تبليغاتX
روزهای زندگی من


روزهای زندگی من



سلام بچه ها حالو احوال؟

همونطور که گفتم دیروز تولد همسری جون بود منم دیروز روزه نگرفتم که چه کار اشتباهی کردم چون که درست یک ربع بعد افطار همسری اومد یعنی میتونستم روزه بگیرم و تو خونه یه افطار مختصری بخورم که نشد بعدش دیگه اماده شدیمو رفتیم بیرون هی مونده بودیم کجا بریم کجا نریم واسه شام متفکرکه من پیشنهاد دادم بریم پولیین تو تجریش که رفتیم اونجا خدا میدونه اون موقع شب هم چقدر خیابونا شلوغ بودن ولی خدا روشکر روبه روی رستوران حسابی جای پارک داشتو ما اصلا اذیت نشدیم رفتیم نشستیم شام خوردیم بعدشم دوباره یه کم گشتیم و دوباره اومدیم خونه که همسری شمعهاشو فوت کنه اخه تولدبدون کیک و شمع شگون نداره خلاصه اون کیکیو که عصری خریده بودیم از یخچال دراوردیمو شمعهارو روش گذاشتیمو مراسم فوت کنون اجرا شد و منم چند تا عکس گرفتم بعدشم نشستیم یه ذره کیک خوردیم یه ذره هم واسه مامانینا گذاشتم کنار تا امروز واسشون ببرم راستی دیشب که تو رستوران نشسته بودیم مامانو بابام زنگ زدن و به همسری تولدشو تبریک گفتن اونا محاله مناسبتا رو فراموش کننHeart Smile...بعد کیک هم تی وی رو روشن کردم دیدم داره یوسف پیامبرو میده منم اصلا خوشم نمیاد از این سریال نمیدونم چرا روز حسرتو نداد پس؟

امروزم روزه ام و در حال حاضر دلم داره ضعف میره ولی حالا کو تا افطار میخوام واسه افطار برم خونه مامانینا اصلا حوصله ندارم امروز غذا درست کنم همسری هم میاد اونجا غذا میخوره..دیگه این که دیشب تا میتونستم این همسری رو ماچ مالیش کردم اخه روز تولدش بود انقدر کیف کردم دقیقا این احساسو داشتم که انگار دارم یه بچه بانمک و تپلو بوس بوسیش میکنم دیدین ادم یه بچه بانمک و شیرینو بوسش میکنه چقدر حال میده احساس میکنه ۲ کیلو چاق شده منم دقیقا همون حسو داشتم فکر کنم دیروز یه دو سه کیلویی چاق شدم نیشخند همسری دیشب ۳۲ سالش شد بهش دیروز گفته بودم شمع ۳۲ بگیره هی لوس بازی در میاورد که نه من ۳۲ نمیخوام من شمع ۲۹ میگیرمنیشخند منم غش کرده بودم از خنده میگفتم میخوای خودتو گول بزنی عزیزیم؟ قهقهه

چند روزه تصمیم گرفتم صبحها برم پیاده روی البته یا بعد ماه رمضون با وقتی روزه نیستم فقط خدا کنه ارادم قوی باشه بعد یه روز خسته نشم بگم ولش کن بگیرم بخوابم praying خیلی دوست دارم پیاده رویو شروع کنم چون احساس میکنم خیلی کم تحرک شدم و این واسه سلامتی خیلی بده ناراحت من باید به خاطر سلامتیم هم که شده پیاده روی کنم من میتونم باید بتونم از خود راضی  میبینین چقدر انرژی مثبت واسه خودم میفرستمنیشخند

تا بعد..

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 13:44 توسط ملودی| |

 

