تبليغاتX
روزهای زندگی من


روزهای زندگی من



 

سلام

چقدر این چند روزه زود گذشته اصلا باورم نمیشه ۸ روزه اپ نکردم یکی از عللی هم که دیر اپیدم بازار کساد وبلاگستانه که انگیزمو واسه بروزکردن تاحدی از دست دادم امروزم این پست فقط اختصاص به چند عکس داره عکس اول عکس نینی ایندمه که یه سایتی با گرفتن یه عکس از خودمون و همسرمون عکس فرزند ایندمونو شبیه سازی میکنه که البته بیشتر جنبه تفریحی داره تا واقعیت چون عکس بچه ای که واسه ما ساخته هیچ شباهتی به منو همسری نداره و با عرض شرمندگی خیلیم زشته من این نینیو نمیخوام توروخدا ببینین چقدر بی نمکه(البته اینارو محض شوخی و خنده گفتما وگرنه سلامت بودن بچه از همه چیز مهمتره واسه منم اول از هر چیزی سلامتی مهمه بعد خوشگلی و چیزای دیگه)

ادرس سایته هم اینه

 

راستی با کمی تاخیر ولنتاین مبارک ا

همسری واسه ولنتاین واسم یه پالتوی خوشگل خرید منم واسش یه عالمه شکلات و از این قلبای پشمالو و کارت گرفتم

اینم چند تا عکس از خریدای متفرقه ای که این چند روزه انجام دادم

این محبوبترین خریدمه از این کت پشمالوهاست انقدر نرمو لطیفه که نگو ادم احساس میکنه یه پیشیه گنده رو بغل کرده

رنگ این کیف و کفش  بنفشه (تو عکس خوب مشخص نیست)

رنگ این چکمه بژه ولی تو عکس مشخص نیست

 

تا بعد..

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 23:37 توسط ملودی| |

سلام به دوستای عزیزم

راستش دیروز خیلی دلم میخواست حتما اپ کنم ولی از اونجایی که ساعت ۲ نصف شب اومدیم خونه دیگه وقت نکردمخجالت دیروز روز خیلی مهمی واسه ما بود در واقع سالگرد عقد منو همسری بودقلب درست۱۷ بهمن ۸۱ تو خونه ما مراسم بله برون به طور مفصلی برگزار شدو  ۱۸ بهمن ۸۱ صبح ساعت ۱۰ منو همسری و خانواده هامون که به جز پدرو مادر شامل خاله و شوهر خاله و عمو و زنعموی همسری و دایی و زندایی و پدر بزرگ و عموی من میشدیم تو محضر بودیم و به عقد هم دراومدیمقلب بعدشم شب تو خونه ما مامانو بابام یه مراسم نامزدی توپ واسمون گرفتن که خیلیییییییییی خوش گذشت در واقع میتونم بگم خیلی بیشتر از مراسم عروسیمون به ما خوش گذشت یادش بخیر اصلا باوردم نمیشه ۶ سال شده چقدر زمان زود میگذرهتعجب همسری دیشب به من میگفت این ۶ سال خیلی به من خوش گذشته قلب   دیشب به همین مناسبت منو همسری تا نصف شب همش در حال خوشگذرونی بودیم شامم رفتیم یه رستوران و کلی پرخوری کردیم که من طبق معمول بعدش دچار عذاب وجدان شدم نگرانبعد از اونجا هم رفتیم پلومبیر خوردیم که فوق العاده خوشمزه بود و البته چاق کنندهنیشخند منو همسری  هم که عاشق پلومبیریم دیگه گفتیم یه امشبه رو رژیم و بزاریم کنارچشمک بعدشم همسری منو گذاشت خونه مامانم و گفت یه ساعت دیگه میاد دنبالم دوباره بریم گشتو گزار از خود راضیخونه مامانم هم از اونجایی که داداشم و دایی کوچیکم خونه بودن و هر دو هم معدن نمک هستننیشخند کلی گفتیمو خندیدیم و خیلی خوش گذشت بعد یه ساعت دوباره همسری اومد دنبالم رفتیم ماشین گردی و با عرض خجالت تا پاسی از شب(۲ نصف شب) در حال دور دور بودیم خجالت تا بیایم خونه شد ۲:۳۰ بعدشم که لالا

