تبليغاتX
روزهای زندگی من


روزهای زندگی من



  اخ جووووووووووووووووووووووووووووون  یه بازی جدید از پریسا جونم یاد گرفتم که اتفاقا اونم از مامان نازگل جونش یاد گرفته وای من عاشق این بازیای وبلاگیم تو رو خدا اگه کسی چیزه دیگه ای بلده یادم بده ها سه سوته میام اینجا انجامش میدم

این بازی عبارتند از علاقمندیها و خاطرات خوب و بد وارزوها.....................

تو رنگها من عاشق رنگ صورتیم (و مشتقات اون مثل سرخابی) بعد اون سبز چمنی رو هم دوست دارم. تو غذاها باید بگم من عاشق فست فودم اعم از پیتزا و انواع برگرها .کلا عاشق پنیر پیتزا هستم و همیشه تو یخچالمون چند بسته پنیر پیدا میشه منم تو هر غذایی که امکان استفاده ار پنیر باشه پنیر میریزم .. البته میدونم اصلا ارزش عذایی ندارنا ولی خوب خیلی خوشمزه هستن اینه که منم نتمیتونم ازش بگذرم  Eating Pizza  تو نوشیدنیها هم نوشیدنیهای داغ رو بیشتر دوست دارم اول چای و بعد قهوه و نسکافه .تو میوه ها هم باید بگم من عاشق همه میوه ها هستم در واقع حاضرم غذا نخورم ولی یه عالمه میوه در طول روز بخورم به نظر من میوه از اون دسته نعمتاییه که خدا تو افرینشش سنگ تموم گذاشته و واقعا مارو شرمنده کرده  ولی خوب اگه بخوام اولویت بدم سیب و شلیل و انبه و طالبی و هندوانه رو بیشتر دوست دارم واسه انبه و اب انبه هم میمیرم    خوشمزه  از تنها میوه ای که بدم میاد کیویه در واقع میتونم بگم ازش متنفرم سبز تو فصلا هم من عاشق پائیزم واقعا به نظر من زیباترین فصله .دیدن اون برگای رنگارنگ و صدای خش خش برگا زیر پای رهگذرا و اون هوای دل انگیز پاییزی منو تو خلصه فرو میبره(خیلی شاعرانه شد نهزبان)  بهترین تفریحات من اول از همه خرید کردن واسه خودم بعدش ماشین گردی و صد البته نقاشی کردن و وبگردی وشبها موقع خواب هم خوندن چند صفحه کتابه            

موقعیتم در ۱۰ سال اینده:احتمالا یه نی نی دارم که که ۵ یا ۶ سالشه در مورد جنسیتش تصوری ندارم شاید دخمل باشه شایدم نه ..همسری اشل پروژه هاش خیلی بزرگتر شده .من ۱۰ سال با تجربه تر شدم ...از خود راضی   همه وقتمو به تربیت دخملم یا پسملکم اختصاص میدم و کاری میکنم که در بهترین شرایط تربیتی و روحی روانی بزرگ بشه این تو زندگیم برام خیلی مهمه البته الان که اصلا به نی نی فکر نمیکنم یه ذره برام غیر قابل باوره ولی خوب بالاخره اونم یه برهه ای از زندگیه که پیش میاد منم دوست دارم زمانی پیش بیاد که منو همسری لیاقت و توانشو داشته باشیم و تو نگهداری و تربیت یکی دیگه از مخلوقات خدا  سنگ تموم بذاریم ...از لحاظ اوضاع مالی  هم طبیعتا خیلی رشد کردیم البته من زیاد به اینده فکر نمیکنم و زیاد تصورات شفافی از اینده ندارم ولی خوب از اونجایی که این یه بازیه خیلی به مغزم فشار اوردم تا تونستن اینارو تصور کنم و مثل پریسا جونم نمیتونم خیلی وارد جزئیات بشم  واسه همینم همینو از من قبول کنین چون دیگه مغزم هنگ کرد

بزرگترین ارزوم:سلامتی و طول عمر عزیزانم هستش و اینکه تو زندگی همیشه دارای  ارامش و فکر راحت و عشق بی حد و حصر باشیم که این بزرگترین ثروته.تشویق