سلام بچه ها

دو روزه خیلی حال خوبی دارم از اون حالتهایی که بی دلیل سراغ ادم میاد گاهی ادم بی دلیل ناراحت و دپرسه گاهی هم بی دلیل شادو خوشحال  منم بیدلیل خوشحالم..دیروز بعد ۳ روز روزه گرفتم همسری جونی هم صبح صبحانه خوردو رفت ودیگه واسه ناهار نیومد تا واسه افطار بیادو با من غذا بخوره منم نیم ساعت مونده به افطار بهش زنگیدم و گفتم بیاد خونه با هم افطاری بخوریم   Hippieاز اونجایی که من وقتی روزه باشم اصلا حوصله غذا پختن درستو حسابیو ندارم این بود که یه پیشدستی کشک بادمجون واسه همسری درست کردم که خیلی این غذا رو دوست داره و یه ذره هم فرنی درست کردم که موقع افطار خیلی دوست دارم همین.وقتی به همسری زنگ زدم پرسید چیزی میخوای ؟از بیرون غذا بگیرم؟منم اولش گفتم نه ولی تا همسری پرسید عذا چی داریم منم بهش گفتم اونم برگشت گفت  همین؟این که خیلی کمه از بیرونم غذا میگیرم واسه همینم از بیرون کباب جیگر و اش گرفته بود و درست دم اذان رسید و ما هم شروع کردیم به خوردن چقدرم انصافا حال داد خیلی بهمون چسبید منو همسری عاشق جیگریم من جیگرو از کبابای دیگه هم بیشتر دوست دارم میدونید که واسه ما خانمها به خصوص خیلی مفیده برای جلوگیری از کم خونی..

میدونید گاهی که به زندگیم فکر میکنم میبینم که شکر خدا هیچ مشکل حادی تو زندگیم ندارم یه همسره نازنین دارم که به اندازه همه دنیا دوسش دارم یه پدر و مادر مهربون که همیشه هوامو دارنHeart Smile و حتی به لحن حرف زدنم هم حساسن مثلا خدا نکنه یه روز منو بیحال ببینن یا تو تلفن بی حال حرف بزنم دیگه تا مطمئن نشن که چیز خاصی نیست و من مشکلی ندارم دست ور دار نیستن..یه زندگی ارومو بی دغدغه و خیلی چیزای دیگه که شاید در یک نگاه پیش پا افتاده به نظر بیان ولی وقتی بری تو بحرش میبینی که واسه تکمیل خوشبختی ادم خیلی ضرورین ..با این اوصاف با خودم میگم چرا من یا خیلی از شماها که امثال منین همیشه خوشحال و شاد نباشیم چرا از زندگیمون و داشته هامون نهایت لذتو نبریم؟چرا گاهی اوقات دچار خمودگی و بی حوصلگی میشیم؟چرا همیشه منتظر یه اتفاق جدیدیم تا مارو خوشبخت کنه؟مگه چشامون این همه خوشبختی که داریمو نمیبینه؟چرا ما یاد نگرفتیم از داشته هامون و از لحظه به لحظه زندگیمون لذت ببریم و شاد باشیم ؟به نظر من واسه اینکه یاد بگیریم همیشه شادو سرزنده باشیم و همیشه شکرگذار خدا باشیم و هیچ وقت نق نق نکنیم باید یه ذره رو خودمون کار کنیم باید تمرین کنیم با اتفاقای کوچیک روزمره مثل مهمونی رفتن یا با همسری بیرون رفتن یا حتی صحبتهای عاشقانه روزمره کلی شاد بشیم و انرژی بگیریم  حالا فهمیدین چرا من این دوروزه شادم نیشخنداخه دارم رو خودم کار میکنم که همیشه شاد باشم و دیگه نق نق نکنم

خدایا هزاران هزار بار شکرت میکنم به خاطر این خوشبختی به خاطر همسر مهربون و فرشته ای که نصیبم کردی به خاطر پدرو مادر فداکاری که بهم بخشیدی به خاطر سلامتی که بهترین نعمت تو هست و مارو بی نصیب نزاشتی به خاطر همه زیباییهایی که به من ارزانی داشتی . همیشه خوشبختیمو مدیون توام لطفا این خوشبختیو هیچ وقت ازم نگیرقلبقلبقلب

راستی یه چند وقته مامانم حرفای ایهام دار میزنه مثلا هی میاد میگه فلانی منو دیده میگه هنوز مادر بزرگ نشدی؟!! تعجبیا الان کاش تو خانوادمون یه بچه نوزاد بود تعجب خلاصه من این چند وقته از دست این حرفای بودار دو تا شاخ رو کلم دراومدهابله اخه میدونین چیه مامان من کلا از اون اخلاقا نداره که بخواد در این موارد با من مستقیم حرف بزنه کلا تا حالا پیش نیومده به من بگه مثلا چرا بچه دار نمیشی واسه همینم من خیلی از این حرفای کنایه ایش تعجب میکنم و خندم هم میگیره خلاصه که منم مثل خودش با جملات ایهامی بهش میفهمونم که فعلا از این چیزا خبری نیستنیشخند..راستش بچه ها خودم گاهی به این قضیه فکر میکنما ولی واقعا از دوران ب ا ر د ا ر ی و دکتر و امپولو هزارتا بلای دیگه که سر ادم میارنو بعدشم ز ا ی م ا ن و بچه داری میترسمخیال باطل همش فکر میکنم خیلی کار سختو وحشتناکیه مثلا با خودم فکرای عجیب قریب میکنم میگم نکنه من دچار ح ا م ل گ یه خارج رحمی بشم؟سبزیا نکنه بچم ناقص بشه اونوقت به غلط کردن بیفتم که چرا اقدام کردم یا نکنه س ق ط بشه و خیلی اگه های دیگه سبز اینه که تصمیم گرفتم تا بر این ترسم غلبه نکردم و تا از لحاظ عقلی بزرگتر نشدم اقدام به این کار نکنم 