پنج شنبه هم یه مهمونی دعوت داشتیم تولد دوست من بود که منو همسری و داداشم و دایی کوچیکمو دعوت کرده بود و همه با هم رفتیم اونجا که خیلی خیلی خوش گذشت کلی بزنو برقصو ..دیگه شب که اومدیم خونه چون کفشمم پاشنه بلند بود کفشو که دراوردم پاهام داشت میشکست و هی رگش میگرفتنگران ..راستی من واسه دوستم یه کیف خوشگل خریدم دایی کوچیکم یه ظرف تزئینی و داداشم یه صندل  از بین همه کادوها کادوی مادر شوهرش از همه باحالتر بود یه انگشتر جواهر تپل مپل بودتشویق البته خودش که نیومده بود کادوشو روز قبلش داده بود مهمونیش خیلی باحال بود همه تیپ جوون یا زوج جوون بودن یا دوست پسر دوست دختر ..

  منم از اونجایی که ریشه موهام دراومده بود سه شنبه رفتم کل موهامو رنگ کردم همون رنگ سابق ولی روشنتر شد راستی حدود ۱۴۰ تا هم تو مهمونی عکس گرفتم که خیلی قشنگ شد در مجموع هفته خیلی خوبی داشتم همش به خریدو مهمونی و ارایشگاهو گشتو گزار   چشمک

تا بعد...

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 13:7 توسط ملودی| |

سلام

جمعه ای که گذشت من و همسری بعد از این که از خواب بیدار شدیم و همسری یه دوش گرفت و بعد از این که صبحانه و نهارو خوردیم ساعت ۳ پاشودیم رفتیم کوهسار تا اون بالای کوه با ماشین رفتیم(البته جاده داره اونایی که رفتن میدونن حتما) من چند دفعه رفته بودم ولی همیشه چون وسط هفته رفتیم  خلوت بود ولی جمعه که رفتیم دیدیم چقدر شلوغه البته شلوغیش خیلی دلچسب بود یه عالمه موتور سواراومده بودن توی اون کوهها و تپه ها حرکات ژانگولری انجام میدادن نیشخندو یه سری هم ماشینای کوهستانی مثل لند *کروز همچین این تپه ها رو بالا میرفتن که من داشتم سکته میزدمسبز همش فکر میکردم الان عقب عقب برمیگردنو چپه میشنسبز ولی یه دست فرمونایی داشتن که من اینجوری شده بودم تعجبیه کم بالاتر هم کایت سوارا داشتن با کایت پرواز میکردن در مجموع خیلی با صفا بود بعدشم از اونجا رفتیم جاده کن تو یکی از رستوراناش نشستیم و همسری قلیون کشید منم چای خوردم کلا هوا اون روز انقدر دلچسب بود که حد نداشت اون هوا و اون جاده منو یاد جاده چا*لوس انداخته بود بعدشم هوا که تاریک شد برگشتیم همسری منو گذاشت خونه مامانینا و خودش رفت یه سر به دفتر بزنه ..امشبم که با همسری عصری رفتیم تیراژه که من یه کم خرید کنم ولی هیچ چیز به درد بخوری پیدا نکردم درسته همه جا حراج زده بودن ولی اصلا چیز قشنگی به چشممون نخورد خیلی جنساش زشت بود بعدشم دست از پا درازتر برگشتیم خونه منم که کلی دمق شدم اخه من یه اخلاقی دارم که اگه به قصد خرید برم بیرون ولی موفق نشم چیزی که دلخواهم پیدا کنم و هیچ چیزیم نخرم کلی بداخلاق میشم ناراحتهمسری جونی هم تو ماشین که داشتیم میومدیم دید من اخمام رفت توهم هی دستمو میگرفت میبوسید میگفت غصه نخور عزیزم فردا میریم جاهای دیگه رو هم میبینیم بالاخره یه چیز خوشگل پیدا میکنیقلب بگیری ولی هنوزم ناراحتمراستی بچه ها تو تیراژه که بودیم تو ویترین یه مغازه از این پالتوهای پوست گذاشته بود همسری هم هی اصرار داشت که من اینو واست میخوام بخرم البته با وجود این که خیلی چیز ارزشمندی یود ولی بیشتر به درد اسکیموها میخورد و به درد زمستونای تهران که هوا خیلی سرد و استخوان سوز نیست نمیخورد و منم به همسری میگفتم عزیزم این به درد اینجاها نمیخوره و در ضمن خیلی گرونه همسری گفت مثلا چنده منم گفتم فکر کنم ۳۰۰ یا ۴۰۰ تومن باشه همسری گفت اگه تا ۴۰۰ تومن باشه حتما واست میگیرم منم هی ناز میکردم که نه من اینو نمیخوام نمیتونم تو خیابون بپوشممژه همسری هم میگفت خوب فقط تو مهمونیا بپوش خلاصه در این کشاکش به همسری گفتم خوب حالا برو بپرس ببین چنده همسری هم رفت پرسید و انقدرم با صلابت رفت تو مغازه که امر بهش مشتبه شده بود که الان پالتو رو میخره و از مغازه میاد بیرون ولی وقتی قیمتو پرسید هردومون سرمون گیج رفت ابلهو با این حرکتwhistling از مغازه زدیم بیرون حدس میزنین چند بود؟۳ میلیون و چهارصد هزار تومن تعجب  واقعا من موندم کدوم ادم عاقلی میره ۳میلیونو نیم پول به پالتو میده؟؟من خودم اگه پولم از پارو بالا بره امکان نداره به یه پالتوی ناقابل همچین پولی بدم عمراآخ اصرار نکنین که فایده ندارهمشغول تلفن  حالا من در عجبم که ایا کسی میاد اون پالتو رو بخره؟؟؟البته من اصلا ناراحت نشدم که قیمتش انقدر بالا بودا چون خودم عمرا اونو میخردم البته اگه تا ۴۰۰ تومن بود میدونم همسری کچلم میکرد انقدر میگفت اونو بخر و شاید اغفال میشدم ولی در هر حال خوشحال شدم  همسری دست از سرم برداشت   ..بچه ها اگه جاهایی رو میشناسین یا به تازگی سر زدین که اجناس خوبی داره و حراج فصل زده لطفا بهم معرفی کنین..راستی کسی تازگیها پاساژ قائم رفته؟و اگه رفته بگین اجناسش خوب بوده یا نه ؟..دیگه برم یه چای واسه خودم بریزم شاید این سردردم که به خاطر دمقیتم (اصطلاح جدید فرهنگستان زبان پارسی) نیشخندایجاد شده خوب بشه..

