روزهای زندگی من
سلام و صد سلام به دوستای مهربونم خوب از مسافرت بگم که خوش گذشت ما رفته بودیم تبریز هوای اونجا نسبت به تهران خنکتر بود تو تهران بدون کولر نمیشه طاقت اورد ولی اونجا ما با اینکه کولر روشن نمیکردیم اما قابل تحمل بود و حتی شبها خیلی خیلی خنک بود جوری که سردمون میشد مثلا چند بار که با خانواده همسری شب رفتیم پارک اینا چند تا عکس از پارک بزرگ ائل گلی یا شاه گلی تبریزه: اینم نمایی از هتل پارس تبریزه که یه هتل ۵ ستارست و فوق العاده لوکسه: اینم همون پارکیه که میگفتم شبا میرفتیم اونجا یخ میزدیم و ژاکت میپوشیدیم جالبه که همه درختای این پارک درخت سنجد هستن و به خاطر همین به پارک سنجد معروف شده: تا بعد... اخ اخ امروز خونه مامانینا یه زمینی خوردم که تا نیم ساعت داشتم گریه میکردم حالا مثلا اخر همین هفته میخوایم بریم مسافرت نمیدونم تا اون موقع پای همسری خوب میشه یانه..وای خدا کنه حداقل دردش تموم بشه اره همونجوری که گفتم اخر همین هفته میریم مسافرت (شهر همسری)خیلی دلم واسه اون شهر تنگ شده خاطرات خوبی از اونجا دارم الان نزدیک یه ساله نرفتم فقط امیدوارم پای همسری تا اون موقع خوب بشه مسافرت زهر مارمون نشه راستی منم افتتاحیه المپیکو دیدم و بر خلاف نظر بعضی از بچه ها خیلی خوشم اومد واقعا معرکه بود من مونده بودم چه جوری اون نظم و ترتیب و تمرکزو بین اون همه ادمی که داشتن مراسمو اجرا میکردن برقرار کرده بودن و چه جوری اون همه ادم اون حرکات ریتمیکو انقدر منظم و با ضریب خطای نزدیک صفر اجرا میکردن؟ اصلا باور کردنی نبود..همون موقع به این فکر افتادم اگه قرار بود المپیک تو ایران برگزار میشد چی کار میکنین با این بی برقی؟ واقعا که خیلی افتضاحه امروز به خاطر همین رفتن و اومدن برقا کامپیوتر دفتر همسری ترکیددد منم امروز با خالم و دخترش رفتیم بیرون یه کم خرید کردیم من یه تونیک خوشگل خریدم که باید با ساق شلواری پوشید و یه ادوکلون هم واسه همسری خریدم عصری هم باهمون خالم رفتیم خونه مامانمینا و شام اونجا بودیم مامان بزرگ و بابا بزرگمم بودن ولی همسری شب نیومد به دلیل اینکه در حال انتقال اطلاعات کامپیوتر مرحومش به لب تاپ جدیده بود ما که مسافرت نرفتیم اتفاقا انقدر دلم مسافرت میخواست اما به دلیل اینکه همسری کلاس داشت نتونستیم بریم البته بماند که با این گرمای وحشتناک همون بهتر که نرفتیم تا بعد... از اونجایی که من تعریف ابنمای موزیکال پارک ملتو خیلی شنیده بودم با همسری قرار گذاشتیم فردا شب یعنی شب جمعه بریم اونجا همسری جونی اول رفت یه دوش گرفت تو این اثنا منم حاضر شدمو راه افتادیم ولی چشمتون روز بد نبینه به تقاطع ولی عصر که رسیدیم دیدیم چه محشر عظماییه ...ماشینا کیپ هم عین مورچه راه میرفتن و از طرف دیگه چون جای پارک نبود مردم ماشینارو دو ردیفه و حتی سه ردیفه پارک کرده بودن و ار اون طرفم مامورا داشتن با جرثقیل ماشینارو میبردن یه چند روزیه که چیزی ننوشتم اخه خبر ویجججججججججه ای نبوده یه جورایی دچار روزمرگی شده بودم واسه همینم حس نوشتنو نداشتم این چند روزه هم خالم اومده خونه مامانمینا منم اکثرا میرفتم اونجا پیششون ..... امروزم خونه موندم یه کم اگه خدا بخواد و گوش شیطون کر اشپزی کنم اصلا نمیدونم چرا چند روزه اصلا اصلا حس اشپزیو ندارم و همونطوری که گفتم یا واسه نهار خونه مامانینا بودیم یا اگه خونه خودمون بودیم همسری جونی از بیرون غذا میگرفت
