تبليغاتX
روزهای زندگی من


روزهای زندگی من



سلام بچه ها شب یلداتون مبارکککک  

من که عاشق شب یلدام Wink  واقعا مراسم این شب یکی از اون سنتای قشنگ ما ایرانیاست کلا من عاشق مراسم و اعیاد ملیمون هستم  تو خانواده ما هم خیلی به این مراسم توجه میشه مثلا مامان من یکی از اون ادماییه که تمام این مراسم و تمام و کمال اجرا میکنه منو همسری هم همیشه تو این روزای بخصوص میریم خونه مامانینا و همیشه هم کلی فیلم و عکس میگیریم اخه از بس مامانم تزئینات خیلی قشنگی واسه این مراسمات انجام میده ادم کلی به وجد میاد ولی برعکس مامان همسری اصلا تو قیدو بند این چیزا نیست حتی تو عید نوروز سفره هفت سینم نمیچینه (البته از تنبلیشه) واسه همینه ما هم هیچوقت واسه تحویل سال و یا شب یلدا و کلا این جور مراسم اصلا نمیریم خونشون چون حالم میگیره وقتی میبینم انقدر در مورد این مسائل بیخیالن و ترجیح میدم واسه خودم یه خاطره بد از این روزای خاص به جا نگذارم  Eyebrow من واقعا نمیدونم چرا مامان همسری در این جور موارد انقدر بیخیاله در صورتیکه خیلی اهل ادبیات و موسیقیه !!!انقدر حافظو قشنگ میخونه که ادم انگشت به دهن میمونه اصلا تا چند سال پیش تو رادیو اشعار حافظ و مولانا و شعرای دیگرو دکلمه میکرد از طرف دیگه هم دبیر ادبیاته البته الان بازنشسته شده با همه این اوصاف نمیدونم چرا زیاد اهل سنت و حفظ رسم و رسومات نیست البته نمیتونم بگم این اخلاق اخلاق خوبی نیست چون شاید واسه بعضی ادما پایبند بودن به سنت چیز مهمی نباشه یا شاید خیلیا این مدلی باشن ولی من چون خودم این رسوماتو دوست دارم واسه همین وقتی کسی این چیزارو رعایت نکنه ناراحت میشم ..بگذریم..ما امسالم طبق روال هر سال میریم خونه بابامینا و اونجا شب یلدا رو جشن میگیریم بعضی سالا داییمینا هم میان اونجا البته نمیدونم امسالم میان یا نه ..هر سال مامانم انقدر خوراکیها و تنقلات خوشمزه میچینه رو میز و ما هم که رحم نمیکنیم تا میتونیم میخوریم   یادمه پارسال انقدر مامانم تنقلات و غذا به خوردمون داد همسری اخر شب حالش بد شد(معدش کاملا به هم ریخته بود) کارش به بیمارستان کشید Crazy  ولی امسال نمیزارم اونجوری بشه سعی میکنم زیاده روی نکنیم .یه بار دیگه شب یلداتون مبارک باشه و امیدوارم به همگی خوش بگذره

تا بعد...

