تبليغاتX
روزهای زندگی من


روزهای زندگی من



سلام به دوستای مهربونم

این اخرین پست من تو سال ۸۷ هستش و گفتم قبل از این که همگی برین تعطیلات یه پست کوتاه بزارم و عیدو بهتون تبریک بگم امیدوارم سال ۸۸ واسه هممون سالی همراه با اول از همه سلامتی و خوشی و بعدش جیبهای پر از پول باشه تو این چند روزه تعطیلات که نمیتونم بهتون سر بزنم خیلی دلم واستون تنگ میشه امیدوارم به همتون عید خوش بگذره امشبم که چهارشنبه سوری هستش برین حسابی خوشی کنین  ما هم شب میریم خونه مامانینا اخه دم خونه اونا خیلی چهارشنبه سوریا شلوع پلوغ میشه و همش اتیش بازیه و خوش میگذره ما هم فکر کنم دوم یا سوم عید بریم مسافرت تا اخر عید ..

پس فعلا بای بای تا سال ۸۸ ..تعطیلات خوش بگذره

تا بعد..

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 13:29 توسط ملودی| |

سلام به دوست جونای عزیزم

چه میکنید با حالو هوای عید؟راستش من اسفند ماهو بیشتر از خود عید دوست دارم چون همه چی بوی نو شدن میده همه مردم در تکاپو هستن و دیدن خیابونای شلوغ و پر ازدحام که خبر از رسیدن سال جدید داره منو مملو از شادی و انرژی میکنه ولی وقتی عید شروع میشه یه کم دلم میگیره هر یه روزی که از عید میگذره بیشتر دلم میگیره که عید داره تموم میشه و متاسفانه چقدرم زود تموم میشه برای من که مثل یه چشم به هم زدن میمونه مخصوصا نیمه دومش که مثل باد میگذره اصلا کاش میشد مثلا ۶ ماه از سال عید بود وایییی چقدر خوش میگذشت

طبق اخرین خبرهای واصله از خانواده همسری گویا اونا از اومدن به تهران منصرف شدن و اسباب اسودگی خاطر اینجانب را فراهم کردن فقط امیدوارم تا اخرین لحظات در این تصمیم ثابت قدم باشن و نظرشون عوض نشه

حالا اگه اونا نیان منو همسری یه چند روز میریم پیش اونا و چند روزم میریم شمال تا ببینیم چی پیش میاد..

راستی اون گردنبندی رو که تو پست قبلی گفته بودم خریدمش خیلی ظریق و خوشگله میدوستمش..

خریدای عیدمونو کردیم و تقریبا تموم شده خونه تکونیم هم هفته پیش تموم شد و الان همه چیز برای ورود به سال جدید مهیاست..

وای از دیشب بگم که تو خونه تنها خوابیدم و کمی هم ترسیدم ماجرا از این قراره که همسری تازگیها علاوه بر کاری که داره یه جایی هم واسه مهندسین یه ارگانی تدریس میکنه و قراره ۲۴ ام همین ماه ازشون امتحان بگیره واسه همینم حتما باید تا امروز صبح ۱۰۰ تا سوالو طرح میکرد و به مسئولین اونجا میداد واسه همینم به من زنگ زد و گفت تا الان حدود ۵۰ تا سوال طرح کرده و اگه مجبور شه باید تا صبحم که شده تو دفتر بمونه و ۱۰۰ سوالو دربیاره منم شب خونه مامانمینا بودم و وقتی دیدم همسری دیر میاد به بابام گفتم منو برسونه خونه و به اونا هم نگفتم همسری دیر میاد چون در اون صورت حتما میگفتن باید شبو اونجا بمونم منم شبا فقط دوست دارم خونه خودم باشم و حتی دیگه خونه پدریم هم شبا نمیتونم بمونم  خلاصه که ساعت ۱۲ بابام منو رسوند خونه و منم بعد این که یه چایی دم کردم تازه نشستم به لاست دیدن خلاصه که تا ساعت ۴ صبح داشتم لاست میدیدم تو این سیزن ۴ ام هم خیلی اتفاقات مرموز میفته و یه ذره به ادم توهم دست میده خلاصه ساعت ۴ دیگه پاشدم برم بخوابم ولی تی وی رو روشن گذاشتم و ماهواره رو هم روشن گذاشتم تا صدای اهنگش منو یه ذره از توهمات لاستی بیرون بیاره و رفتم رو تخت ولی همش یه حالت خوابو بیداری داشتم و توی ذهنم همش اتفاقات لاستی رژه میرفت و وقتی چشممو میبستم همش فکر میکردم یکی داره به صورتم ذل میزنه و یهو چشامو باز میکردم خلاصه با کلی مصیبت حدود ساعت ۷ صبح بود که تاره داشت خوابم میرفت که با صدای در باز از خواب پریدم و دیدم همسری اومد خونه و بعد از خاموش کردن تی وی اومد رو تخت و اون موقع بود که دیگه با خیال راحت چشامو بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم...راستی داییم دیشب سیزن ۵ لاستو خریده انقدر خوشحال شدم که نگو بهش گفتم این هفته واسم بیاره تا قبل عید سیزن ۵ اش رو هم تموم کنم ..راستی من چقدر این بنجامینو دوسش دارم حیوونکی وقتی دخترشو کشتن چقدر ناراحت شد اولین بار بود در کل سریال که اشکش در اومد و به اصطلاح یه ابراز احساساتی کرد خیلییییی دوسش دارم بنجامینو به نظر من که اصلا ادم بدی نیست راستی کسی میدونه اسم واقعی این هنر پیشه که نقش بن رو بازی کرده چیه؟

تا بعد..

