تبليغاتX
روزهای زندگی من


روزهای زندگی من



تو این پست میخوام به در خواست ازاده جون یه مختصری از نحوه اشنایی تا ازدواج خودمو همسری رو توضیح بدم.

راستش تیر ماه ۸۱ بود و من یه ترم دیگه واسه اتمام دانشگاه داشتم و اون موقع هم از تعطیلات تابستون استفاده کرده بودم و کاراموزی ورداشته بودم.در ضمن من مدتی بود چت میکردم ولی نه با ایرانیا به خاطر تقویت زبانم فقط با خارجیا چت میکردم و اشنایی با فرهنگهای مختلف برام خیلی جالب بود و چون مقاصد دیگه ای نداشتم خوب صحبت کردن با ایرانیا برام اصلا جذابیتی نداشت البته گاها هم با ایرانیای مقیم خارج که تصادفی تو رومای خارجی بهشون بر میخوردم صحبت میکردم .القصه یه شب که خیلی دیر وقت بود رفتم تو مسنجر و چون دیدم هیچ کدوم از دوستام ان لاین نیستن  منم حوصلم سر رفته بود گفتم یه سر برم تو رومای داخلی ولی تو روم تهران نرفتم چون میدونستم اگه با یکی تو تهران ار جنس مذکر چت کنم اولین چیزی که میخواد قرار گذاشتنه و منم اصلا حالو حوصله این چیزا رو ندارم این بود که تو روم یه شهر دیگه که خیلی از اون شهر خوشم میومد رفتم و دیدم اونجا هم دو نفر بیشتر نیستن که با من شدن سه نفر و من هی منتظر شدم یکیشون پی ام بده ولی چون ندادن حوصلم سر رفت و داشتم میومدم بیرون که همون ان یکی بهم پی ام داد(همسری فعلی بنده )  منم جوابشو دادم و شروع کردیم به خوشو بشو معرفی هم دیگه ولی من هیچ وقت اون لحظه فکر نمیکردم که این ادم یه روز بشه همسر اینده من. خلاصه این اشنایی ادامه پیدا کرد جوری که ما هر شب با هم چت میکردیم وچون همسری تو یه شهر دیگه بود طبیعتا نمیتونستیم همدیگرو ببینیم  ولی بعد چند روز که حسابی بهم عادت کرده بودیم به هم دیگه عکس دادیم و من انصافا از عکسش خوشم اومد و در واقع همون شکلو شمایلی رو داشت که من دوست داشتم این بود که دیگه بیشتر ازش خوشم اومد و بیشتر این قضیه رو جدی گرفتم   البته اونم از عکس من خیلی خوشش اومد وخیلی ازم تعریف کرد خلاصه ما از طریق این دنیای مجازی خیلی به هم وابسته شدیم تا این که همسری یه روز شمارشو بهم داد و گفت هر وقت تو مسنجر نبودیم بهم زنگ بزن اخه من هنوز شمارمو بهش نداده بودم و میخواستم بیشتر مطمئن شم اینو باید اعتراف کنم که فکر کردن به این ادم تمام زندگی منو پر کرده بود و روزا که واسه کاراموزی میرفتم اصلا حواسم به کارم و دورو اطرافم نبود راستش اخلاق و طرز صحبت و مهربونی و قیافه و فرهنگ خانوادگی و تحصیلات همسری منو جذب خودش کرده بود  تازه چون صدای خیلی خوبی هم داشت گاها واسم میخوند وگاهی با یکی از دوستاش که گیتار میزد با همدیگه کنفرانس میکردیم دوستش گیتار میزد و همسری میخوند (اهنگ گل یخ و گل گلدون من و کلا اهنگای رومانتیک) . واقعا عاشق شده بودم منی که غرور و تکبرم زبانزده همه پسرای فامیل و دورو اطرافم بود که باعث میشد اونا نتونن راحت خودشونو به من نزدیک کنن ولی این بار اثری از اون غرور در برابر این پسر نازنین باقی نمونده بود خلاصه بعد یه مدت که اعتمادم بهش کامل شد شماره خونمونو بهش دادم و در ضمن جریانم واسه مامانم تعریف کردم و مامانمم واسه بابام و بابمم یه کم ازم راجع به همسری پرسید. همسری هم گاهی به خونمون زنگ میزد و یه بارم که مامیم گوشیرو بر داشته بود باهاش حرف زده بود . تا این که اون روزی که منتظرش بودم رسید و همسری گفت که دیگه طاقتش تموم شده و میخواد بیاد تهران منو ببینه من از طرفی خوشحال بودم و از طرفی یه اضطراب وصف نشدنی تموم وجودمو پر کرده بود خلاصه روز موعود رسید دقیقا ۱۷ شهریور ۸۱ .