تبليغاتX
روزهای زندگی من


روزهای زندگی من



سلام بچه ها جون چطور مطورین؟

راستش دیروز میخواستم اپ کنم ولی فرصت نشد..دیروز ساعت ۱۱:۱۵ وقت دکتر داشتم منم از اونجایی که اگه بخوام صبح جایی برم چند ساعت زودتر از خواب میپرم از بس که ۶ ماهه هستم ساعت ۸:۳۰ از خواب بیدار شدم قبل از این که ساعت موبایلم زنگ بخوره یه چایی دم کردم و نشستم با پیراشکی خوردم همسری هنوز تو خواب ناز بود تازه میخواست قبل از رفتنمون یه دوش هم بگیره خلاصه بعد از صد بار تلاش بی وقفه بالاخره موفق شدم بیدارش کنم (وای وای بیدار کردن این همسری وقتایی که به من میسپاره بیدارش کنم کار حضرت فیله دیگه اخراش اشکم درمیاد از بس میگه یه ربع دیگه ده دقیقه دیگه..)همسری هم رفت یه دوش گرفت و منم تو این فاصله ارایش کردمو حاضر شدم و بعد این که همسری هم یه صبحانه مختصر خورد زدیم بیرون Gemini مطب خانم دکتر نزدیک خونه مامانمینا بود ساعت ۱۱:۱۵ اونجا بودیم ولی چون چند نفر قبل من بودن و هر کدوم هم که میرفتن تو یه ربع طول میکشید بیان بیرون نوبت من ساعت ۱۱:۳۰ رسید ..راستش من این خانم دکترو با تحقیق و تفحص فراوون تو اینترنت پیداش کردم و چون دیدم چقدر متبحر هستن و ار لحاظ اخلاقی هم حرف ندارن ایشونو انتخاب کردم و وقتی خودم هم ایشونو دیدم فهمیدم که این همه تعریفو تمجید ازشون بی مورد نبوده واقعا خیلی مهربون و دوست داشتنی بودن و ار اونجایی که سالها تو فرانسه طبابت کردن اخلاقشون هم مثل اروپاییاست انقدر خوش برخورد بودن که کم مونده بود با من روبوسی هم بکنن نیشخندخلاصه که هر چی ازشون تعریف کنم کم گفتم از اون دکترایی بودن که ادم تا میبینتشون تمام استرسش از بین میره قلبخلاصه که من تصمیم گرفتم ایشونو به عنوان دکتر ثابتم انتخاب کنم واسم پرونده هم تشکیل دادن ...بعدشم همسری منو گذاشت خونه مامانینا و خودش رفت سر کار منم اونجا با مامان ناهار خوردم و بعدشم افتادم رو تختو خوابیدم من عادت به خواب ظهر ندارم ولی چون صبح زود پاشده بودم تو مطبم چشام قرمز بود و خوابم میومد دیگه بعد ناهار هم دیدم نمیتونم چشامو باز نگه دارم رفتم گرفتم خوابیدم و ساعت ۶:۳۰ بیدار شدم دیدم همه جا تاریک شده همسری هم ساعت ۷:۳۰ اومد اونجا و شام خوردیم و بعدش اومدیم خونه البته قبل خونه اومدن یه چرخی تو خیابونا زدیم ولی از بس خیابونا اون ساعت شلوغ بود سبززیاد نچسبید بعدشم اومدیم خونمونو یه کم فیلم دیدیم و تنقلات خوردیم و ساعت ۱:۳۰ هم خوابیدیم

تا بعد...   

نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 12:0 توسط ملودی| |

سلام بچه ها وای اگه بدونین چقدر دلم واسه اینجا نتگ شده بود ولی متاسفانه یه ده روزی شد که نتونستم بیام به اینجا سر بزنم چون یه هفته که شمال بودیم بعدشم درگیر یه مساله ای بودم که اصلا فرصت نکردم بیام اینجا ..مسافرت ماهم خوب بود و خوش گذشت خیلی به این مسافرت احتیاج داشتم به اون ارامش شمال و گوش دادن به صدای امواج دریا  خلاصه که خیلی خوب بود   فعلا نمیتونم زیاد بنویسم چون باید برم بیرون حالا یه روز میام سر فرصت کلی حرف میزنم ..