شنبه تولد عشق زتدگیمه امیدوارم همیشه شادو سلامت باشه و سایش همیشه روی زندگیمون باشه امسال تصمیم گرفتیم واسه تولد همسری دو نفری شام بریم بیرون اخه هر سال واسه تولدش خانواده هامونم میگم میان خونمون ولی از اونجایی که این رسم تکراری شده و کلی عکس به همین شیوه داریم دیدم دیگه خیلی تکراری شده واسه همینم میخوایم یه کیک کوچولو بگیریم تا همسری فوت کنه و چند تا عکس بگیریم بعدشم دو تایی بریم شام بیرون  بعدا میام گزارشارو میدمrose

بعدا نوشت:بچه ها این دیگه چه وضعیه اخه چرا هر روز یکی میاد وبلاگشو تعطیل میکنه ؟همه دوستای وبلاگی دارن پراکنده میشن اخه چرا ؟من اصلا نمیفهمم علتشون از این کار چیه امروز رفتم دیدم فهیمه جون هم در وبلاگشو تخته کرده خیلی ناراحت شدم نمیدونم چه اتفاقی افتاده که این جریان داره اپیدمی میشه ..

تا بعد..

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 16:36 توسط ملودی| |

سلام و صد سلام به دوستای عزیزم Hi 

دیروز و پریروز خالم با دخترش اومده بود خونه مامانینا منم همش میرفتم اونجا کلی هم بگو بخند کردیمو دلمون واشد..راستش خاله من یه خانم ۴۱ ساله هست که یه دختر ۱۷ ساله داره حدود ۹ سال پیش از شوهرش طلاق گرفت درست زمانی که دختر خاله من ۸ یا ۹ سال بیشتر نداشت

 راستش شوهرش خیلی رفتارای غیز قابل تحملی داشت اولا فوق العاده ادم بد دلی بود و همش به خالم گیرای الکی میداد فوق العاده بداخلاق و دهن بین خانوادش بود بااین که از لحاظ شغلی در سطح خوبی بود ولی اصلا این جور رفتاراش هیچ رقمه اصلاح که نمیشد هیچی بدتر هم میشد  حتی زمانی که نامزد بودن هم از این جور رفتارای بد داشت و همش با خالم حتی تو دوران نامزدی که شیرینترین دورانه دعوا داشتن و خالم هم تو اون دوران به نصیحت مامانم که میگفت تا ازدواج نکردی ازش جدا شد اصلا گوش نداد و از ترس ابروش یا حرف مردم تن به این اردواج داد ناراحتنشون به اون نشون که بعد اردواج نه تنها اخلاق این اقا بهتر که نشد هیچ بدتر هم شد تا این که خالم در یه اقدام احمقانه(ببخشید خاله جون مجبورم این کلمه رو به کار ببرما) تصمیم گرفت که بچه دار شه سبزتا شاید این شوهر بیشعورش یه مسقال سر عقل بیاد جالبه که تا این دوران که خالم بچه اش به دنیا بیاد بیشتر دوران بارداریشو به عنوان قهر خونه مامان بزرگم تشریف داشتن و حتی واسه زایمانشم مامان بزرگمینا بردنش بیمارستان در حالی که شوهرش اصلا پاشو تو بیمارستان نذاشتتعجب(حال کردین عشق و علاقه رو) تا این که چند ماه به همین منوال گذشت و دختر خالم چند ماهه شده بود که خالم با واسطه اشتی کرد و چشمان این پدر نه چندان مهربان به دیدار فرزند چند ماهش روشن شد (یعنی تا اون موقع اصلا بچه اش رو ندیده بود) بعد از اونم تا زمانی که دختر خاله نگون بخت من ۸ سالش بشه خالم یه ماه خونه اش بود چند ماه خونه مامان بزرگم و تو اون یه ماهی هم که خونه بود هر روز جنگ و دعوا ..جوری شده بود که انقدر رو نرو این بچه طفل معصوم راه رفته بودن خود دختر خالم با اون سن کمش چمدون مامانشو بسته و مامانشو که مدتها بود برای اقدام به طلاق مردد بود و نمیدونست چه جوری یه دختر بچه ۸ ساله رو که اوج نیازش به مادره تنها بزاره مجاب کرده بود که طلاق بگیره تا دیگه شاهد این جنگهای تن به تن نباشه و خالم هم با اوج افسردگی و بانا امیدی خونه رو ترک کرد در حالی که مرده متحرکی بیش نبود و من یادمه که وقتی اون زمان دیدمش تنم لرزیدآخ چون به انداره یه جوجه بود جوری که ادم فکر میکرد نکنه بیماری لاعلاجی گرفته سبز..خلاصه که طلاقشو گرفت و تمام مشقتی که برای گرفتن حضانت بچه متحمل شد اصلا فایده ای نداشت و پدره به هیچ وجه حاضر نشد بچه رو به مادرش بده  فقط چند هفته در میون خالم بچه شو به مدت ۲۴ ساعت میدید و اگه اون ۲۴ ساعت میشد ۲۵ ساعت اونوقت بود که صدای پدره درمیومد.هر وقتم که ما دحتر خالمو میدیدیم شاهد افسردگی و خمودگی طفلکی بودیم و جیگرمون واسش اتیش میگرفت از بس که این بچه مظلوم بود و تو سنی که هر دختر بچه ای به مادر احتیاج داره و دوستاشو میبینه که با مادراشون زندگی میکنن این باید دور ازمادرش باشه هر وقتم ار پیش مادرش میخواست برگرده خونشون انقدر گریه می کردو ضجه میزد که ادم دلش کباب میشد