ارزوی محالم اینه که کاش میتونستم جزو کارمندای ناسا باشم  و این ارزویی که با خودم به گور خواهم برد  نگران   من عاشق علوم فضاییم و همیشه کتابا و فیلمهایی رو که در مورد اکتشافات فضایی هست دنبال میکنم ...اون زمانی که انوشه انصاری رفته بود فضا یادتونه اگه بدونین من چه قدر هیجانزده بودم(یکی دیگه رفته بود فضا اونوقت من اینجا داشتم بالا پایین میپریدم تنها زمانی که تو زندگیم حسرت خوردم کاش جای کس دیگه ای بودم همون موقع بود) باور نمیکنین کار من این شده بود که هر روز تو سایت ناسا و انوشه انصاری میرفتم و گزارشات روزانه سفرشو چک میکردم و عکساشو میدیدم و فیلمهاشو با اینترنت مزخرف ایران دانلود میکردمو میدیدم .. 

 بهترین خاطره من برمیگرده به دوران اشنایی منو همسری جونم و عشقولانه هایی که با هم داشتیم...بدترین خاطرمم برمیگرده به فوت مادر بزرگم که خیلی دوسش داشتم و واسه مرگش خیلی غصه خوردم و با این که اون موقع  ۱۳ سالم بود ولی هنوز خاطرش از ذهنم پاک نشده Too Funny 

ناشایه ترین کاری که کردم این بود که یه بار بر خلاف جهت ماشینای دیگه وارد اتوبان  یادگار امام شدم  فک کن   Peek A Boo    اخه من چی کار کنم اونا همشون داشتن خلاف میومدن ROTFL 

تا بعد...

 

 

 

 

 





نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 2:50 توسط ملودی| |

پیشاپیش روز پدر و به همه پدرای خوب و مهربون و فداکار من جمله پدر عزیز و مهربون خودم تبریک میگم   و هزاران هزار بوسه رو تقدیم پدر بهتر از جانم میکنم که فقط خدا میدونه چه قدر دوسش دارم و عاشقشم  Kisses 


اگه بدونین من چه قدر بابایی جونمو دوست دارم   Circle Of Hearts  به  خدا الان که دارم اینارو مینویسم چشام خیس شده واقعا همیشه از خودم میپرسم ما بچه ها چه جوری میتونیم این همه زحمتی رو که والدینمون واسمون کشیدن جبران کنیم ؟؟؟چه جوری میتونیم ذره ای از محبتها و حمایتهاشونو به جا بیاریم؟؟به نظر من اگه خدا فرشته ا ی روی زمین برای حمایت ماها داشته باشه به راستی که او فرشته ها پدر مادرای ما هستن البته اینم بگم که هر کسی که به نوعی زادو ولد کرده نمیشه اسمشو گذاشت پدر مادر منظور من پدر و مادر واقعی هستش.

قبول دارین دخترا پدرشونو یه جور دیگه ای دوست دارن ؟ادم مادرشم عاشقانه دوست داره ولی جنس دوست داشتن پدر یه کم فرق میکنه یعنی ادم دوست داشتنش نسبت به پدر امیخته با یه حس احترام وصف نشدنی هست و به اون به چشم یه حامی و یه کوه پشت سرش نگاه میکنه لا اقل نگاه من که این طوریه

همیشه از خدا خواستم که منو قبل از پدر و مادر و همسرم ببره اون دنیا .الهی امین praying

دوست دارم روزی هزاران بار دستان پر مهر پدرم رو ببوسم که حداقل اینو بدونه که همیشه قدردان محبتا و دلگرمیا و مهر پدرانش هستم Circle Of Hearts پدر عزیزم به اندازه همه ستاره های اسمون دوست دارم ایشالا همیشه سلامت باشی و سایه پر مهرت همیشه بالا سر ما باشه.ماچ