تا بعد..

نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 22:56 توسط ملودی| |

سلام

پریروز در راستای ایجاد تحول در روحیه که در پست قبلی گفته بودم چقدر بهش احتیاج دارم نیشخندوقتی همسری عصری میخواست بره دفتر بهش گفتم سر راه منم  مرکز خرید پیاده کنه و چون خود همسری وقت نداشت منو همراهی کنه منو پیاده کرد و خودش رفت منم با خیال راحت و با اسودگی خیال شروع کردم مغازه ها رو دید زدن و مقداری هم خنزر پنزر خریدم از خود راضییه کیف خوشگل واسه خودم خریدم و یه کیف خوشگل دیگه هم واسه مامانم خریدم مال من رنگش کرمه مال مامانم سفید..بعدشم رفتم چند تا لباس *زیر خریدم  لوازم ارایش خریدم بعدش از جلوی یه ادویه فروشی رد میشدم هوس کردم ادویه بخرم دو بسته ادویه خریدم بعدش از اونجایی که چند وقت بود شدیدا دلم یه فیلم باحال خارجکی اونم از نوع هالیوودی کرده بود وارد یه ویدئو کلوپ شدم و از پسره خواستم فیلمای روز دنیا رو واسم بیاره تا چند تاشو انتخاب کنم اونم یه عالمه فیلم اورد و از بین اونا و با راهنمایی خود پسره در مورد ژانر فیلم ۴ تا انتخاب کردم البته دو تا از فیلمارو چون تو ماهواره تبلیغشو کرده بود که الان تو سینماهای امریکا در حال اکرانه باهاش اشنایی داشتم فیلمایی که خریدم عبارتند از :بنجامین باتون ـچنجلینگ ـپالس ۳ (ترسناکه) و مای ساسی گرل (عشقیه)..از اون شب هم خوش به حالمون شده هر شب با همسری می شینیم تا ساعت ۳ نصف شب فیلم میبینیم اخه هر کدوم از فیلما معمولا ۳ ساعتس خیلی طول میکشه تموم شه تا حالا هم بنجامین و چنجلینگو دیدیم که خیلی قشنگ بودن بنجامین در مورد پسریه که پیر متولد میشه و به مرور زمان جوون میشه که نقشششو برد*پیت بازی کرده... و چنجلینگم در مورد مادریه که نقششو انجلینا جولی بازی کرده که پسزشو گم میکنه و وقتی پسرشو پلیس پیدا میکنه ادعا میکنه که این پسر خودش نیست که پیدا شده  و همچنان دنبال پسرش میگرده... اون دوتای دیگه رو هم هنوز ندیدیم...