 خلاصه که این منوال ادامه داشت تا پارسال که دیگه دختر خالم پا به دبیرستان گذاشت و وارد دوران بزرگسالی شد و با دوستایی اشنا شد که یکی دوتاشون مشکل اینو داشتن و کلی به این دلداری دادن و روحیشو برگردوندنو اون بچه افسرده الان دیگه خیلی سرزنده شده و انگار دیگه این شرایطو کاملا پذیرفته و دیگه اثری از اون گریه ها و ناراحتیها نیست یا شایدم باشه ولی دیگه کمتر بروز میده ما خودمون خیلی از این بابت خوشحالیم وقتی میبینیم که اونم سرحال و خوشحاله همیشه هم دعا میکنیم در اینده هم یه ازدواج موفق بکنه تا تلافی دوران تلخ کودکیش دربیاد.praying..این بود داستان زندگی خالم و نتیجه اخلاقی این که اگه ادم بچه داشته باشه طلاق یه ظلم بزرگ در حق اون بچه بیچارست و پدرمادر باید هر جور شده با چنگ و دندون زندگیشونو به خاطر بچه حفظ کنن هر چند که طلاق گاهی اوقات بهترین راه حله ولی وقتی ادم بچه داره اخرین راه حل نیستshame on you

پی نوشت:شیوا و تی تی عزیز چه بلایی سر وبلاگاتون اومده خواهشا هر چه زودتر یه خبری از خودتون به ما بدین و جمع کثیری از دوستان وبلاگی را از نگرانی برهانید و مژدگانی دریافت کنین

تا بعد...

 





نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 0:59 توسط ملودی| |

سلام دوستای عزیز خوبین همه تون ؟ Clown

دیروز پریروز که روزه بودم با این که سحری نخورده بودم ولی اصلا گرسنم نشد ولی خیلی بی حال بودم وحوصله انجام هیچ کاری رو نداشتم   همش میرفتم رو تخت دراز میکشیدم خوابمم نمیومدا ولی دلم میخواست فقط دراز بکشم و همش چشم به ساعت بود که زمان کی میگذره و نزدیک افطار میشه که البته با این کار زمان واسه ادم خیلی دیر میگذره موقع افطارم خیلی کم خوردم روز اول که یه ذره حلیم خوردم که همسری دم افطار واسم گرفت اورد با چای و یه کم زولبیا بامیه روز دوم هم یه دره ماکارونی خورم و بعدش چای فراوون من کلا وقتی روزه میگیرم بعد افطار تا اخر شب صد هزار تا چایی میخورم بدنم میطلبه وبیشتر از هر چیزی بهم میچسبه ولی امروزو روزه نگرفتم تا یه کم استراحت کنم و به کارام برسم بعدشم   چند ساعت نقاشی کردم کلی حال داد Painter وقتی میبینم تابلوم داره هی کاملتر میشه و قشنگتر میشه خیلی کیف میکنم در واقع نقاشی واسم جدای از اون بعد هنریش یه جور مدیتیشنه و باهاش به ارامش میرسم به خصوص سبکم هم که مینیاتوره خیلی بهم ارامش و ریلکسی میده... 