دیروز رفتم واسه بابایی جونم یه پیراهن خیلی خوشگل خریدم میخواستم یه چیز دیگه هم واسش بگیرم ولی چیز جالبی پیدا نکردم حالا فردا دوباره میخوام برم ببینم میتونم پیدا کنم یا نه  ولی واسه همسری جونم هیچی نخریدمنیشخند    اخه بابا روز پدره نه روز مرد من نمیدونم اینو کی مد کرده که میگن روز مرد؟؟؟؟متفکرفقط روز مادره که مصادف با گرامیداشت مقام زن هم هست ولی روز پدر که مصادف با بزرگداشت مقام مرد نیست  قهر    منم واسه همسری جون هیچی نمیخرم اخه اون که هنوز پدر نشده هر وقت که پدر شد اون موقع واسش هدیه روز پدر میگیرم نه روز مرد . وای که چه قدر  سر این موضوع  با همسری کلنجار میرم    ROTFL  تازه کلی زحمت کشیدم تا اونو مجاب کنم که فقط روز پدر داریم نه روز مرد ولی خدا نکنه از دهن یکی کلمه روز مرد رو بشنوه اون وقت شروع میکنه میگه دیدی دیدی روز مرد هم هست عین بچه های دو ساله  Belly Laugh   در واقع این مساله واسه ما به نوعی رو کم کنی تبدبل شدهنیشخند .و قضیه این روز مرد هم اینه که اقایون که دیدن روز زن داریم از روی حسادت اومدن گفتن خیلی خوب پس این روز پدر روز مرد هم هست ولی به خدا این جوری نیستتتتتتتتتتتتتتتتتت   کلافه  نگید چه قدر بد جنسما نگید یه کادو به همسری که قابل این همه حرف و توجیه و نداره ولی این پافشاری من واسه اینه که من نمیتونم زیر حرف زور برم وگرنه که هزارتا از این کادوها فدای یه تار موی همسری جون مهربونم (پاچه خواری مینماییم)    Wink  حالا من همون روز نمیخرم ولی اگه دیدم همسری جونم دلش کادو میخواد فرداش میرم یه کادوی خوشگل واسش میگیرم ولی ابدا همون روز نمیشه اصلنم اصرار نکنین که فایده ای نداره not listening - New!اخه مگه نمیدونین با چه موجود لجبازی طرف هستین   زبان  مرغ من یه پا دارهshame on you

الان داشتم وبلاگ یکی از دوستامو میخوندم که یه نی نی هم داره تو این ماه دارن مهاجرت میکنن امریکا .طفلی انقدر ناراحت بود که نگو خوب حق هم داشت به هر حال به سوی یه اینده نا معلوم دارن قدم میزارن دارن همه زندگی اینجاشونو از هم میپاشن تا برن اونجا از نو شروع کنن ولی راستکی من به جای اون دلم پر غم شد خیلی سخته ادم بخواد از سرزمینش جایی که اونجا شکل گرفته و بزرگ شده دل بکنه ناراحت  من یکی که به هیچ قیمت حاضر نیستم از ایران برم جای دیگه ای زندگی کنم   درسته کشور ما محدودیتهای زیادی واسه یه زندگی سالم و ازاد داره  ولی خوب به هر حال با همه این محدودیتها و کاستیها سرزمین مادری ماست  ادم اگه بره یه کشور خارجی و تازه اگه اقامتم بگیره ولی بازم یه شهروند درجه دو محسوب میشه بازم یه خارجی قلمداد میشه و با بقیه متمایزه ولی خوب بعضیا این جوری فکر نمیکنن و ترجیح میدن فقط زندگیشونو نجات بدن .البته همسری منم اصلا بدش نمیاد بریم اونور ابها و چند بارم عنوان کرده ولی چون با اعتراضات شدید اللحن اینجانب روبرو شده دیگه عنوان نمیکنه وگرنه اگه یه خورده من موافق بودم شاید ما هم الان تو وطن نبودیم...

تا بعد...     














نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 1:34 توسط ملودی| |

  با سلام به دوستای نارنینم   Hi 

امروز میخوام یه بازی انجام بدم جریانشم اینه که ۱۰ تا ار ترسای زندگیتون چیه؟راستش این بازی رو تو یکی از وبلاگا دیدم و برام جالب بود واسه همین تصمیم گرفتم منم انجامش بدم و از تمام دوستایی که لینکشون این بغله هم دعوت میکنم این بازی رو انجام بدن 

حالا ترسهای زندگی من:

۱-بزرگترین ترس زندگیم مرگ عزیزانم هست که همیشه منو ازار میده و گاهی فکر کردن به این موضوع منو تا سر حد جنون میرسونه Too Funny 