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 16:43 توسط ملودی| |

   سلام به دوستای گلمقلب

پنج شنبه ای که گذشت منو همسری تولد دعوت بودیم تولد شوهر دختر خاله همسری بود ساعت ۸ اونجا بودیم و ساعت ۱:۳۰ هم برگشتیم خیلی بهمون خوش گذشت ارکسترم داشتن خلاصه کلی بزنو برقص شد  و در مجموع خیلی مهمونیه خوبی بود حدود ۴۰ نفرم مهمون داشتن این دختر خاله همسری که چند سالی از ما بزرگتره و دو تا هم بچه داره عاشق مهمونی دادنه تا حالا چند بار مارو دعوت کرده البته هیچ وقت تنها ما رو دعوت نکرده ها یا مهمونی مفصلی بوده که همه رو هم دعوت کرده بوده یا پدر مادر همسری رو دعوت کرده که به الطبع به ما هم گفته بیاین ولی ما هنوز دعوتشون نکردیم نیشخند راستش علتش اینه که اگه بخوام اونارو دعوت کنم باید خاله همسری که طبقه پایین اونا هستن و اون یکی دختر خالشو با شوهرشم دعوت کنم که دیگه تعدادشون خیلی زیاد میشه که اولا تو خونه ما که ۸۵- ۹۰ متره خیلی تو هم توهم باید بشینن و من اصلا این جور مهمونی دادنو دوست ندارم که انقدر جا کم باشه ادم قلبش میگیره و علت بعدیشم اینه که پدر مادر همسری اینجا نیستن که اونارم بگم بیان چون خاله همسری و شوهرش با اونا جور هستن و با منو همسری دیگه بعد نیم ساعت حرفی ندارن که بزنن و منم فکر میکنم اینجوری حوصلشون سر میره و مهمونی خیلی لوس و بی نمک میشه متفکربا مامان بابای منم که مراوده ای ندارن که بخوام به اونام بگم بیان خلاصه همینجوری موندم که چی کاروکنم از طرفیم هر وقت مارو دعوت میکنن من اب میشم از خجالت و کلی به همسری جون غر میزنم که ای وای ابرومون رفت ما اینارو دعوت نکردیم البته اگه یادتون باشه خاله همسری چندوقت پیش اومدن خونه ما ولی شام نموندن و جایی دعوت داشتن ولی من دلم میخواد یه بار شام بیان ..به نظر شما اگه یکی ادمو دعوت کنه ولی ادم دعوتشو پس نده خیلی کار بدیه و دنبال ادم کلی حرف میزنن؟؟؟همسری که میگه با این فکرای بیخود خودتو انقدر عذاب نده اونا اصلا از این اخلاقا ندارن و میدونن که پدر مادر من اینجا نیستن واسه همین دعوتشون نمیکنیم خلاصه تصمیم گرفتیم هر وقت پدر مادر همسری اومدن اونا رو یه شب با هم دعوت کنیم(که البته اون موقع هم مشکل محدودیت جا داریم البته اگه چیدمان مبلارو یه کم دست کاری کنیم کاملا جا میشن ها ولی من دوست ندارم چیدما خونمونو دستکاری کنم و دوست دارم فضا خیلی بازتر باشه) البته پدر مادر همسری هم معلوم نیست چند صد سال دیگه بیان خونمون چند وقت پیش که بعد از ۳ سال اومدن این دفعه نمیدونم چند سال طول بکشه قهر

بچه ها شما ایا خونه هر کی که میرین به خصوص خانواده همسر اونا رو حتما دعوت میکنین؟

تا بعد...

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 13:21 توسط ملودی| |

سلام بچه ها

امروز صبح همسری رفت نمک ابرود واسه یه بازدید از یه پروژه در واقع یه ماموریت کاری البته شب برمیگرده ولی تا بره و برگرده من نصف جون شدمگریه کلا هر وقت همسری میخواد تنهایی بره یه شهر دیگه که البته خیلی کم پیش میاد من انقدر استرس میگیرم که نگو همش دعا میکنم سلامت بره و برگرده و اتفاقی تو جاده واسش نیفتهprayingحالا الان رسیده اونجا و یه کم خیلم راحت شده ولی بهش گفتم موقعی که داشتی به سمت تهرانم حرکت میکردی بهم زنگ بزن اونموقعم تا برسه تهران خیلی دلواپسش میشم ایشالا موقع برگشتم صحیح و سلامت برگرده تهران اخه همسری خیلی هم تند رانندگی میکنه  که یکی از دلایل ناراحتیم اینم هست کلی بهش سفارش کردم یواش رانندگی کن نگران