حالا دوباره احتمالا فردا رو روزه بگیرم راستش من تا پیرارسال خیلی مقید بودم همه روزای ماه رمضونو روزه بگیرم ولی از پارسال دیگه نه .بی اعتقاد نشدما ولی میگم مگه ما همه قوانین دینی رو مو به مو اجرا میکنیم که حالا حتما همه روزای ماه رمضونو روزه بگیریم هر چند تا روزی که تونستیم روزه بگیریم بسه  خدا جونم انقدر مهربون و بخشنده هست که این جور چیزا رو میبخشه و به نظرم کیفیت اعمال دینی ما مهمتر از کمیتشه مثلا اگه من نوعی ۱۰ روز روزه واقعی بگیرم و واقعا از اون حظ معنوی ببرم خیلی بهتر از اینه که ۳۰ روزو روزه بگیرم ولی واسم مثل یه عادت بشه و اون استفاده معنوی که باید ببرم نبرم  مثلا قبلنا که همه ماه رمضونو روزه میگرفتم دیگه اخراش واقعا میبریدم و ارزو میکردم تا زودتر این ماه تموم شه ولی امسال که رویه مو عوض کردم میخوام کمتر بگیرم ولی کیفیتشو ببرم بالا

این روزایی که من روزه هستم حیوونکی همسری فقط صبحانه میخوره بعدشم چون همیشه ناهار میاد خونه ولی تو این روزا واسه این که من با دهن روزه پانشم واسش غذا اماده کنم نمیاد ناهار بخوره و یه دفعه افطار میاد خونه با من غذا میخوره به اون بیشتر از من سخت میگذره

تو سریالای ماه رمضونم من بیشتر از همه از روز حسرت خوشم اومده از اون داستانایی داره که ادم دوست داره ببینه ادامه ماجرا به کجا میکشه ایا زن اول مسعود میفهمه این زن گرفته یا نه ...سریال کانال ۲ و ۳ هم بد نیست ولی چنگی به دل نمیزنه مخصوصا سریال بزنگاه با توجه به حضور عطاران من فکر میکردم خیلی باید خنده دار باشه ولی زیاد نیست..سریال کانال ۵ هم که خیلی مزخرفه.. 

دیشب بعد سریالا به همسری گفتم بیا بریم بیرون ماشین گردی ولی گفت چون فردا صبح خیلی زود جلسه داره نمیتونه بیاد تا دیر وقت ماشین بازی کنیم گفت فردا میریم حالا امشب ببینم میاد یا یه بهانه دیگه جور میکنه؟متفکرمامانمم زنگ زده بود میگفت واسه افطار بریم اونجا ولی من قبول نکردم نمیدونم چرا این دو سه روزه اصلا حوصله نداشتم برم اونجا نمیدونم چرا؟ دلیل خاصی نداره ها من اصولا ادم مودی هستم و این چند روزه هم رو مود خونه مامانینا نبودم

تا بعد...

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 18:22 توسط ملودی| |

 با سلام به دوستان همیشه همراه ماچ

  خوب دو روز از ماه رمضون میگذره ولی من هنوز نتونستم روزه بگیرم (به همون دلیل خانمانه ای که خودتون میدونید) ولی وقت افطار همش به حال اونایی که روزه هستن غبطه میخورم البته فقط موقع افطارا صبحها نه چون تازه اول روزه اون موقع به حال روزه دارا تاسف میخورم نیشخندکه حالا چند ساعت دیگه باید تحمل کنن افطار شه اذانم که خیلی دیر میگه واقعا خیلی سخت شده Crazy 

بکشنبه با همسری رفتیم بوستان گفتگو به هوای نمایشگاه گلو گیاه غافل از این که تموم شده کلی از این ور پارک پیاده رفتیم اونور پارک دیدیم ای دل غافل نمایشگاه تموم شده البته هنوز گلایی که تو نمایشگاه بودن از پنجره نمایشگاه معلوم بودن ولی خوب به هر حال تموم شده بود منم با این که اهل نگهداری از گلو گیاه نیستم ولی خیلی حسرت خوردم که نتونستیم ببینیم اخه از بقیه بچه ها تعریفشو زیاد شنیده بودم ..خلاصه که نشد ببینیم ما هم برگشتیم خونه که همسری دوباره رفت دفترش و منم موندم خونه یه کم تی وی دیدم