۲-ترس از بیماری

۳-ترس از وارد شدن به محیطهای ناشناخته

۴-ترس از مورد قبول واقع نشدن از سوی اطرافیان

۵-ترس از تنها بودن تو خونه های خیلی خیلی بزرگ

۶-ترس از تاریکی (البته گاهی. چون خیلی پیش اومده وقتی تو خونه تنها بودم برق رفته و من چند ساعت به همون شکل تو خونه بودم)

۷-ترس از سگ (از سگ مثل سگ میترسم)  Dog Munching 

۸-ترس از نداشتن پس انداز تو زندگی

۹-ترس همراه با چندش از سوسک و موش و کلا حشرات موذی

۱۰-ترس از دعوا (به خصوص دعوای پسرای جوون که همیشه میترسم بزنن همدیگرو یا ناقص کنن یا بکشن به خصوص که بعضی از این پسرای اوباش چاقو و اسلحه سرد همراهشونه و همش میترسم بخوره به یکی و .....چند وقته پیش با همسری داشتیم از دربند میومدیم نرسیده به میدون تجریش دیدیم دو تا ماشین از این پسرای خیلی جوون با هم درگیر شدن و دارن همدیگرو به قصد کشت میزنن یکیشونم با قفل فرمون میزد من دیگه داشتم از ترس میمردم و هر ضربه ای که اینا به هم میزدن فکر میکردن دارن به داداش خود من میزنن و قلبم ریش میشد خلاصه تو میدون یه ماشین پلیس دیدیم همسری پیاده شد رفت گفت اون بالا دعوا شده یه سری بزنین مردک میدونین چی گفت   گفت هر کی دعوا داره بره کلانتری      اینم از وضع پ ل ی س مملکت) 

تا بعد...

 





نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:21 توسط ملودی| |

وای این دو سه روزه اصلا خونه نبودم دیگه خسته شدم اخه تو خونه نبودن پشت سر منو خسته میکنه ولی خوب صرف نظر از این موضوع این چند روزه خیلی هم خوش گذشته ها اخه یه عروسی با حال رفتیم  پریشب عروسی بود دیروز هم پاتختی بود خیلی هم خوش گذشت هر چند که تا قبل از رفتن فکر نمیکردم زیاد خوش بگذره چون تو سالن بود زنونه مردونه جدا بود و با توجه به عروسیای تو سالن که ادم فکر میکنه فقط رفته یه رستوران غذا خورده برگشته منم فکر میکردم این عروسی هم مثل اونا باشه ولی نبود و با این که جدا بود خبلی خوش گذشت علتشم این بود که یه ارکستر باحال تو مردا داشت که خوب صداش واسه خانمها هم پخش میشد و همه اهنگهای روز و شادو میزد و مجلسو خیلی گرم کرد و کلی بزن برقص شد خواهرای دامادم که خودشونو کشتن خواهر بزرگه یه لباس فوق العاده شیکی پوشیده بود و کلی هم خودشو دیزاین کرده بود(طراحی بدن و صورت)

   اینم از اون عروسیا بود که پدر داماد همه کارارو کرده بود و جناب شاه داماد یه یک قرونی به خرج نیفتاده بود  

    راستش والدین داماد از دوستای خانوادگی بابامینا هستن و پدر داماد پزشکه و از اون پدرای نمونه که زندگیشو وقف بچه هاش کرده دو تا دختر داره یه پسر که واسه هر سه خونه خریده خونه همین اقای داماد تو قلهکه ولی کوچیکه (۶۰ متره) ولی به واسطه موقعیت مکانیش کلی می ارزه.حالا یه چیزی بگم هم خندتون بگیره هم حرصتون بگیره :عروس هم از خانواده خوب و متشخصیه ولی مانتوییه محجبست ولی خانواده داماد خیلی بی حجابن اینه که اول راضی نبودن پسرشون اینو بگیره و با سماجت پسره مجبور شدن. ولی حالا ادا اصولای عروس خانمو بیا و ببین. یه نمونش این که تو روز عروسی گفته الا بلا من با این لباس و ارایش اتلیه نمیرم اتلیه رو بیارین خونه اینا هم اطاعت امر کردن و اتلیه رو واسه شازده خانم منتقل کردن به خونه پدر داماد 