همسری صبح اومد تهران و یه راست رفت خونه خالش که تو شهرک غربه و از اونجا به من تلفن زد که من رسیدم و واسه یکی دو ساعت دیگه باهم تو همون شهرک غرب تو میدون صنعت قرار گذاشتیم و به هم در مورد تیپ ظاهریمونم اطلاعات دادیم تا راحتتر همدیگرو پیدا کنیم منم کلی خودمو خوکشل کردم و راه افتادم و همون جایی که قرار گذاشته بودیم وایسادم و منتظر شدم تا این که دیدم همسری جونی که اون موقع یه اقای غریبه محسوب میشد اومد طرفم و خودشو معرفی کرد اولش یه کم  جا خوردم اخه خیلی قد بلندتر ار عکسش بود تو عکس من فکر میکردم قدش متوسط باشه ولی از جلو جزو قد بلندا بود اونم وقتی منو دید گفت از عکست خیلی سفیدتری اخه تو عکس سبزه افتاده بودم در حالی که در واقعیت خیلی سفید پوستم.به هر حال راه افتادیم رفتیم تو یه پارکی که اون نزدیکا بود و اونجا نشستیم و کلی حرف زدیم (اون پارک الان واسه ما حکم یه جای خاطره انگیزو داره هر وقت از جلوش رد میشیم میگیم پارک خودمون) بعدش رفتیم پاساژ گلستان که همون نزدیکاست تو رستورانش غذا خوردیم و بعدم رفتیم یه کافی شاپ تو همون جا. همسری هم تمام مدت با یه نگاه حسرت امیزی بهم نگاه میکرد که هم چهرشو خیلی معصوم میکرد هم یه کم دلمو به درد میاورد نمیدونستم علت این جوری نگاه کردنش چیه؟که بعدها بهم گفت نمیتونستم باور کنم که ما میتونیم به هم برسیم همش فکر میکردم ممکنه مامانو بابات یه سنگی جلوی پامون بندازن که وقتی مامانو باباتو دیدم فهمیدم خیلی نازنینتر از این حرفان.به هر حال اون روز با تمام خاطرات خوشش تموم شد و همسری هم از همون پاساژ یه عطر خوش بو واسم گرفت و از شهرشونم کلی سوغاتی اورده بود .ساعت که به ۵ یا ۶ رسید من گفتم تا هوا تاریک نشده باید برم همسری هم فرداش میخواست برگرده شهرش این بود که با بغض ازش خداحافظی کردم و همسری بی تربیت منم جلوی همه باهام روبوسی کرد و من که اعتراض کردم گفت خوب مردم فکر میکنن ما برادر خواهریم      وقتی برگشتم خونه مامیم کلی سوال پیچم کرد و منم همه چیزو توضیح دادم ولی شدید بغض کرده بودم همون دیدار چند ساعته انقدر منو بهش وابسته کرده بود که دیگه طاقت دوریشو نداشتم بالاخره رفتم تو اتاقمو های های گریه کردم و خودمو خالی کردم . همسری که برگشت شهرش ما همش یا با تلفن یا با چت با هم در تماس بودیم و یه روز بهم گفت با پدر مادرش صحبت کرده و عکس منم بهشون نشون داده اونا هم خیلی خوششون اومده و میخوان به همین زودی بیان خواستگاری و ازم  پرسید طلا سفید دوست داری یا زرد منم گفتم سفید اخه میخواست  واسم انگشتر نشون بگیره.خلاصه اخرای شهریور اومدن یه روز همسری با مامان و باباش و خاله و شوهر خالش (اخه چون خونه اونا بودن اونارم اورده بودن) بیرون قرار گذاشتن و منو دیدن و خیلی ازم خوششون اومد    و منم همون روز کادوی تولد همسری رو که یه عطر مارکدار بود بهش دادم که خیلی خوشش اومد و هنوزم ازش استفاده نکرده و یادگاری نگهش داشته(اخه فرداش یعنی ۳۰ شهریور تولد همسری بود) خلاصه اون روز بعد ملاقات با خانواده همسری (لازم به ذکره خانواده درجه یک همسری خلاصه میشه به مامان و باباش چون خوشبختانه همسری تک فرزنده و این هم از نکات مثبتش قلمداد میشد  اخه من همیشه ارزو داشتم با یه تک فرزند ازدواج کنم)منو همسری اومدیم خونه ما تا بابا و مامانم اونو ببینن و چون بابای من خیلی ادم شناسه نظرش برام خیلی مهم بود که خوشبختانه طرفین از همدیگه خیلی خوششون اومد و فردا که روز تولد همسری هم بود همسری با همون چهار نفر اومدن خواستگاری و همسری هم انگشتر رو دستم کرد و ما به طور خصوصی نامزد شدیم . تو تاریخ ۱۷ بهمن ۸۱ هم بله برون رسمی ما در حضور افراد درجه یک فامیل برگذار شد و فرداشم ۱۸ بهمن ما ساعت ۱۰ یا ۱۰:۳۰ صبح تو محضر عقد شدیم و شبشم تو خونه ما یه جشن مفصل نامزدی برگذار شد که خیلی خوش گذشت و واقعا به یاد موندنی شد و در تاریخ ۴ شهریور ۸۳ هم جشن عروسیمون برگذار شد و ما رسما زندگیه مشترکمونو شروع کردیم. 