دیروزم بعد از مدتها رفتم خونه مامانینا اخه گفته بودم رفتن شمال پریروز برگشتن و منم دیروز عصری رفتم اونجا کلیم دلم براشون تنگ شده بود انگار چند سال بود ندیده بودمشون کلی بابامو بوس بوسیش کردمماچ و دلی از عذا در اوردم نیشخند..من معمولا سالای قبل وقتی روزه میگرفتم اکثرا دم افطار میرفتم خونه مامانینا با مامانم افطار میکردیم تو خونه مامانینا فقط مامانم روزه میگیره و داداشم و بابام اصلا نمیگیرن واسه همینم سالای قبل واسه اینکه هم مامانم دم افطار تنها نباشه هم من تنها نباشم(اخه همسری هم روزه نمیگیره) میرفتم با اون افطار میکردم کلی هم حال میداد همه چی اماده و من دیگه لازم نبود با دهن روزه دست به سیاهو سفید بزنم Yahحالا امسالم مامانم دیشب گفت افطارا بیا اینجا منم اگه روزه بگیرم احتمالا اکثر روزا میرم اونجا اخه من وقتی روزه ام نای هیچ کاری رو ندارم اصلنم تنهایی حوصله افطاری خوردنو ندارم ولی با مامانیم خیلی حال میده..

تازگیها از یکی از فامیلای تقریبا نزدیکمون (زنداییم) انقدر بدم اومده که نگو و به این نتیجه رسیدم ادم ابدا نباید با همچین ادمایی صمیمی بشه و همون بهتر که قطع رابطه باشه  بدبختی اینجاست که من هر چی میخوام از این ادم هیچی نشنوم ولی داییم که تند تند میاد به مامانم سر میزنه هی از کارا و رفتارای اون میگه (لازم به ذکره که این زن خون به دل دایی من کرده) و به اصطلاح درد و دل میکنه منم ناخداگاه حرفاشو میشنوم و بیشتر حرص میخورم امیدوارم مثل الان که جدیدا باهاش قطع رابطه هستیم تا ابد قیافشو نبینیم نگید چقدر من بدجنسما ولی به خدا عالمو ادم از دست نیشو کنایه ها و فضولیهای این شخص در امان نیستن و راجع به زندگی همه یه اظهار نظر و مداخله ای داره من که تصمیم گرفتم که دیگه هیچ وقت باهاش صمیمی نشم ورفت و امد نکنم تا ابد shame on you

یه بازی جدید که از وبلاگای دیگه یاد گرفتم اینه که چه شغلایی رو دوست دارین کدومارو دوست ندارین:البته پیشاپیش از صاحبان مشاغلی که من اینجا گفتم خوشم نمیاد خیلی عذر خواهی میکنم خوب من فقط نظر شخصیمو میگم و اصلا قصد اهانت به شغل خاصیو ندارم

ارزومه که یه اتلیه نقاشی و مجسمه سازی داشته باشم اونجا هم خودم نقاشیامو بفروشم و هم نقاشیو مجسمه سازی اموزش بدم - خیلی دوست دارم از خودم یه دفتر کاری داشته باشم و خودم واسه خودم در زمینه رشتم کار کنم مثل همسری و اصلا اصلا دوست ندارم برم تو اداره جات و شرکتای دیگه واسه کسای دیگه کار کنم که بیشتر سودو منفعت عاید اونا بشه و اخر سر هم اونا یه چندر غاز بزارن کف دستم این اخلاقم شاید به خاطر غرور زیادیه که دارم اصلا دوست ندارم از کسای دیگه تو این جور محیطای کاری حرف بخورم-همیشه به حال ارایشگرا که محیط کاری خیلی شادی دارن غبطه میخورم البته اصلا دوست ندارم ارایشگر باشم واصلا از ارایشگری خوشم نمیاد ولی باید قبول کرد خیلی محیط کاری شادی دارن و هر روز روحیه شون رفرش میشه-از منشی گری اصلا خوشم نمیاد-از کارایی که با رشته شیمی در ارتباطه و همش تو ازمایشگاهها با انواع و اقسام عناصر شیمیایی و پیپت و ارلن سرو کار دارن خیلی خوشم میاد-از کارای ترجمه اصلا خوشم نمیاد خیلی کسالت اوره-از هنرپیشگی و تاترو این جور چیزا اصلا خوشم نمیاد- از تمامی مشاغلی که با پزشکی در ارتباطه اعم از دامپرشکی دندانپزشکی مامایی پرستاری تخصصهای مختلف پزشکی بیزارم به جزداروسازی که داروسازیو خیلی دوست دارم-در یک کلام دوست دارم شغلی داشته باشم که ساعت کاریش دست خودم باشه و هر روز مجبور نباشم سر ساعت معینی کارت بزنم و سر ساعت معین تعطیل بشم و نتونم وقت ازاد واسه کارای شخصی خودم داشته باشم