.جوری که کل خونه بهم ریخته شده بود و با توجه به این که فرداش خونه پدر داماد پاتختی بود اون شب بعد عروسی خواهرا و مادر داماد تا صبح بیدار بودن و خونه رو جمع و جور میکردن تا واسه مراسم پاتختی اماده شه  تو رو خدا از خود گذشتگی رو حال کردین   تازه این فقط یه نمونه از خرده فرمایشات عروس خانمه کلی خرده فرمایش دیگه هم از خودشون در وکردن که در حوصله این پست نمیگنجه.تازه در کل دوران نامزدی و عقد والدین داماد در تمام مناسبتا اعم از اعیاد و شب یلدا و تولداووو...  واسه عروس خانم سنگ تموم گذاشتن و هی فرت و فرت بهش سرویس طلا کادو میدادن تو عروسیم باز والدین داماد یه سرویس دادن وخواهراشم هر کدوم یه تیکه طلای تپل.تازه اون سرویسیم که از طرف داماد به عروس هدیه میشه باز پدر داماد خریده... 

   اینا رو گفتم تا به این نتیجه اخلاقی برسم که ادم هر چه قدر تو دوران عقد بیشتر نازوادا داشته باشه برد با اونه و خانواده داماد بیشتر واسش سنگ تموم میذارن

در اخر واسه این تازه عروس و داماد  ارزوی خوشبختی و موفقیت میکنم

تا بعد...

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 14:16 توسط ملودی| |

سلام دوست جونای نازنازی من  قالب جدیدم خوکشله؟   اخه قالب قبلیم یه جورایی خراب شد واسه همین عوضش کردم .این قالبمو خیلییییییییییی دوست دارم خدا کنه این یکی دیگه ریپ نزنه عوضش نکنم اخه اینو خیلی دوست دارم خیلی نازه

به اطلاع برسونم که دیشب مهمونام اومدن و با مساعدت و یاری همیشگی مامان جانم مهمونیم خیلی خوب برگذار شد. مامان جون مهربونم دستت درد نکنه خیلی دوست دارم ایشالا همیشه شاد و سلامت باشی
 دیشب  ماکارونی و زرشک پلو به علاوه سالاد و ژله و کرم کارامل و سبزی خوردنو زیتون ... تدارک دیدم که ار بین اینا زرشک پلو و مرغو مامانم پختوند هر کاری کردم نذاشت من بپزم گفت تو تا حالا واسه ده نفر برنج ابکش نکردی یه وقت خراب میشه منم دیگه تسلیم شدم ولی قسم میخورم ماکارونی و سالاد و دسرها رو خودم درست کردمهمه هم خیلی خوششون اومد و تعریف کردن راستی سبزی خوردنم مامانیم از خونه خودشون پاک کرد اورد     ولی دایی کوچیکم و داداشیم و پسر داییم هی منو اذیت میکردن که دست مامانت درد نکنه خیلی زحمت کشیده یا میگفتن دست رستوران سر کوچه درد نکنه (اخه چون چند دفعه ای که اومدن خونمون ما از بیرون غذا سفارش دادیم اینه که باورشون نمیشد ما هم غذا پختن بلد باشیم) از طرف دیگه این همسری بدجنسم به اونا پیوسته بود هی میگفت هر هفته تشریف بیارین خونه ما ما یه غذای خونه بخوریم وااااااااااای خدا انقدر حرصم دادن که نگو حالا خوبه اصلا نذاشتم بفهمن زرشک پلو رو مامانیم درست کرده وگرنه اگه با چشم خودشونم میدیدن دیگه واویلا بود فکر کنم قضیه رو به ایرنا و ایسنا هم میکشوندن اخر سر انقدر حرصم دادن منم به این پسرا گفتم اصلا به شما نیومده دست پخت منو بخورین لیاقتتون همونه که همیشه از رستوران واستون غذا بگیرمراستی یادم رفت بگم زنداییمم واسم یه تاپ خوشکل اورد(از فرانسه اورده البته این سوغاتیمون نبودا چون سوغاتیمونو قبلن داده بود اینو یه جای شیرینی واسه دست خالی نبودن اورد) پشت گردنیه و رنگشم گلبهیه  خیلی نازه
امروز عصرم (جمعه) با توجه به این که همسری دفتر تشریف داشتن(اخه چون کار واسه خودشونه همسری جون روز تعطیل و غیر تعطیل نداره) منم دیدم حوصلم سر رفته بهش زنگیدم بیاد بریم گردش ایشونم اطاعت امر فرمودن و ساعت ۹ اومدن دنبالم منم یه کم خوکشل کردم رفتم پایین راه افتادیم رفتیم سمت تجریش میخواستیم بریم شاورما بخوریم ولی با توجه به ترافیک همیشگی جمعه ها فرار را بر قرار ترجیح دادیم و از چمران دور زدیم رفتیم سعادت اباد. اخه اونجا هم یه شعبه شاورما داره خلاصه اونجا وضعیت ترافیکیش یه اپسیلون بهتر از اونور بود ما هم موفق شدیم غذایی تناول کنیم یه پرس چیزبرگر گرفتیم یه دونه هم کراکف و مثل همیشه با هم نصف کردیم ولی خداییش غذاهای شاورما خیلی خوشمزست من که عاشق اون پنیرش هستم که به یه شیوه خاص سرخ میکنن و روی نوناشون میچسبونن به به..
بعدشم رفتیم شهرک غرب من یه اب پرتغال طبیعی و همسری هم یه بستنی نوش جان فرمودیم و بعد یه کم دیگه خیابون گردی برگشتیم خونمون الانم همسری داره تی وی میبینه و هی داره صدام میزنه برم پیشش پس فعلا بای
تا بعد...
 