دیشبم با همسری رفتیم نشاط تو ستارخان کباب ترکی خوردیم که اصلا هم جالب نبود من نمیدونم پس این همه صفای طویلی که تا ساعت ۱۲:۳۰ شب جلوشه واسه چیه تو همون ستارخان خیلی کباب ترکیهای دیگه هستش که ما چند تا شو امتحان کردیم خیلی خیلی از مال نشاط بهترن ولی اونا انقدر شلوغ نمیشن ولی اینجا از بس شلوغه ما فکر کردیم حالا چه غذایی داره که دیدم اصلا هم غذاش خوب نبودسبز ادم گاهی اوقات به کار مردم میمونه اخه یکی نیست بهشون بگه واسه چی این همه رستورانو اغذیه فروشیه دیگه رو تو همین خیابون گذاشتین چسبیدین به این یکی با این غذای مزخرفش متفکر

خیلی دلم واسه همسری جونم تنگ شده انگار نه انگار امروز صبح رفته فکر میکنم چند روزه ندیدمش واسه همینم دمقمگریه

بعدا نوشت :همسری ساعت ۷ رسید تهران انقدر بوس بوسیش کردم دیگه ابلمبو شده بود و نفسش در نمیومد چقدرم واسه این چند ساعتی که رفته بود شمال سوغاتی اورده سوغاتیاشم عبارتند از :ماست چکیده و کلوچه و کلوچه فومنات و پرتغال. منم عصری یه کیک خوشمره درست کرده بودم همسری اومد با چایی دادم خورد و کلی خوشش اومد و گفت خوشمزه ترین کیکی بود که تو عمرم خورده بودم!!!!!

تا بعد...

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 13:55 توسط ملودی| |

سلام بچه ها چطور مطورین؟منم بد نیستم روزهای زندگیه که همینجوری داره میگذره ننه اول قبل از هر چیز میخوام از عسل جون دوست خوبم تشکر کنم که اون سس پیتزا رو چند وقت پیش اموزش داد منم دیروز واسه ناهار میخواستم پیتزا درست کنم اومدم یه سر وبلاگ عسل و دستور اون سسشو یادداشت کردم و اومدم دست به کار شدم باید بگم که خیلیییییییییییی عالی شد و طمع خیلی خوبی به پیتزا داده بودخوشمزه البته کلا پیتزاهای من خوب میشه منتها این دفعه خوشمزه تر از همیشه شده بود و قیافه و مزه اش عین پیتزاهای بیرون شده بود خوشمزهخودم کلی از هنر نماییم لذت بردم و از این که میدیدم جلوی همسری رو سفید از اب دراومدم کلی به خودم میبالیدمنیشخند و دچار اعتماد به نفس کاذب شده بودم  اینم عکسش

همسری هم خیلی از پیتزام خوشش اومده بود و کلی تعریف کرد که بعدش منم گفتم تازشم طعم خوبش به خاطر یه سس جدیده که از یکی از دوست جونای وبلاگیم یاد گرفتم همسری هم یه لبخند ملیح تحویلم دادو گفت اینم از مزایای وبلاگ بازی  خلاصه که عسل جونم مرسی روسفیدمون کردی مادر