دوستای گلم مواظب خودتون باشین

راستی ازاده جون وبلاگت چی شده وقتی بازش میکنم خالیه ادرستم که واسم نزاشتی !پس من چه جوری بهت سر بزنم عزیزم؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 14:40 توسط ملودی| |

بعدا نوشت:ما فردا داریم میریم شمال .تا یه هفته خداحافظ مواظب خودتون باشین دوستای نازم

سلام بچه ها حالو احوالتون؟تعطیلات خوب بود؟دوستایی که شاغلن فکر کنم حسابی دلی از عزا دراورده باشننیشخند دیدین این روزا هوا چقدر ملس شده؟از افتاب داغ هم اکثر اوقات خبری نیست هوا شده باب دل مننیشخند وای که من چقدر عاشق پاییزم در واقع از همه فصلای سال بیشتر پاییزو دوست دارم  از قدیم میگفتن پاییز فصل شاعراس ولی من به خدا طبع شعریم زیر صفره ولی به طور زایدوالوصفی عاشق این فصلم این چند روزه که پاییز واقعا خودشو نشون داده و هوا هوای پاییزی شده اگه بدونین چقدر قبراق و سر حالم انگار دوباره متولد شدم اصلا این فصل یه جورایی حال منو خیلی خوب میکنه تازه الان دارم میفهمم تابستون چقدر مزخرف بوده با اون گرمای مسخرشسبز

این روزا هم به خاطر این هوای مطبوع جون میده واسه مسافرت این چند روز تعطیلیو من خیلی دوست داشتم بریم شمال ولی از یه طرف همسری کار داشت و از طرف دیگه هم تو این تعطیلات دو سه روزه همیشه جاده های شمالی خیلی ترافیک و شلوغ میشن و مسافرت ادمو زهر مار میکنن واسه همینه که ما ترجیح میدیم تو زمانای غیر تعطیل بریم شمال اخه خوشبختانه همسری کارش یه جوریه که دست خودشه و هر وقت تو دستش پروژه نباشه میتونه چند روز تعطیل کنه و منم که خوشبختانه اقای خودمم و خانم خودم و از کار مار خبری نیستنیشخند واسه همینم میتونیم تو زمانای غیر تعطیل هم بریم مسافرت

روز عید فطر مامانم گفته بود ناهار بریم اونجا اخه واسمون به پیشنهاد من قرمه سبزی پخته بود(حدود صد سال بود من قرمه سبزی نخورده بودم و بد جوری هوس کرده بودمنیشخند)خلاصه منم ساعت ۱۱ بیدار شدم و یه صبحانه مختصری خوردم و داشتم همسری رو صدا میزدم که پاشه بریم که دیدم موبایل همسری زنگ زد و چند دقیقه بعد با یه خبر ناخونده برناممون بهم خورد کلافهو اونم اینکه خاله همسری با شوهر و پسرش میخوان عصری یه سر بیان خونمون  انقدر حالم گرفت قهراخه من خیلی بدم میاد وقتی میخوایم بریم جایی یه دفعه برناممون بهم بخوره ولی خوب از اونجایی که این خاله همسری تا حالا خونمون نیومده بودن دیگه رومون نشد بگیم امروز نیستیم  از یه طرفم من انقدر باهاشون رودرباسی دارم که نگو اخه فوق العاده تجملاتی و تشریفاتین منم تا فهمیدم میخوان بیان شروع کردم به جاروبرقی کشیدنو گردگیری همسری رو هم فرستادم دنبال خرید میوه و شیرینی و خلاصه مثل فرفره دور خودم میچرخیدم حالا خداروشکر واسه شام نمیومدن و واسه شام جای دیگه ای دعوت داشتن البته اگرم میخواستن شام بمونن از بیرون شام میگرفتیم اخه من اصلا نمیتونم هول هولکی غذا بپزم و باید مثلا بدونم دو روز دیگه مهمون واسه شام دارم تا تو این دو روز کم کم کارامو انجام بدم خلاصه که بعد این که کارام انجام شد یه دوش گرفتم و لباسامو عوض کردم موهامو سشوار کشیدمو ارایش کردم و حدود ساعت ۶ منو همسری منتظر اومدنشون شدیم که اوناهم بعداز این که کلی مارو علاف کردن ساعت ۷ یا ۷:۳۰ اومدن و یه ۴۵ دقیقه ای نشستن و رفتن چون جایی واسه شام دعوت داشتن و منم بسی خوشحال شدم که الان میتونم برم خونه مامانم و قرمه سبزی معروفو از دست ندم راستی خاله همسری واسمون از این همزنای برقی که همراهش کاسه و چند تا چیز دیگه هم داره مارک الکترا کادو اورده دستشون درد نکنه..وقتی که رفتن هول هولکی میوه و شیرینیا رو جمع کردم و حاضر شدم رفتیم خونه مامانینا و قرمه سبزی رو خوردیم و اخر شبم برگشتیم البته قبل از رفتن سمت خونمون تا ساعت ۲ نصفه شب تو خیابونا با همسری ماشین گردی کردیم و کلی حرف زدیم و بعد برگشتیم خونه