 
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 1:3 توسط ملودی| |

اول از همه روز زن رو به همه دوستای گلم تبریک میگم  بعدشم میرم سراغ شرح ما وقع :

دیروز صبح با همسری به مادرش زنگ زدیم و تبریک گفتیم بعد من به خاله و مامان بزرگمم زنگ زدم تبریک گفتم.حدودای ساعت ۴ همسری منو رسوند خونه مامانمینا و خودش رفت دفتر گفت ۲ یا ۳ ساعت دیگه میام منم رفتم اونجا و مامیمو بوسیدمو بهش تبربک گفتم و کادوشم دادم که یه سرویس سنگهای شفابخش بود اخه میدونستم خیلی از اینا دوست داره واسه همین اینو گرفتم واسش و کلی هم خوشش اومد وتشکر کرد بعدشم از اونجایی که ناهار نخورده بودم مامانم واسم یه نهار خیلی خوشمزه درست کرده بود که نوش جان فرمودیم بعدشم کلی از این ور و اون ور حرف زدیم تا همسری اومد ومامانمو بوسید و بهش تبریک گفت و مامانم غذاشو کشید .بعدش دوباره همسری جون رفت دفتر منو مامیم هم یه کم سریال دیدیم حدودای ۱۰ و نیم زنگ زدم به همسری تا بیاد دنبالم بربم یه کم بگردیم بعد  ۲۰ دقیقه اومدما هم رفتیم خیابون گردی اول رفتیم ولی عصر از اون بستنی قیفیای دو متری خوردیم بعدش رفتیم تجریش (البته با مصیبت فراوان به خاطر ترافیک) حدودای ساعت ۱ هم برگشتیم خونه تو راه هم کلی با هم حرف زدیم و تو خونه هم کلی عشقولانه شدیم .راستی کادوی همسری به من هم وجه نقد بود که کلی کیف کردم 

 
 

 .امروزم از صبح مشغول نظافت خونه بودم  (به خاطر مهمونی فردا) یه نیم ساعت پیش تموم شدمنم یه دوش گرفتم بعدش اومدم پای کامپیوتر اخه دو روز بود از دوستام و وبلاگ عزیزم بی خبر مونده بودم و دلم خیلی تنگ شده بود

 

تو همین جا و در برابر همه دوستای عزیزم میخوام یه چیزی رو اعتراف کنم و اون هم اینه که واقعا و واقعا همسری من یه همسر نمونست    و همه جوره اخلاقای منو تحمل میکنه اخه دوست جونام از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون بعضی وقتا شیطون میره تو جلد بنده و اون وقت بیا و ببین چه رفتارایی از خودم در وکنم     بعدشم که شیطونه از جلدم میره بیرون کلی از رفتارم خجالت میکشم     ولی تو همه این تلاطمای رفتاری من  فقط و فقط همسری گلم هست که به من ارامش میده و این رفتارارو تحمل میکنه و بهم کمک میکنه شیطونه رو از خودم بیرونش کنم        واسه  همینه که من به همسری میگم فرشته سخنگو    و واقعا به این حرف ایمان کامل دارم .فقط از خدا میخوام به همسری مهربونم سلامتی بده و از گزند روزگار واسم حفظش کنه  .الهی امین.