البته اینم بگم به جز مامان و باباهامون هیچ کس از نحوه اشنایی ما خبر نداره و به همه گفتیم تو دانشگاه با هم اشنا شدیم اخه این نحوه اشنایی تو جامعه ما یه کم مردوده . ببخشید سرتونو درد اوردم.

تا بعد...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 13:41 توسط ملودی| |

این چند روزه همش دنبال خرید بودم نزنین تو رو خدا این دفعه دیگه واسه خودم نه بلکه واسه دایی کوچیکم. جریان از این قراره که دایی کوچیکم که مجرد هم هست الان تایلند تشریف دارن و از اونجایی که با دوستش رفتن و هر دو هم مجرد  طبیعتا وقت سر خاروندن ندارن چه برسه سوغاتی خریدن اینه که از اونجا زنگ زده که منو مامیم بریم واسش سوغاتی بخریم  میبینین تو رو خدا خودش رفته دنبال عشقو حال ما رو اینجا انداخته تو هچل . حالا مگه این سو غاتی خریدن ما تموم میشه واسه این میخری میبینی اون یکی مونده  تازه از طرف دیگه هر چیزیم میخواستیم بگیریم باید کلی ورانداز میکردیم که مبادا مارک ایرانی یا کوچکترین نشونه ای از ایرانی بودن داشته باشه که جریان لو بره  خلاصه فیلمی داشتیم هر مغازه ای میرفتیم مامیم به اقاهه جریانو توضیح میداد تا طرف جنس مورد نظر ما رو که قابل لو رفتن نباشه بهمون نشون بده اونم کلی سوال پیچ که چرا از همون جا نخریدین اونجا که ارزونتره  خلاصه هم کلی خنده دار بود هم کلی خسته شدیم دو سه روز طول کشید که به سلامتی دیروز سوغاتی خریدن ما هم تموم شد کلی تیشرتای  دخترونه خوشگل و رنگی خریدیم(واسه دوست دخترش) انقدر خوکشل بودن که دوست داشتم همه اونارو بر میداشتم و پولشو میدادم میرفتیم واسه اون دختره یه چیزه دیگه میخریدیم که این دفعه مامیم جلومو گرفت که کلی تاپ و تیشرت داری میخوای چی کار بابا یه ذره قدر پولاتو بدون که منصرفم کرد وگرنه همه رو ور داشته بودم این دفعه مامیم جلوی ولخرجیه زایدالوصف بنده رو گرفتن ولی راستشو بخواین هنوز اون تیشرتا و بلوزای نازنازی تو ذهنم دارن چشمک میزنن ببینم چه قدر میتونم مقاومت کنم و نرم بخرم که بعید میدونم بتونم دووم بیارم نرم بخرم یه دفعه ممکنه ببینم دیگه مقاومتم ته کشید یواشکی جوری که مامانیم نفهمه دعوام کنه میرم میخرمشون  پیش کسی نگینا

تا بعد...