ببخشید توروخدا انقدر دیر اپ کردم اخه همونجور که تو پست قبل گفتم ما رفته بودیم مسافرت و همین دیشب برگشتیم البته من اونجا هم به شماها سر میزدمو نظر میذاشتم ولی واقعا فرصت اپ کردن نداشتم منو ببخشید
انقدر سرد شد که ژاکت تنمون کردیم کلا تبریز خیلی خیلی باد خیزه و در هر فصلی از سال بادای شدیدی داره
جوری که تو جاهای باز باد انقدر شدیده که ادم باید دو دستی شال و مانتوشو بگیره تا باد اونو نبره ولی خوب افتابشم به دلیل تمیزی هوا نسبت به تهران سوزانتره
ما دیروز ساعت نزدیکای ۵ بعد از ظهر راه افتادیم و ۱۱ شب تهران بودیم این همسری هم که فقط تا میتونست گازید
من که هر دفعه کیلومتر شمارو نگاه کردم از ۱۵۰ کمتر نبود بعضی وقتا هم به ۱۷۰ میرسید فقط خوب شد پلیس ندیدمون
موقع رفتن پلیس مارو به خاطر سرعت ۱۳۰ گرفت و ۲۰ تومن ناقابل جریمه کرد وای به این که ما رو با سرعت ۱۷۰ میگرفت فکر کنم در اون صورت گواهینامه رو باطل میکرد خلاصه که شانس اوردیم
راستی این خانواده همسری یه دوست خانوادگی دارن که یه زنو شوهر همسنو سال پدر و مادر همسری هستن به اسم اقا و خانم جمالی.دوتا هم بچه دارن که اونا ازدواج کردن به قدری این زنو شوهر ماه و دوست داشتنی هستن که بااینکه همسنو سال منو همسری نبودن ولی ما واقعا از همنشینی باهاشون لذت بردیم به قدری که اینا خوش مشرب و مهربون هستن اون چند باری که رفتیم پارک با اونا قرار گذاشتیم رفتیم یه شبم اونا اومدن خونه پدر مادر همسری این خانم از اون خانمای تبریزی هست که از دستپخت و سلیقه واقعا نامبر وانه با اینکه شاغله ولی ار لحاظ اشپزی و شیرینی پزی ووو واقعا حرف نداره یه بار یه کیکی درست کرده بود که من هنوز مزه اش تو دهنمه
یه بار لواشک درست کرده بود که اونم خیلی عالی شده بود و به ما هم داد اوردیم تهران روز اخرم برای منو همسری رشته خطایی درست کرده بود و اورد که یه کمشو همون شب خوردیم و حظ وافر بردیم
و یه مقدارشم مامان همسری گذاشت اوردیم تهران منم امروز صبح به جای صبحانه یه دونه از اونا با چای خوردم و کلی چاق شدم
اونا هم پسرشون با خانمش تهران زندگی میکنن و نزدیکای ما میشینن منو همسری هم کلی ازشون خواهش کردیم این دفعه که اومدن تهران خونه پسرشون حتما خونه ما هم بیان و اونا هم قول دادن اینم بگم که اینا پدر شوهر و مادر شوهر نمونه ای هم هستن به هر حال از صحبتها و رفتاراشون کاملا میشد اینو استنباط کرد خدا واقعا حفظشون کنه
چند تا عکس از مناظر اونجا گرفتم که که براتون میزارم 




اخه رفته بودم تو حموم داشتم پاهامو میشستم بعدش که اومدم بیرون تا پای خیسمو گداشتم رو سرامیک دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و رفتم ..همچین با با س ن خوردم زمین که دردش به پشتمو کتفمو سرم منتقل شد جوری که مطمئن بودم یه جاییم شکست و اصلا جرات تکون خوردن نداشتم مامانو بابامم که صدای جیغ منو شنیدن زهره ترک شدن بیچاره ها همچین سراسیمه اومدن که داشتن سکته میکردن خلاصه یه نیم ساعتی همین جوری نشستم و گریه کردم تا دردش ارومتر شد ولی همین الانم که نشستم بدنم درد میکنه فقط خدا کنه لگنم یا جاییم ترک نخورده باشه خلاصه که کلی قراضه شدم من