 

تا بعد...

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 14:41 توسط ملودی| |

سلام به همه دوستای گلم و تشکر زیاد بابت تبریکاتون واسه قالب جدید .خیلی خوشحالم از این قالب خوشتون اومد

جونم براتون بگه پریروز تبلدم بود و من الان یه ملودیه ۲۸ ساله ام.اولش میخواستم طبق روال هر سال که تو این جور روزا همیشه مامان و بابا جونمو داداشیم با ما هستن حالا یا میان خونمون یا با هم شام میریم رستوران امسالم بگم بیان خونه ما.زنگ زدم به مامانم گفتم بیان خونه ما که مامانم گفت نه این دفعه شما بیاین اینجا و ما هم اطاعت امر کردیم.بعد صبحش دایی و زنداییم زنگ زدن تولدمو تبریک گفتن و گفتن ما واسه تولدت میخوایم بیایم خونتون .منم گفتم شب خونه مامانیناییم و مامانمم زنگ زد اونارم دعوت کرد خلاصه همه شب اونجا بودیم مامانمم عدس پلو و لازانیا به همراه سالاد و دسر درست کرده بود خلاصه خیلی زحمت کشیده بود .اون شب خیلی خوش گذشت و همه دور هم بودیم و اینجانب هم کلی کادوهای خوشگل خوشگل جمع اوری نمودم .شب قبلشم با همسری جونم رفتیم واسم کادو بگیره(اخه اکثرا وقتی همسری میخواد واسم کادوبگیره با هم میریم تا طبق سلیقه خودم باشه ) این دفعه هم همسری ازم پرسید چی دوست داری و منم گفتم یه ادوکلون مارکدار گرون قیمت.این بود که راهی شدیم رفتیم یه فروشگاهی تو بوستان که فقط عطرو ادوکلونای اصل و برندای معروفو میفروشه و من بعد از کلی تست کردن عطرای مختلف یکیشو انتخاب کردم البته همسری از یکی دیگه که والنتینو بود بیشتر خوشش اومد ولی من از همین که الان خریدم بیشتر خوشم اومد وهمسری هم گفت هر کدوم که خودت دوست داری بردار اخه اون یکی با وجود خوش بو بودن (گلی بود)زیادی کلاسیک و مجلسی بود در ضمن من عطرایی با بیس گل زیاد دوست ندارم و بیشتر بیس وانیل و شکلات و دوست دارم به هر حال من این یکی رو بر داشتم که بیس وانیل و ترش داره و در ضمن خیلی خیلی جدیده و فروشنده میگفت هنوز تو فروشگاههای دیگه تهران نیومده و الحق خیلی خیلی خوشبو هست . همسری هم جلوی همه کادومو که فروشنده خیلی ناز و با کلاس کادو و تزئینش کرده بود بهم داد و منم خودمو به اون راه زدم که یعنی اصلا نمیدونم توش چیه و بعد از باز کردن کلی ذوق کردم که یعنی الان دارم میبینم توش چیه و کلی تشکر از همسری.کادوی بقیه هم همش لباسای خوشگل بود فقط دایی بزرگم(دایی کوچیکمم بود همونی که تایلند رفته بود و به جز کادوی تولد سوغاتیهامونم اورده بود) یه مجسمه کریستال اورده بود.

راستی چون اون شب داییمینا میخواستن بیان خونه ما و ما گفتیم بیان خونه مامی منم گفتم زشته و اونارو واسه پنجشنبه دعوت کردم خونمون.مامانمم گفت من خودم غذاهاتو میپزم منم گفتم ولی یکیشو خودم میخوام بپزم تا حداقل یکیش دست پخت خودم باشه.من وقتی مهمون دارم تا وقتی مهمونا بیان برن و مهمونی خوب برگذار شه وتموم شه ارومو قرار ندارم الانم تا پنجشنبه همین حالو دارم .

تا بعد...

نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 14:2 توسط ملودی| |


Design By : Night Skin