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 14:39 توسط ملودی| |

دیروز با مامیم رفتیم بیرون اخه من میخواستم یه پایه بشقاب بخرم و از اونجایی که وقتی من دنبال چیزی باشم تخم اونو ملخ میخوره و قحطی میشه از وقتی از سفر بر گشتیم به چند تا مغازه سر زده بودم ولی هیچ کدوم نداشتن این پایه رو هم واسه بشقاب مینایی میخواستم که این دفعه از اصفهان خریدیم انقدر خوشکله که نگو یه فیل و یه گلدون قلمزنی هم گرفتیم  اونها هم خیلی شیکن از یزدم دو تا ترمه اصل گرفتیم نمیدونم میدونین یا نه سوغات و صنایع دستی یزد ترمه هست که اصل ترمست و از ابریشم بافته شده واسه همینم خیلی گرونه مثلا ترمه هایی که روشون کار شده بود ۶۰ و ۷۰ هزار به بالا بود و ترمه های متری که تو تهران به خاطر اصل نبودن متری ۵ یا ۶ هزار تومنه اونجا متری ۳۵ هزار تومن بود در کل صنایع دستی خیلی گرونه مثلا همین بشقاب مینایی که از اصفهان گرفتیم سایزش متوسطه ۵۰ هزار تومن گرفتیم و این در حالی بود که بشقابهای بزرگتر یا گلدوناش یا جامهای پایه دار قیمتش به چند صد تومن میرسید مثلا یه قاب ایینه مینا گذاشته بود قیمتش ۸۵۰ هزار تومن بود و در مورد ظروف قلمزنی هم وضع به همین منوال بود هر چند که من فکر میکنم این قیمتا در قبال زیبایی و ظراقت کار خیلی نا چیزه و در برابر هنر دست و اون چشمی که هنرمندای این رشته ها میزارن واقعا کمه. به قول بابام اگه کسی واسه خریدن این کارا سر قیمت چونه بزنه خیلی بی انصافه.  من کلا یه اخلاقی دارم که هر جا که بریم باید از هنرهای زینتی اونجا به عنوان یادگاری واسه خونمون بخرم همسری هم اخلاق من اومده دستش و میدونه اگه چیزی چشم منو بگیره دیگه کاری با قیمتش ندارم و تا اون چیزو نخرم اروم و قرار ندارم  واسه همینم اون طفلکم اصلا نه نمیگه و حتما اون چیزو میخره واسه همینم الان بوفم و جاهای دیگه خونمون دیگه جا نداره  و باید در اولین فرصت یه بوفه دیگه بخریم.به خاطر این اخلاق بنده هم وقتی میریم سفر معمولا پول خرید این جور چیزایی که واسه خونمون میخریم معمولا از خرج  هتلو خوردو خوراک سفرمون بیشتر میشه  .تو یکی از مغازه ها که فروشندش استاد مینیاتور بود تابلوهای مینیاتورش رو ۱ میلیون و ۲۰۰ ویا ۹۵۰ هزار تومن گذاشته بود که اونجا بود که من متوچه ارزش کاری که انجام میدم شدم به قول همسری اگه تابلوهای این اقا که استاده انقدر قیمت داره مینیاتورای منم حداقل ۴۰۰ یا ۵۰۰ هزار تومن ارزش دارن همسری میگه وقتی تعداد تابلوهات بیشتر شد نمایشگاه بذار حالا تا ببینیم چی پیش میاد.داشتم میگفتم با مامیم رفتیم بیرون منم خوشبختانه از اون پایه ها پیدا کردم و گرفتم.  مثلا قصد خرید خاصی رو نداشتم نشون به اون نشون که یه ریمل ویه مانتوی خوکشلم خریدم از این مدل گشادا ولی مدلش با مانتو گشادای دیگه فرق داره و فروشنده گفت جدیدترین مدلمونه استینشم تا روی ارنجه البته یه بلوز رنگی از زیر داره که هم میشه پوشیدش هم میشه نپوشیدش که در هر دو صورت قشنگ میشه یه جورایی شبیه لباس حاملگی هم هست ولی چون مده قشنگه در ضمن به منم میاد مامانم میگفت در اینده به عنوان لباس حاملگی هم میتونی استفاده کنیکه من کلی خندیدم.اینارو گفتم تا یه عیاری از میزان ولخرجی بنده دستتون بیاد حالا خدا نکنه به قصد خرید برم بیرون که در این صورت میرم به طور کامل خاک تو سر پولام میکنم بر میگردم خونه

تا بعد...