تازه از طرف دیگه همسری هم قراضه شده اخه اونم دیشب که رفته بود به کولر سر بزنه ببینه چرا خوب کار نمیکنه در کولر از دستش ول شده و افتاده رو شصت پاش و الانم شصت پاش اندازه متکا شده و ناخنش کلا سیاه شده و به سختی راه میره الان هر دومون زوارمون در رفته

![]()
چی میشددددددد فک کن
خودتون حتما میتونین تصور کنین که چه افتضاحی بالا میومد 
واقعا که مسخرست سران مملکت تو تامین پیش افتاده ترین نیازهای جامعه موندن(خبر دارین که میگن شاید ابم جیره بندی بشه) حالا بیان هی انرژی هسته ای انرژی هسته ای بکنن واسه همینه که دنیا داره به ریششون میخنده دیگه..بی خیال... اره داشتم میگفتم کامپیوتر همسری دود شد رفت هوا یعنی پاورش و رمشو هاردشو مادر بردش کاملا سوخت و اون طور که همسری میگفت یه دودی ازش بلند شد که کل اتاقو پر کرد حالا خودتون حسابشو بکنین همسری هم رفت یه لب تاپ خرید ... بنابراین امروز چیزی جز خسارت مالی برامون نداشت
و چون تا فردا باید پروِژه تحویل میداد بنابراین باید سریعا نرم افزارهای مربوطه رو نصب میکرد این بود که نیومد اونجا و اخر شب هم من زنگ زدم بیاد دنبالم و با هم اومدیم خونه مامانمم طبق معمول یه ظرف غذا واسه همسری داد منم اوردم خونه ولی چون همسری نخورد احتمالا واسه فردا میمونه و منم شدیدا خوشحالم که ناهار فردام مهیاست و فردا از اشپزی معافم
راستی پریشب از دست همسری یه ذره دلخور شده بودم علتشم این بود که یه چند روزیه وقتی به محیط کار همسری زنگ میزنم زودی میخواد قطع کنه یعنی یه جوری باهام حرف میزنه که یعنی خداحافظ یا خودش میگه باشه عزیزم خدافظ خدافظ..یه چند باری که اینجوری برخورد کرده بود من به روی خودم نیاوردم تا اینکه پریروز که بهش زنگ زدم و بازم اینجوری برخورد کرد کاسه صبرم لبریز شد و گفتم خیلی خوب دیگه بهت زنگ نمیزنم هر وقتم کار داشتم اس ام اس میزنم و گوشیو قطع کردم.
.تا این که عصری اومد خونه و بغلم کردو بوس بوسیم کردو تمام نیروشو به کار گرفت تا از دل من در بیاره و گفتش که علت این جوری حرف زدنش این بوده که این چند روز تراکم کاراش خیلی زیاد بوده و اصلا وقت سر خاروندن نداشته چه برسه تلفنی صحبت کردن و کلی حرفای عشقولانه زد تا من این جوری شدم
و اینم پایان خوش این سو تفاهمات بود
بعدشم کلی با هم عشقولانه بودیم
امروزم که از صبح تاحالا خودش ۱۰ بار زنگ زده بهم تا اینجوری کاملا دل منو به دست بیاره
ولی خداییش من به یه نتیجه ای رسیدم واونم اینه که همسری صبر ایوب داره که لوس بازیهای منو تحمل میکنه و همه چیو با خنده و شوخی و نازو نوازش تموم میکنه
با تعطیلات چه کردین؟خوش گذشت بهتون؟
اول قرار بود بریم شهر همسری هم ابو هوامون عوض شه هم یه دیداری از پدر و مادر همسری تازه کنیم اخه میدونین من از عید فطر پارسال ندیدمشون
پارسال دقیقا عید فطر رفتیم اونجا و یه یک هفته ای موندیم بعد اونم همسری دوبار خودش رفت که من نرفتم نگین چه عروس بدجنسیما