بعدشم بچه ها یه چیزی میخوام امروز واستون تعریف کنم که مدتهاست واسه من یه معما شده میخواستم نظر شما رو هم بدونم راستش مامانینا یه همسایه دارن که خود خانمه خیلی زن خوبیه و با مامان دوسته منم دوسش دارم و همسایه چندین ساله ما هستن که این خانم دو تا دختر داره که یکیش همین امسال ازدواج کرد اسمشم سپیده اس بچه ها باور کنین من دختری مثل این تو عمرم ندیدم که انقدر تو زمان مجردیش به پدرو مادرش عذاب داده باشه اولا که تو تعداد دوست پسر فکر کنم تو دنیا رکورد دار باشه نمیخوام بگم که دوست پسر داشتن بده ها من خودمم با همسری دوست بودم بعد ازدواج کردیم منتها مال این ورای همه بود یعنی انقدر بوالهوس و تنوع طلب بود که در ان واحد میدی که ۲۰ تا دوست پسرو با هم اداره میکنه ۲۰ تا که میگم عین واقعیته ها و اصلا اغراق نمیکنم و از کلاس دوم راهنمایی این کارا رو شروع کرد و فکر کنم تا زمان ازدواجش راحت با ۱۵۰ نفر یا شایدم بیشتر دوست شده بود و جوری بود که خونه این ادما هم میرفت و..از طرف دیگه نسبت به پدرو مادرش فوق العاده بی احترامی میکرد و فقط کافی بود مادر بیچارش یا حتی پدرش به این از گل نازکتر میگفتن دیگه واسش فرقی نداشت که کسی خونشونه یا نه اگه ۱۰۰ تا هم مهمون داشتن جلوی همه پدر مادرشو میشست میزاشت کنارناراحت و من خودم بارها دیده بودم مادرش از دست این خون گریه میکردناراحت و جوری دل این پدر مادرو شکسته بود که مدام نفرینش میکردن و واسش ارزوی مرگ میکردن فقط خودتون ببینین که به کجای پدر مادرش رسونده بود که اونا همچین ارزویی میکردن وگرنه محاله پدر مادری دلش بیاد بچه شو نفرین کنه  در مواقع عادی که از ساعت ۱۲ زودتر نمیومد خونهتعجب و بیشتر اوقاتم که مهمونیای شبونه میرفت ساعت ۲ یا ۳ میومد خونه تعجبو به خاطر همینم مادرش از ترس ابروش داشت دق میکرد میترسید یه وقت مامورا بگیرنش یا اتفاقای بدی واسش بیفته ولی از طرفی اصلا حریف این دختر سرتقش نمیشد و کارش قثط شده بود گریه کردن جوری که اکثر اوقات که میدیدیش چشماش اشک الود بود خلاصه که یه عجوبه ای بود واسه خودش و من تا حالا نظیرشو ندیدم و فکر کنم شماها هم ندیدین به خاطر همینم من همیشه فکر میکردم با این همه نفرین ناله هایی که دنبالشه چه از طرف پدر و مادرش چه از طرف پسرایی که میپیچوندشون چه اینده سیاه و تاریکی در انتظارشه بالاخره هممون میدونیم که اگه دعای خیر پدر مادری دنبال بچه اش نباشه خیلی عواقب بدی داره و از بچگی هم اینجوری تو مغزمون فرو کردن ولی اتفاقی که واسه این دختر افتاد اینه که با یکی از دوست پسراش ازدواج کرد و الان زندگی فوق العاده خوبی داره و شوهرشم خیلی مرد خوبیه و از اون پسرایی که مطمئنم تا حالا نفهمیده که سپیده قبلا تو چه وضعیتی بوده  و خانوادشم خیلی متشخص و با فرهنگ و متمولن و خیلی عروسشونو دوست دارن و بیا ببین پدر شوهر مادر شوهرش واسش چه کارا که نکردن تمام خرج عروسی رو اونا دادن واسشون تو بهترین جای تهران یه خونه بزرگ خریدن و خیلی کارای دیگه حالا سوالی که واسه من پیش اومده اینه که پس تو این دنیا چه فرقی بین ادم خوب و بد و ادمی که از گل نازکتر به پدر مادرش نگفته با کسی که هرچی که فکرشو کنین از دهنش به پدرو مادرش نثار کرده  میتونه باشه؟سوالیا شایدم اشکال کار از باورهای ماست  واین چیزا یی که کردن تو مخ ما!!وقتی این چیزا رو میبینم دیگه به همه چی به همه اعتقادات گذشته شک میکنم سوالیا چه فرقی بین یه ادمی که تو زندگیش به یه نفر وفادار میمونه با کسی که تو زندگیش هزاران هزار نفر اومدنو رفتن و تو بغل صدها نفر بوده وجود داره؟سوالتوروخدا نیاین بگین که این افراد جزاشون تو اون دنیا میبینن که اصلا نمیتونم قبول کنم چون ادم عاقل نقدو ول نمیکنه بچسبه به نسیه بالاخره تو همین دنیا هم فرقی بین این دو دسته ادم باید وجود داشته باشه دیگه حالا اینارو که گفتم فکر نکنین من از خوشبختی این دختر ناراحتماتعجب واقعا یه ادم باید خیلی احمق باشه که نخواد خوشبختیه ادمای دیگرو ببینهعصبانی من خودم یه ادمیم که اگه دشمنمم ببینم تو زندگی مشترکش مشکل داره یا داره جدا میشه قلبم به درد میفته من این سوالاتو واسه این دارم میپرسم که نمیتونم این اتفاقاتو با اعتقادات قبلیم وفق بدم و اینا با هم در تضادن نمیدونم شایدم این جور اعتقاداتی که از بچگی تو مغز ماها کردن حالا یا خانواده یا مدرسه و دانشگاه یا رسانه ها همه و همه کشک باشهسوال واسه همینه که من به همه چیز شک کردم ..میخوام نظر شما رو هم بدونم البته من از این موردا چند تایی دیدما و فقط این یه مورد نیست واسه همینه واسم تبدیل به یه معما شده  ؟؟