تا بعد...







نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 14:12 توسط ملودی| |

سلام و صد سلام به دوستان همیشه در صحنه وبلاگستانها و تشکرات فراوان بابت تبریکاتتون واسه پست قبلی..راستش خیلی از محیط اینجا خوشم میاد خیلی دوستانه و صمیمیه و اکثر بچه ها مهربون و خوش قلبن اینو از تو کامنتها میشه به راحتی فهمید ..خلاصه که خیلی دوستون دارم و امیدوارم همتون تو زندگیاتون موفق باشین و به همه خواسته ها و ارزوهاتون برسین Kisses 

این هفته رو همش خونه بودیم و اصلا گردش و تفریح نداشتیم علتشم امتحان همسری هستش قبلا گفته بودم همسری در رابطه با کارش کلاس میره فردا شنبه امتحانشه اینه که داره به کوب میخونه به قول معروف گل بود به سبزه نیز اراسته شد من که همیشه از حجم زیاد کارای همسری مینالیدمComputer انقدر ناشکری کردم که حالا درس و امتحانم بهش اضافه شدReading a Book اما ایشالا فردا دیگه همه چی تموم میشه و از شر این امتحان لعنتی هم راحت میشیم Gotcha راستش من که دیگه اصلا اعصاب درس خوندنو ندارم این چند وقته که میدیدم همسری درس میخونه من به جای اون قاط میزدم اخه یه مدت زده بود به سرم برم فوق بخونم اما الان میبینم اصلا حوصلشو ندارم هر چیزی زمان خودشو میخواد به نظر من زمان دانشگاه رفتن همون دوران مجردیه ..بگذریم

این روزایی که داریم به ماه رمضون نزدیک میشیمو خیلی دوست دارم Hippie کلا من عاشق ماه رمضونم نه به خاطر بعد مذهبیش بلکه به خاطر اون حالو هوایی که داره مهمونیای افطارو جنبو جوش مردم تو خیابونا دم افطارو سریالای ماه رمضونو حلیمو زولبیا بامیه و ...

این چند روزه که گفتم اصلا جایی نرفتیمو خونه بودیم منم همش تو نت بودم راستش یه سایتی هست راجع به نینی Baby Girlو ب ا ر د ا ری و این جور چیزاست و چون فروم داره وکلی هم اعضا داره اینه که همه میان اونجا در این باره ها با هم صحبت میکنن و از تجربیاتشون میگن خیلی سایت امورنده ایه (حالا فکر نکنین خبر مبریها نه از سر کنجکاوی و کسب اطلاعات واسه اینده تو اون سایت میرماز خود راضی) خلاصه داشتم یه تاپیکیو راجع به خاطرات ز ا ی م ا ن میخوندم خیلی جالب و در عین حال ترسناک بود به خصوص واسه اونایی که طبیعی بودن منم این جوری شده بودم  سبز  ولی همشون میگفتن اون لحظه که نینیو دیدن همه دردها و ناراحتیا رو فراموش کردن و اون لحظه قشنگترین لحظه زندگیشون بوده راستش ادم وقتی اون قسمتیو که در مورد پروسه ز ا ی م ا ن نوشته میخونه یه کم میترسه و با خودش میگه من شکر میخورم بچه دار شمنیشخند ولی اون لحظه ای رو میخونه که مادر واسه اولین بار بچه شو میبینه و چه احساسی به اون موجود ضعیف و مینیاتوری پیدا میکنه یه ذره ترس ادم میریزه و میگه خوب واسه رسیدن به یه همچین فرشته ای این درده که چیزی نیست و ارزش لمس کردن این حس قشنگو داره Baby Girl (حالا ببین کی این حرفو میزنه من خودم انقدر به درد بی طاقتم که اگه یکی از اون کارایی که اونجا نوشته بود واسه من انجام بدن جیغو ویغم میره هوا و بیمارستانو میزارم رو سرمنیشخند)..خلاصه که ادم وقتی میره تو این سایته اولش یه کم جو گیر میشه و تو دلش میگه منم نینی میخوامنیشخند ولی وقتی از اون جو زدگی خارج میشه میگه حالا وقتش نیست shame on youبه موقعش نینی هم میاد (البته اگه خدا بخواد) ولی خوب جدی واسه کسب اطلاعات خیلی خوبه خوب ماهایی که هیچ تجربه ای نداریم تو این زمینه ها و همه چیم نمیشه راحت از مامانا پرسید و همه مونم بالاخره یه روزی با این قضیه روبرو خواهیم شد اینه که بد نیست یه ذره اگاهیمونو تو این زمینه بالا ببریم اسم این سایته نی نی سایت هستش البته مطمئنا اکثرتون این سایتو میشناسین چون خیلی معروفه ولی خوب واسه اونایی گفتم که نمیشناسن ..برین بخونین و معلوماتتونو بالا ببرین  افرین دخترای من زبان