بعدشم بعد خریدن چند تا روزنامه و مجله و نون روگن از فانتزی فروشی اونجا رفتم خونه مامانمینا راستی یکی از مغازه هایی که من عاشقشم نون فانتزی فروشیه دوست دارم از همه نوناش بخرم البته نونای رژیمیشخوشمزه البته ناگفته نمونه همسری هم به خاطر راحتی کار خودش که تو صف نونوایی وای نسه هیچ وقت نونای سنتی مثل لواشو بربری و ..نمیخره همیشه از همین نون فانتزی فروشیا خرید میکنه

بعد از اونجا هم رفتم خونه مامانمینا و کیفشو بهش دادم اونم کلی خوشش اومد و دیگه تا اخر شب اونجا بودم و همسری ساعت ۱۲ اومد دنبالم رفتیم خونه و مشغول فیلم دیدن شدیمHippie

حالا یه روز با مامانم قرار گزاشتیم بریم بازار بزرگ البته من یکی دو بار بیشتر نرفتم چون خیلی دوره ولی از اونجایی که از چند نفر تو این چند روز شنیدم که خیلی چیزای خوبی داره تصمیم گرفتم اگه تنبلیمون نیاد با مامانم یه روز بریم اونجا کلی پول حیف و میل کنیم

راستی دارم در به در دنبال یه اموزشگاه خوب در زمینه مجسمه سازی و یا خاتم کاری میگردم (کلا اموزشگاه هنرهای زیبا) (ترجیحا سمت غرب تهران)که برم ثبت نام کنم اگه بگین این دو رشته که هیچ ربطی بهم ندارن باید عرض کنم خوب من هر دوی این هنرا رو به طور وحشتناکی دوست دارم یاد بگیرم و شدیدا علاقمندم چند روزه روزنامه میخرم تو نیازمندیهاشو نگاه میکنم دو تا اموزشگاه پیدا کردم منتها شرایطشون ایده ال من نیست چون جاهای خیلی بدی هستن که رفت و امدش سخته بیشتر سمت انقلاب هستن که رفت و امدش مصیبتی میشه تازه طرحم هست واسه همین فعلا در حال گشتن و زیرو رو کردن اینترنت و روزنامه هستم اگه شماها یه همچین اموزشگاهی اونم سمت غرب میشناسین حتما بهم معرفی کنیم ممنون میشم

تا بعد...

نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 20:1 توسط ملودی| |

سلام به دوستان عزیز

امروز هوا چقدر ابری بود صبح که چشامو باز کردم دیدم انگار نه انگار روز شده هوا یه جوری گرفته بود که ادم فکر میکرد عصره!!همسری هم به همین خاطر صبح نرفت سر کار و پا به پای من خوابید اخه وقتی هوا این جوریه ادم دلش نمیخواد اصلا از تخت کنده بشه خلاصه که دم ظهر بالاخره رضایت دادیمو از تخت کنده شدیم اول یه صبحونه اساسی خوردیم (اونم سر ظهرنیشخند)بعد مدت زیادی تو سرو کله هم زدیمو عشقولانه بودیم بعدشم من اومدم پای کامی تا به وبلاگ عزیزم سر بزنم همسری هم رفت یه دوش بگیره بعد که از حمام اومد بیرون پست جدید مهناز جونم(بانوی ایرانی ) رو به همسری نشون دادم که همسری از بس حالش بد شد اینجوری بودسبز و هر چی فحش بلد بود نثار این مذهبیون خرافه پرست کرد هر چی فحشم بلد نبود من نثارشون کردم  اخه ادم چی میتونه به اینا بگه که سزاوارشون باشه عصبانی ببینین به اسم مذهب چه فجایعی تو دنیا اتفاق میفته خدای این ادما انقدر از دید حقیر اینها پست و زبونه که به خاطر این جنایتها به رضایتمندی از بندگانش میرسهزبان  ببینین چقدر وجود قدرتمند و عظیم خدا رو تحقیر میکنن زبان خدا لعنتشون کنه عصبانی(البته حتما میدونین که این قانون که یک سری اسلا  میون افراطی اجرا میکنن و در خیلی از کتابهای مذهبی به اون تاکید شده به خاطر اینه که زن رو از لذت ج ن س ی محروم کنن چون از نظر اینا که واسه زن پشیزی ارزش قائل نیستن فقط مردا مجازن که از این نیاز طبیعی برخوردار بشن و زنا حق ندارن)نگران

