وعمر طولانی و لب خندون میخوام یه پدرو مادر و یه برادر مجرد دارم که خیلی دوسشون دارم و یه زندگی اروم که مثل همه زندگیا هم روزای خوب وشاد داره هم روزای نه چندان شاد  که البته من و همسری سعی میکنیم روزای شادمون بیشتر  باشه  (البته اگه این ملودیه گاها نق نقو بذاره  حیوونکی همسری از دست من چی میکشه قربونش برم)      فعلا تا همین جا میگم اخه دستام شکست انقدر تایپ کردم  بیچاره این تایپیست ها چی میکشن؟

تا بعد.... 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 16:6 توسط ملودی| |

با سلام به همه دوستان عزیزی که در اینده بیشتر با هم اشنا میشیم

راستش من مدتها بود که میخواستم این وبلاگو درست کنم اما دست دست میکردم اخه میدونین تایپ فارسی برام خیلی سخته اما دیگه امروز دلو به دریا زدم  اخه دیدم اگه دوست دارم به جرگه دوست جونای وبلاگ نویسم بپیوندم و باهاشون درددل کنم چاره ای جز این ندارم   پس خودم ورودمو به این دنیای مجازی به جای دوست جونایی که هنوز منو نمیشناسن خیرمقدم میگم

راستی تا یادم نرفته الان جمعه ۲۷ اردیبهشت ۸۷ ساعت ۳:۳۰ بعد از ظهر هست که من استارت وبلاگ عزیزمو زدم

تا بعد....

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:37 توسط ملودی| |

Design By : Night Melody