اخه اون دو دفعه ای که همسری رفت یه شرایطی بود که من نتونستم برم و رفتم خونه مامانینا موندم ..بگذریم..اره داشتم میگفتم قرار بود این تعطیلات بریم اونجا که نشد حالا طبق اخرین تصمیم گیریها قراره اگه خدا بخواد و گربه عطسه نکنه ۲۴ ام همین ماه بریم و ۲۹ برگردیم (اخه همسری باز ۳۰ ام کلاس داره
) لازم به ذکره این کلاس در رابطه با کار و رشته همسری هستش که همسری داره توش شرکت میکنه (کلیم شهریشو داده) و در واقع با تموم شدن این کلاس و گرفتن مدرک یه فیلد جدیدی تو کار همسری باز میشه تا اخر مرداد هم کلاسش ادامه داره و ۱۰ شهریور هم امتحانشه ..به هر حال امیدوارم موفق باشه
میدونین یکی از خصوصیات بارز همسری اینه که عاشق کارشه در واقع گاهی این کارش هووی منه
چون احساس میکنم بعصی وقتا اونو از من بیشتر دوست داره
و چون انقدر عاشقانه کار میکنه واسه همینم تو کارش خیلی کارشناس و خبرست و از هیچ کاریم برای گسترش و توسعه کارش دریغ نمیکنه تا الانم کلی از مقاله ها و تحقیقاتش تو مجلات نظام مهندسی و نشریات وابسته به اون چاپ شده و یه کتابم تالیف کرده خلاصه اش این که گاهی من به کارش حسودی میکنم گفتم که هووی منه
ولی خوب از طرف دیگه خیلی خوشحالم که همسری انقدر به کارش اهمیت میده و انقدر بهش علاقه داره که روز به روز بیشتر پیشرفت میکنه و همین باعث میشه تو زندگیمون رو به جلو قدم برداریم خودتون که میدونین مسائل مالی این روزها حرف اولو میزنه و از طرف دیگه خوشحالترم به خاطر اینکه همسری شخصیت کاملا مستقلی داره و روی پاهای خودش ایستاده و حتی به پدر مادرش دست کمک دراز نمیکنه و این باعث میشه ما هیچ وقت تو زندگی به کسی احساس دین نکنیم و همیشه سرمون بالا باشه
وقتی تو دورو اطرافم میبینم پسرایی رو که همش از پدر مادرشون کمک میگیرن و اگه کمک اونها نباشه اونا تو نون شبشون محتاجن و باوجود همسر و فرزند انقدر شخصیت وابسته ای دارن که بدون اطلاع پدر مادرشون اب هم نمیخورن اونوقت خدا رو صد هزار مرتبه شکر میکنم
که همسری من تا به حال اجازه نداده پدر مادرش کوچکترین دخالتی تو زندگیمون بکنن یا از کارهایی که شخصیه و مربوط به خودمونه سر در بیارن یا امکان نداره تصمیماتی رو که میگیریم و مربوط به خودمون و زندگیمونه به جایی درز بده (البته من خودمم مسائل شخصیمونو که مربوط به خودمونه و دونستن دیگرون لزومی نداره و یا ممکنه منجر به دخالت دیگرون بشه رو حتی به پدر مادرمم نمیگم و در کل هر دومون هیچ وقت تا حالا نزاشتیم که کسی تو زندگیمون به اندازه اپسیلون دخالتی بکنه
) گاهی که به این مسائل فکر میکنم میبینم که من باید همیشه شاکر خدا باشم که همسری رو سر راهم قرار داده واقعا نمیدونم اگه همسری من این جوری نبود من باید چه کار میکردم باید چه جوری تحمل میکردم اخه هیچ چی تو زندگی واسه من زجر اور تر از این نیست که یکی تو زندگیم دخالت کنه ..ببخشید انقدر روده درازی کردما حرفای دلم بود که نا خداگاه به زبونم اومد
همسری که این اوضاع رو دید گفت اگه فکر میکنی من با این وضعیت ماشینو پارک میکنمو پیاده میشم سخت در اشتباهی
این بود که از همون جا دور زدیمو برگشتیم و هی فکر کردیم کجا بریم کجا نریم که گفتیم بریم اریکه ایرانیان خلاصه رفتیم اونجا اول گفتیم بریم بلیط سینما بگیریم بعد شام بیایم بریم سینما ولی ار شانس بد ما رفتیم دیدیم ده رقمی سانسش تموم شده فقط انعکاسو داره واز اونجایی که من از مهناز افشار و فیلمهای ابدوغ خیاریش بدم میاد گفتم نمیخواد بیا بریم شام بخوریم