جدیدا یه کتاب فوق العاده به اسم شگفتیهای افرینش رو شروع کردم به همتونم توصیه میکنم بخونینش خیلی حیرت اوره من که با هر پاراگرافی که میخونم اینجوری میشم تعجب

دلم یه خرید اساسی میخواد از نوع پوشاک و وسایل منزلو لوازم ارایش و کیف و کفشو و هر انچه که در مراکز خرید قابل رویت باشه   جالب اینه که در حال حاضر چیز به خصوصی هم نیاز ندارما فقط از باب ایجاد تنوع تو زندگی دلم خرید میخواد ولی هی با خودم کلنجار میرم که ای دختر ولخرج تو که همه چی داری تو که یه ماه پیش چند فقره خریدای درست حسابی داشتی انقدر پولای همسری بیچاره رو حیف و میل نکن  تا حالا که دووم اوردم ولی خدا داند کی دوباره برم کلی خرج رو دست خودمو همسری بزارم

جدیدا دلم میخواد کل دکوراسیون خونمونو عوض کنم ولی حیفم میاد اخه وسایلامون خیلی نو هستن ولی خوب روحیه تنوع طلب من دیگه ازشون خسته شده و از طرفی هم اگه بخوایم مبلا و بوفه و سایر چیزا رو بفروشیم خیلی کم برمیدارن ۴ سال پیش که مامانمینا واسه جهیزیم مبل و بوفمو ۳ میلیون خریده بودن ولی اگه بخوایم بفروشیم چون دست دوم حساب میشه خیلی کمتر بر میدارن در ضمن وسائل چوبی موقع فروش کلی قیمتش میاد پایین نگران

خلاصه در یک کلام دلم یه تحول خیلی خیلی بزرگ تو زندگی میخواد نمیدونم چی ولی دلم میخواد یه اتفاق البته از نوع مثبتش تو زندگیمون بیفته تا اونو از حالت تکراری در بیاره حتی دلم میخواد خونمونم عوض کنیم متفکر

کمتر از دو ماه دیگه عیده اصلا باورم نمیشه چقدر امسال زود گذشت انگار همین پارسال بود منو همسری با هم دیگه رفتیم از گل فروشی نزدیک خونمون وسائل هفت سین و ماهیای قرمز خوشگلمونو که ۳ تا هم بودن خریدیم اونوقت دوباره همون روزا داره تکرار میشه  منم عاشق عیدم به خصوص قبل عید اواسط اسفند ماه که همه شهر در جنب و جوش خوشمزه ای غوطه وره(به جای لغت خوشمزه لغت دیگه ای به ذهنم نرسید از بس این دایره لغات من گسترده است نیشخندشرمنده) همه تو حالو هوای خریدو خونه تکونی و شادی هستن امیدوارم هممون سال جدیدو با سلامتی و شادی شروع کنیمpraying

منو همسری واسه سال اینده ایده های نویی واسه زندگیمون داریم که از همین الان راجع اونها با هم صحبت میکنیم البته با خداست که موفق بشیم یا نشیم ولی همه تلاشمونو میکنیم از دوستای مهربون خوش قلب خودم میخوام انرژیهای مثبتشون واسه ما و زندگیمون بفرستن که میدونم خیلی تاثیر گزاره مخصوصا اگه کسی خوش قلب و خیرخواه زندگی دیگران باشه انرژیهایی که میفرسته خیلی تاثیر گزاره قلب

راستی اگه وقت کردین به اون یکی وبلاگم که لینکشو تو قسمت پیوندهای وبلاگم(اولین لینک) گذاشتم هم سری بزنین  نظر هم یادتون نره مرسی

تا بعد...

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 20:5 توسط ملودی| |


Design By : Night Skin