تا بعد...




نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 22:4 توسط ملودی| |

امروز یعنی ۴ شهریور سالگرد ازدواج منو همسری عزیزمه  Love Drops دقیقا ۴ سال از شروع زندگی مشترک ما زیر یه سقف میگذره اصلا باورم نمیشه چقدر زود گذشت مثل یه چشم بهم زدن.  ۴ سالی که با اتفاقات خوب و بد سپریش کردیم گاهی شاد بودیم گاهی غمگین گاهی در ارامش مطلق غوطه ور بودیم گاهی این ارامشه مطلقه مطلق نبود..ولی هر چی بود خیلی زیبا بود و خیلی خاطره انگیز جوری که وقتی به گذشته فکر میکنم ناخوداگاه یه لبخند رو لبام میشینه واین رضایت و خوشحالی که به خاطر زندگیم دارم بعد از خدای مهربون مدیون همسرم هستم  اونه که با مهربونیاش و گذشتهاش منو هرروز بیشتر از دیروز به تصمیمی که واسه انتخاب اون گرفتم مطمئنتر میکنه اونه که تو زندگی سنگ صبورمه و اگه کسی یا چیزی منو ناراحت کنه فقط اونه که با محبتهاش حال منو خوب میکنه و باعث میشه همه ناراحتیامو فراموش کنم و بیشتر از قبل عاشقش بشم...اونه که فقط و فقط تو فکر تامین ارامش و اسایش منه اونه که اصلا دوست نداره من تو زندگی به زحمت و دردسر بیفتم و  ۸۰ ۹۰ درصد مسئولیتای زندگیرو خودش متقبل شده وفقط دوست داره من به تفریخاتو سرگرمیو و سایر علائقم تو زندگی بپردازم در یه کلام بگم اون خیلی بهتر از منه خیلی خیلی بهتر از من و اینو میدونم من هرگز نمیتونم این همه محبت و لطفشو جبران کنم هرگز.. Kisses 

 همسر عزیزم تا ابد عاشقتم

 

 
امروز بر خلاف سالهای پیش که یه مهمونی کوچیک با حضور اعضای خانواده میگرفتیم اما امسال خودمون دوتایی میخوایم این شب فراموش نشدنی رو جشن بگیریم اخه مامانو بابام هم نیستن رفتن شمال مسافرت وگرنه اگه بودن خودشون حتما میومدن کما این که کادوی سالگردمونو قبل رفتن دادن ..بهرحال امروز منو همسری تنهای تنها این روزو جشن میگیریم که تازه فکر کنم این جوری خیلی قشنگتر و رومانتیکترم باشه  Animated Hearts  همسری پیشنهاد داد شام بریم بیرون ولی من قبول نکردم اخه بیرون ادم واسه ابراز احساسات راحت نیست اینه که گفتم خودم یه شام خوشمزه درست میکنم با دسر و یه میز خوشگل میچینم  و  منتظر اومدن همسری میشم ..

بعدا نوشت: دیشب بهترین و عشقولانه ترین سالگرد ازدواجمون بود همسری هم یه شامپاین خوشگل خریده بودو کلی خوراکیهای خوشمزه خلاصه فقط خوردیمو گفتیمو خندیدیم و تا اخر شب همش با هم عشقولانه بودیم

تا بعد...




نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 15:20 توسط ملودی| |


Design By : Night Skin