راستی دیروز فهمیدم که احتمالا تو ابان ماه یه عروسی توپ تو شمال دعوتیم (عروسی یکی از اشنایان) فقط خدا کنه برنامشونو عوض نکنن و واقعا تو همون ابان عروسی باشه من که انقدر خوشحال شدم اخه دلم خیلی یه عروسی باحال میخواست بعدشم اینکه هم عروسیرو میریم هم شمال میریم این یعنی با یه تیر دو نشون زدننیشخند وای اگه بدونین چقدر خوشحالم فقط دعا میکنم برنامشون عوض نشه و حتما تو همون ابان عروسی باشه از یه طرفم خیالم از بابت لباس راحت راحته اخه چند ماه پیش یه عروسی داشتیم و من یه لباس خوشگل خریدم و به غیر اونم چند دست لباس دیگه هم دارم که اونا ندیدن اینه که از این بابت مشکلی ندارم راستی مامانینا هم دعوتن اگه بریم با هم میریم

تا بعد...

نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 15:32 توسط ملودی| |

سلام به دوستان عزیز

راستش چند روز بود که اینترنتم قطع بود و اصلا نتونستم بهتون سر بزنم باورتون نمیشه مثل مرغ سر کنده بودم انگار یه چیزی گم کرده بودم اصلا هیچ کاری بهم نمیچسبید کلافهخودم از خودم تعجب میکردم که با چه شدتی به این محیط مجازی معتاد شدم  تعجبتمام استخونام درد میکرد از بی اینترنتی نیشخند تو این چند روز متوجه شدم که چقدر دوستای مجازیم برام عزیزنقلب

اصلا یادم نمیاد این چند روزه چه اتفاقاتی افتاده تا واستون تعریف کنم خیال باطل

شبا که بیشتر اوقات با همسری میرفتیم خیابونگردی یه شبم من واسه همسری ساندویچ درست کردم(خودم نمیخواستم شام بخورم) با هم رفتیم جمشیدیه انقدر همسری منو راه برد که نفسم در نمیومدسبز همش سربالایی میرفتیم هی بهش میگفتم بیا همین جاها بشینیم تو هم شامتو بخور میگفت نه تا این که رفتیم دم همون بوفه (بز معروف) نشستیم همسری شامشو خورد منم یه چایی گرفتم خوردم هوا هم معرکه بود بعدشم برگشتیم خونه   ولی راستش من زیاد از جمشیدیه خوشم نمیاد به نظرم خیلی دلگیره نگرانمن که زیاد باهاش حال نمیکنم همه جاش کم نوره دل ادم میگیره خمیازه  تو پست قبلی بهتون گفته بودم میخوام پیاده روی رو یه روزی شروع کنم ولی اون یه روز هنوز از راه نرسیده اخه صبحها دل کندن از رختخواب خیلییییییییییی سخته همش شیطون اغفالم میکنهنیشخند اینه که هنوز موفق نشدم از طرف دیگه هم با توجه به این که پوستم خیلی سفید وحساسه میترسم صبحها که افتاب شدیده پوستم بسوزه هز چند که کلی ضد افتاب میزنم ولی اگه افتاب خیلی شدید باشه بازم میسوزم منم که از افتاب فراری  همه بهم میگن خانم هاویشامنیشخند یادتونه که فیلمشو تو زمان بچگیمون میداد از اون فیلمهای افسانه ای انگلیسی بود که یه خانمی بود که چندین سال بود نور خورشیدو ندیده بود و همه خونش که از اون خونه های اشرافی بود با پرده های ضحیم پوشیده شده بود و هیچ اشعه ای از خورشید تو خونش نمیومد حالا منم عین اونمoh go on از بس از افتاب بدم میاد و همیشه پنجره های خونمونو با پرده های ضخیم میپوشونم واسه همین خونمون همیشه تاریکه و کلا از خونه های که توی اتاقاش افتاب میفته بیزارم و همیشه ترجیح میدم غروبا یا شبا که افتاب رفته برم بیرون و از طرفی عاشق روزای ابریم وقتی هوا ابریه و افتاب نیست انرژیم دوچندان میشه و خیلی شادو شنگولم با این اخلاقم من اصلا نباید تو ایران زندگی کنم باید برم جایی مثل انگلیس زندگی کنم که سال تا سال رنگ افتابو نبینم جدی خوش به حال انگلیسیا که همیشه هواشون مه الود و ابریهخیال باطل

راستی شماها واسه تعطیلات میرین مسافرت؟ما که فعلا نه حالا ببینیم چی پیش میاد

تا بعد...

نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 16:12 توسط ملودی| |


Design By : Night Skin