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 14:3 توسط ملودی| |

 

قول داده بودم تو این پست چند تا عکس بذارم که دارم به قولم عمل میکنم:

این جا باغ دولت اباد یزده

 

این نمایی از هتلیه که توش بودیم اونم پنجره اتاق ماست

اینم یه نمای دیگه از هتل

اینم یه عکس سبک قاجاره که چند تا از این تیپ عکسا روی دیوارای اتاقا بود

اینم نمایی از داخل مسجد شیخ لطف الله تو اصفهان

 

 

البته عکس زیاد دارم ولی چون اپلودشون خیلی زمان بره  فعلا همین چند تا رو میزارم

تا بعد... 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 21:19 توسط ملودی| |

خوووووووووووووووب بالاخره ما هم از سفر برگشتیممم خیلی خیلی هم بهمون خوش گذشت واقعا سفر به یاد موندنی بود همون طور که قبلا گفته بودم اول رفتیم اصفهان یه روزو نیم اونجا بودیم بعدش هم یزدو۲روزو نیمم یزد تشریف داشتیم تازه تو یزد بیشتر از اصفهانم بهمون خوش گذشت چون همون طور که قبلا هم گفته بودم دوست همسری اونجا بود و همه جاهای دیدنی یزدو بهمون نشون داد اگه اونجا اشنا نداشتیم احتمالا نمیتونستیم همه اون جاهای دیدنیشو ببینیم چون اکثرا تو بافت قدیم یزد بودن و کوچه ها تنگ بودن که واقعا رانندگی اونجاها کار حضرت فیله و دیگه این که خیلی از اون جاها اصلا سرراست نبودن و شاید که خودمون نمیتونستیم پیداشون کنیم .واسه همینم دوست همسری با ماشین خودش مارو سمت بافت قدیم برد و ما ماشینمونو جلوی هتل پارک کردیم .تو یزدم یه هتل سنتی خیلی زیبا رفتیم که واقعا ادم فکر میکرد زمان به دوران سلطنت شاه عباس برگشته و ما هم الان تو یکی از کاخای اون زمان هستیم حالاسر فرصت حتما عکساشو میذارم.ولی تو اصفهان هتلمون سبک مدرن بود. خلاصه به همه اونایی که یزد نرفتن توصیه میکنم که حتما برین ببینین چون واقعا قشنگه حتی میتونم بگم از اصفهانم قشنگتره و اثار تاریخیش از اصفهان خیلی بیشتره که تازه من شنیدم ۵۰۰ تا اثار هنوز ثبت نشده هم داره و میشه  گفت مهد تاریخه کشورمونه.از اثار دیدنی یزد که ما هم دیدیم میتونم به اتشکده   دخمه   زندان اسکندر  بقعه دوازده امام   اب انبار شش بادگیر   باغ دولت اباد   خانه ملک التجار   مسجد جامع    برج و باروی یزد   و .... اشاره کنم که واقعا دیدنی بودن.تو اصفهانم میدون نقش جهان و امارتهای اون وسی و سه پل و پل خواجو و موزه ای که چسبیده به چهل ستون بودو دیدیم ولی از شانس ما چهل ستون رو باغ اطرافشو  داشتن سم پاشی میکردن و بسته بودن و گفتن تا هفته اینده هم بستست واسه همین اونجارو نتونستیم ببینیم و فقط از دور دیدیم و منار جنبونم چون خارج شهر بود دیگه نرفتیم ببینیم چون وقت نداشتیم البته من قبلا دیده بودم.راستی اصفهان یه حلیم بادنجونایی داره که اصلا شبیه مال تهران نیست و فوق العاده لذیذه ولی برعکس بریونیش که این قدر اوازش همه جا پیچیده خیلی خیلی بد مزه بود و مزه دنبه خالص میداد    حالا ما مثلا پرسیدیم بهترین جا واسه بریونی کجاست و اونجا رفتیم(شمشاد نزدیک میدون نقش جهان) ولی وافعا بد بود. راستی همون دوستمون یه دخمل نازی داشت که نگو اسمش روژینا بود ۹ ماهشم بود از وقتی اومدیم تهران دلم واسش یه ذره شده اونجا هم همش بغل همسری بود انقدر که این بچه خونگرم بود اصلا غریبی نمیکرد خیلیییییی با مزه بود حالا اونا هم قول دادن اخر تابستون بیان تهران که از اینجا با هم بریم شمال خدا کنه به قولشون عمل کنن اخه خیلی ادمای ماهی بودن واسه همین ما هم خیلی اصرار میکنیم اونا هم زودتر بیان ایجا  تا ببینیم چی پیش میاد.راستی تو پست بعدی حتما عکسم میذارم.