 

 

 

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 15:9 توسط ملودی| |

سلام به دوستای عزیز خوبین؟ تعطیلات خوش گذشت؟ خیلیها که رفته بودن مسافرت ولی ما هیچ جا نرفتیم اخه از بس اینجور تعطیلیا جاده ها شلوغ میشه که ادم جرات نمیکنه اینجور مواقع جایی بره..البته با همسری تو خود تهران حسابی گشتیما ولی خوب خارج شهر نرفتیم

دیروز هم منو مامانم یه مهمونی زنونه خونه یکی از دوستامون دعوت داشتیم که رفتیم خوش گذشت ساعت ۷ هم برگشتیم خونه مامانینا ..

وای انقدر هوس شمال کردم اخه تو این فصلها من شمالو خیلی بیشتر دوست دارم زمانی که هوا حسابی گرم میشه اصلا از شمال خوشم نمیاد از بس شرجی میشه ولی همونطور که گفتم هنوز برنامه ما مشخص نیست که عیدو کجا بریم

امروز با مامانم میخوایم بریم بیرون اگه شد من یه گردنبندی رو که چند روز پیش تو ویترین دیده بودم و خوشم اومده بود بخرم البته اگه شانس بیارم و نفروخته باشنش البته خیلی ظریفه ها ولی خوشگله اخه من گردنبند زیاد دارم ولی همشون رو تو مجالس و مهمونیا میشه استفاده کرد و الان میخوام یه ظریفشو داشته باشم که همیشه تو گردنم باشه و اذیتم نکنه ...

راستی شنیدم که اهورای گوگولی رونالی بالاخره به دنیا اومد از همینجا به رونالی عزیزم تبریک میگم و بی صبرانه منتظرم که بیاد عکس پسمل خوشگلشو برامون بزاره

تا بعد..

 

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 13:29 توسط ملودی| |

سلام به دوستای گلم

وای که این سریال لاست منو از کارو زندگی انداخته حتی دیگه وقت نمیکنم بیام یه اپی بکنم جدی جدی خیلی اعتیاد اوره تازه هنوز سیزن ۲ هستم کلی مونده تا کلش تموم بشه ولی خداییش خیلی سریال معرکه ایه به نظر من فیلمنامه اش حرف نداره یه جوری ساخته شده که ادم رو جذب میکنه خلاصه بدونین این یه کم کمرنگ شدن من واسه چیه همش تقصیر این لاسته  راستی تو کل کاراکتراش من از همه بیشتر جان لاک رو دوست دارم خیلی شخصیت متفکر و جالبیه ...

دیروز که جمعه بود ساعت ۲:۳۰ منو همسری رفتیم دنبال دایی کوچیکه و رفتیم کوهسار بعدشم رفتیم کن  خیلی خوش گذشت بعدش اومدیم خونه مامانمینا و یه ۲ یا ۳ ساعت بعدش در واقع بعد شام بازم سه تایی رفتیم فرحزاد و تا دیر وقت اونجا بودیم بعدشم که اومدیم خونه و منو همسری تا ساعت ۳:۳۰ نصف شب داشتیم لاست نگاه میکردیم

این دایی کوچیکم که مجرد هم هست دیروز یه تراول صدی بهم داد که برم واسه دوست دخترش کادوی تولد یه کیفو کفش بخرم معمولا خیلی وقتها این وظیفه خطیر در امر کادو خریدن واسه دوست دخترشو به من محول میکنه گاهی اوقاتم داداشیم این وظیفه رو به من میسپاره ولی هر چی هست من زیاد دوست ندارم احه خیلی سختم میاد  مسئولیت قبول کنم

چه خبر از خونه تکونی ؟شماها شروع کردین؟من که پریروز صبح فقط داخل کابینتها رو یه کم تمیز کردم ولی در مجموع ما کار زیادی نداریم چون خونمون تمیزه ولی خوب بالاخره همون تمیزی کلی رو میخواد یه ذره هم مبلام کثیف شده میخوام با این شامپوهای مبل تمیزش کنم البته تاحالا این کارو نکردم نمیدونم تمیز میشه یا نه شما تجربشو دارین؟

راستی بچه ها ما هنوز برنامه عیدمون مشخص نیست نمیدونم کجا میریم اخه بهتون گفته بودم همسری گفت مامانو باباش میخوان بیان عید خونه ما تا با هم بریم مسافرت ولی هنوز نمیدونم کجا خدا خدا میکنم اونا عید نیان تا ما هم با مامانو بابام بریم شمال اصلا میدونین من تو عید جز شمال هیچ جا دیگه رو دوست ندارم برم عیدا فقط شمالو دوست دارم و اگه شهر دیگه ای بریم اصلا فکر نمیکنم عید بوده اخه چون از بچگی من با خانوادم معمولا عیدا میرفتیم شمال واسه اینه که این ذهنیت در من مونده..راستی یه کار بدجنسانه کردم اون روزی به مامان همسری زنگ زده بودم گفتش نمیاین تبریز؟منم گفتم نه الان که همسری خیلی کار داره ایشالا واسه عید میایم   (یعنی این که عید ما میایم اونجا شما نیاین) حالا نمیدونم منظور منو گرفت یا نه ولی امیدوارم نتیجه بخش بوده باشه و عیدو نیان

حالا بیام به شماها سر بزنم پس فعلا خداحافظ

تا بعد...

 

نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 13:31 توسط ملودی| |


Design By : Night Skin