تا بعد..

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 12:39 توسط ملودی| |

سلام دوستای گلم اخر هفته خوش گذشت؟

منم اخر هفتم نسبتا خوب بود کلی به خودم حال دادم دیروز با مامان جونم رفته بودیم بیرون  واسه خودم یه بوت خیلی خوشگل خریدم خیلی شیکه البته قیمتشم شیکه نیشخندو همینجور که مشغول نگاه کردن به مغازه ها شده بودم یه دفعه چشم افتاد به قابلمه های خوشگلی که تو ویترین مغازه بود و از اونجایی که تفلونای من یه کم خراب شده بودن یهو به سرم زد که برم از این قابلمه ها بخرم  بنابراین با مامانم رفتیم توی مغازه و از اونجایی که من قصد داشتم قابلمه استیل بخرم فقط اون قسمتو دیدیم به نظر من استیل هم از لحاظ سلامتی بهتر از تفلونه هم از نطر دوام چون این تفلونا یه خورده که توش خط بیفته استفاده ازش خیلی خطرناک میشه و سرطانزاست و بنابراین بعد یه مدتی کاملا بلا استفاده میشه ولی این استیلا درسته که قیمتش یه خورده گرونتر هست ولی خوب هیچیش نمیشه و مدت طولانی قابل استفادس و خیلیم شیکه من ست ترکیه ایشو خریدم البته ایتالیاییشم داشت که گرونتر بود  چقدر غذا پختن حال میده تو ظرف جدید.منم الان ذوق اشپزیم داره فوران میکنهنیشخند (البته به مرحمت وجود ظرفای جدید وگرنه به طور کلی اکثراوقات حس اشپزیو ندارم و این ذوق اشپزی الان کاملا موقتیهنیشخند)

 راستی بچه ها دیدین چقدر قیمت لباس و کفش  گرون شده واقعا من موندم تو مملکت ما چرا هیچ نظارتی بر قیمت کالا وجود نداره اخه این که نمیشه فروشنده ها قیمت جنساشونو کیلویی بالا ببرن در حالیکه هیچ بهبودی تو کیفیت کالاهاشون وجود ندارهعصبانی واقعا که مسخرس  اخه مثلا یه خانواده کم بضاعتی که چند تا هم بچه داره واقعا چه جوری باید نیازای طبیعی و اولیع بچه هاشو تامین کنه سبز من که وقتی فکرشو میکنم دلم واسه این جور خانواده ها که تعدادشونم تو جامعه ما کم نیست کباب میشه گریه 

تا بعد...

 

نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 12:21 توسط ملودی| |

بچه ها ببینین دوستتون چقدر مهم شده عکسمو ببینین دست ویکتوریا* بکهام 

 

 حذف شد

تا بعد..

نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 11:3 توسط ملودی| |

سلام بچه ها

الان که دارم این پستو میزارم ساعت ۸:۳۰ شب جمعه ست و همسری نیم ساعت پیش رفت دفترش اخه قبلا هم بهتون گفته بودم کار همسری چون برای خودشه و استخدامی نیست بنابراین تعطیل و غیر تعطیل نداره و هر وقت که کار داشته باشه میره به کاراش میرسه راستش اولا از این بابت خیلی ناراحت میشدم ولی الان دیگه نه عادت کردم در ضمن یه خوبی که داره لازم نیست مثلا اگه خواستیم یه مسافرتی بریم حتما تو تعطیلات رسمی باشه یا لازم باشه همسری با کلی مصیبت مرخصی بگیره و وقتمون دست خودمونه ...بگذریم منم میخواستم الان برم خونه بابامینا بابامو ببینم (اخه مامانم نیست مسافرته ) ولی نمیدونم چرا منصرف شدم دیدم حسش نیست  دیشب هم با همسری رفتیم بیرون بگردیم یه دفعه یه بارونی گرفت که نگو کلی راه بندون شد سر نیایش هم چراغ راهنماییش خراب شده بود تموم ماشینا تو هم گره خورده بودن و هر کی هر طرف که دوست داشت میرفت منم گفتم الانه که تصادف کنیم خلاصه با کلی سلام و صلوات و نذرو نیاز من که ای خدا بدون تصادف از این مخمصه نجات پیدا کنیم تونستیم به سلامت از این گره کور خودمونو نجات بدیم(باور کنین خیلی وحشتناک بود) بعدشم که اومدیم خونه و نشستیم با همسری فیلم دیدن و تنقلاتی که موقع اومدن خریده بودیم تناول کردن( ماهواره یه فیلمی از نیکلاس کیج داشت میداد و ار اونجایی که نیکلاس کیج بازیگر مورد علاقه منه منم با این که بسی خوابم میومد ولی نشستم با همسری فیلمرو تماشا کردم) بعدشم که خوابیدیم امروز جمعه هم صبح که همسری توی تعاونی مسکن جلسه داشت و ساعت ۹ رفت منم به امورات رفت و روب پرداختم و بسی خسته شدم  بعدشم واسه نهار کتلت درست کردم و یه ظرف هم بادمجون سرخ کرده درست کردم چون خیلی هوس کرده بودم ولی از بس موقع سرخ کردن بوش بهم خورد که از اشتها افتادم و اصلا نتونستم زیاد بخورم در کل یه دونه کتلت خوردم و یه نصفه بادمجون .الانم با این که وقت شامه اصلا  گشنم نیست  البته من اکثرا شام چیزی درست نمیکنم به خاطر کنترل وزن خودم و همسری و منو همسری فقط شبا تنقلات و میوه میخوریم  الانم که اومدم یه سر نت ببینم چه خبره که دیدم طبق معمول جمعه ها سوتو کوره منم گفتم یه اپی بکنم ..دیگه یواش یواش برم یه چای خوشمزه واسه خودم دم کنم بعدشم که سریال حضرت یوسف شروع میشه میخوام برخلاف همیشه این دفعه ببینم اخه من اصلا از این سریال خوشم نمیومد و کسلم میکرد ولی از بس همه به به و چه چه کردن که ای وای معرکه ست و حرف نداره منم به یکی دو بار که خونه مامانمینا بودم و اونا نگاه میکردن بالاجبار باهاشون نگاه کردم دیدم اییییییییییییییییی بدک نیست واسه یه ساعت وقت پر کردن بد نیست حالا امشبم میخوام برای اولین بار تنهایی بیبینم راستی به نظر شما این یوزارسیف واقعا خوشگله؟؟؟من همیشه ذهنیتی که از حضرت یوسف داشتم یه ادم فوق العاده زیبا بود ولی این بازیگر نقش یوزارسیف همچین مالیم نیست  فکر کنم فقط چون ریش داشته و چشاشم رنگیه واسه این نقش انتخابش کردن   خوب دیگه من برم

تا بعد...

نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 20:19 توسط ملودی| |


Design By : Night Skin