تا بعد...

نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 17:41 توسط ملودی| |

مرسی از دوست جونام به خاطر کامنتهاشون.

خبر جدید این که ما فردا عازم سفریم . اول میریم اصفهان که من عاشقشم بعدم یزد.راستش اولش قصدمون فقط اصفهان بود ولی اون روز همسری داشت با یکی از دوستاش که ساکن یزده صحبت میکرد اونم گفت تا اصفهان که میاین خوب یزدم بیاین اخه تا اصفهان راهی نیست حدود ۳۰۰ کیلومتره ما هم از خدا خواسته قبول کردیم اخه ما اصلا یزد نرفتیم تا حالا. واسه همین جذابیتش واسمون بیشتره .همسری هم به دوستش گفت واسمون هتل رزرو کنه اون بنده خدا هم اصرار داشت ما هتل نریم و بریم خونه اونا ولی ما قبول نکردیم اخه زشته ادم مزاحم مردم بشه تازه تو هتل ادم راحتتر هم هست.همسری هم اعلام کرده فردا راس ساعت ۷ بیدار باشه و راس ۸ راه میفتیم  وای وای نمیدونم اصلا چه جوری میخوام ۷ صبح پاشم اخه صبح زود پاشدن واسم خیلی سخته ولی خوب چاره چیه اگه دیرتر پاشم ممکنه یه دفعه بیبینم همسری خودش رفته و منه بیچاررو نبرده منم امروز یه کم واسه سفرمون خرتوپرت جمع کردم(وسائل شخصی و دوربین و خوراکی و ...)فقط امیدوارم بهمون خیلی خوش بگذره من که واسه فردا لحظه شماری میکنم وقتی برگشتیم شاید چند تا عکسم بذارم

امیدوارم تعطیلات به همه خوش بگذره و تا ۴ یا ۵ روز دیگه بای بای

تا بعد...  

نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 19:53 توسط ملودی| |

تو این پست میخوام بازی رو که رونالی عزیز دعوتم کرده انجام بدم .اینکه بیست مورد چیزایی که بهش علاقه دارین و متنفرین چیا هستن؟

اول چیزایی که علاقه دارم:

۱-اینکه همیشه به خودم برسم و همیشه اراسته باشم

۲- شیرینیهای خوشمزه خیلی دوست دارم

۳-سلامتی و شادی خانوادم و عزیزانم

۴-به تزئینات منزل و دکوراسیون خیلی خیلی علاقه دارم

۵-به هنرهای دستی و سنتی ایرانی مثل قلمکاری  مینیاتور  مینا کاری...

۶-به ظروف نقره که جزو صنایع دستی تبریز هست خیلی علاقه دارم و خودم هم چند تایی دارم

۷-تنقلات مثل چیپس و پفک و چوب شور و اجیل و غیره

۸-زیور الات نگین دار مخصوصا انگشترای تپل

۹-اینکه یه ماشین دیگه همسری واسم بخره که دیگه با ماشین اون کاری نداشته باشم

۱۰-به کتابها و فیلمهای اسرار امیزم خیلی علاقه دارم 

حالا چیزایی که متنفرم:

۱-از ادم ریا کار که حرفش با عملش یکی نیست

۲-از ادمایی که نظافت شخصیشونو رعایت نمیکنن

۳-از فیلمهای اکشن

۴-بودن تو جمعی که حوصلمو سر میبره

۵-از افتاب تابستون

۶-از ادمای زبون نفهم

۷-از ادمایی که فیس و افادشون ادمو خفه میکنه و گذشتشونو زود فراموش میکنن

۸-از سوسک و موش

۹-از تمیز کردن خونه که انصافا کار خیلی سختیه

۱۰-از صبح زود از خواب بیدار شدن که واسم عین مرگ میمونه    

نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 15:45 توسط ملودی| |

با تشکر خیلی زیاد از دوستان عزیزم که برام کامنت گذاشته بودن به خصوص رونالی عزیز و تی تی جونم .تی تی جون در مورد این عکس کنار صفحه پرسیده بودی باید بگم که نه این عکس واقعی نیست عزیزم.

راستی فردا تولد دعوتیم تولد داییمه زنداییم میخواد سورپرایزش کنه خودش زنگ زده مهمونارو دعوت کرده به همه هم سپرده به داییم چیزی نگن که یه دفعه سورپرایز بشه البته من بعید مبدونم داییم چیزی نفهمه چون هم خیلی تیزه هم اینکه این برنامه هر سال تکرار میشه یعنی زنداییم هر سال واسش تولد اینطوری میگیره واسه همینم دایی بنده باید خیلی خنگ تشریف داشته باشه تا نفهمه.منم دیروز با مامیم رفتیم واسش کادو گرفتیم و از اونجایی که دایی جانم چند تا کمد لباس داره و از طرفی هم هم خودش و هم خانمش به وسائل دکوری منزل خیلی علاقه دارن ما هم دو جفت گلدون ست واسشون گرفتیم از این چینیا جفتی ۵۰ تومن شد و از بابت کادو خیالمون راحت شد. اگه یه نفر واسه اولین بار وارد خونه داییم بشه فکر میکنه وارد لوکس فروشی شده از بس که خونشون پر وسائل انتیکه هر مسافرتی هم که میرن اعم از خارجی یا ایرانی کلی وسائل لوکس منزل میارن و این روند همچنان ادامه داره و ابدا متوقف نمیشه . با این اوصاف فکر کنم از کادوی ما خوششون بیاد. 

تا بعد...

نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 14:56 توسط ملودی| |

خوووووب بالاخره موهامو رنگ کردم هورررررررررررررااااااا.اخه الان چند ماهی میشد که میخواستم این کارو بکنم ولی خیلی دودل بودم اخه یه مدت انقدر موهامو مش کرده بودم که موهام سوخته بود بعد از کلی دندون رو جیگر گذاشتن که ۱ سال و نیم طول کشیده بود موهام بلند شده بود و به موهای طبیعی خودم رسیده بودم واسه همین حیفم میومد نتیجه این صبرو تحملو دوباره خرابش کنم واسه همین خیلی دودل بودم ولی از طرفی هم از یکنواختی خسته شده بودم و دوست داشتم یه تحول اساسی به خودم بدم و اونقدر با خودم کلنجار رفتم تا تونستم تصمیممو بگیرم و راهی ارایشگاه بشم .خلاصه که موهامو به دست ارایشگرم سپردمو دعا کردم هم خوشرنگ بشه هم اسیب نبینه و اونم موهامه یه عسلی خیلی خوشرنگی کرد که کلی کیف کردم و کلی روحیم عوض شد الانم از نتیجه کار خیلی راضیم البته تصمیمم گرفتم که موهامو مدام تقویت کنم تا مثل دفعه قبل کیفیت موهام خراب نشه  الانم چند تا شامپو و ماسک تقویت کننده و سرم مو گرفتم که استفاده کنم  . البته اینم بگم که دکلره موهارو داغون میکنه ولی رنگ کمتر اسیب میزنه الانم من فقط رنگ کردم و تصمیم گرفتم دیگه به هیچ عنوان تا اطلاع ثانوی مش(دکلره) نکنم تازه الانم رنگ خالی بیشتر مد هست. خلاصه که خیلی خوبه ادم هر از چند گاهی یه تغییری به ظاهرش بده این باعث میشه هم اعتماد به نفس ادم بالاتر بره هم روحیه ادمو عوض میکنه منم الان هم شادترم هم از ظاهرم بیشتر راضیم    

تا بعد...  

نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 21:30 توسط ملودی| |


Design By : Night Skin