خلاصه رفتیم اونجا شام خوردیم بعد شام دیدیم بلندگو مبگه اونایی که بلیط تاتر کمدی من اگه نباشمو دارن سریع وارد سالن ۱ بشن ما هم رفتیم ببینیم این تاتر چیه دیدیم بله ازاون تاترای خنده داره و در عجب موندیم چرا ما قبل از شام خوردن چشامون تبلیغات این تاتر رو ندید
بعدش رفتیم سمت گیشه که شاید بازم بلیط داشته باشن که دیدیم نه خیر بلیط تموم شده
این بود که با لبهای اویزون در حالی که کلی هم پاستیل خریده بودیم رفتیم سمت پارکینگ تا ماشینو ورداریم خلاصه بعدش یه ذره با ماشین گشتیم که به همسری پیشنهاد دادم حداقل بریم پارک قیطریه همسری جون هم اطاعت امر فرمودن و خلاصه رفتیم اونجا و کلی تو پارک پیاده روی کردیمو گفتیمو خندیدیم هوا هم خیلی خوب بود تو پارک قیطریه هم یه قسمتیش عرق گیاهان طبی رو با اون دستگاههای معروف میگرفتن و میفروختن انقدر بوی معطری اون قسمت پر شده بود مردم هم چند بطری چند بطری از این عرقیات که فوایدش رو اونجا نوشته بودن میخریدن همسری هم گفت بیا ما هم عرق زیره بخریم(ضد چاقی) منم گفتم ولش کن ما که از این جور چیزا نمیخوریم بعدشم یه کم دیگه هوا خوری کردیمو برگشتیم سمت خونمون حالا قرار شده یه روز وسط هفته بریم ابنمای پارک ملت که زیاد شلوغ نباشه..
حالا گفتم اگه خدا بخواد دیگه امروز خودم عذا درست کنم
عصری هم دوباره میخوام برم پیش مامانینا این چند روزه هم به خاطر حجم زیاد کارای همسری اصلا نتونستیم بریم ددر شایدم واسه همینه من دچار این حالت شدم
دیگه جونم براتون بگه این چند روزه با خالم و مامیم همش در حال گشتو گذار در مراکز خرید بودیم منم چند تا بدلیجات خوشگل و یه کفش شیک واسه همسری جونی خریداری نمودم دیگه دیگه چی بگم صبر کنین یادم بیاد.
...الانم رفتم کباب تابه ای درست کردم در واقع ساده ترین غذایی که ممکنه
تازه اینم به زور درست کردم.. رابطمونم با همسری خیلی مسالمت امیز و عشقولانست
حالا فعلا اینو از من داشته باشین تا تو پست بعدی انشالا با یه سوژه با حال بیام خدمتتون(البته اگه سو ژه با حالی پیدا کردما)
پی نوشت:اون روزی که با مامانم و خالم رفته بودیم بیرون جلوی یه جواهر فروشی وایسادیمو طلاهاشو دیدیم خیلی طلاهای خوشگلی اورده بود حالا منم به سرم زده یه چند تا تیکه از طلاهامو که ازشون استفاده نمیکنم ببرم و تعویض کنم ولی همسری موافق نیست علتشم اینه که اون چند تیکه طلا یه سرویسه که مامان و بابام سر عقد بهم دادن و در زمان خودش خیلی خوشگل بود دو رنگه سفیدو زرد ولی از اونجایی که من از طلای زرد اصلا خوشم نمیاد واسه همین الان دیگه ازش استفاده نمیکنم هر چند که الانم هر کی میبینه میگه خیلی قشنگه ولی من طلای سفید خالی دوست دارم حالا منم زده به سرم ببرم تعویضشون کنم ولی همسری میگه حیفه یادگاری مامانو باباته همینطوری نگهش دار منم دودلم ار طرفی میگم همسری راست میگه ولی ار طرف دیگه میگم که من که ازش استفاده نمیکنم خوب بزار حداقل عوضش کنم یه چیزی بگیرم که استفاده کنم ...به نظر شما چی کار کنم من ایا؟![]()
تا بعد...
| Design By : Night Skin |


