تبليغاتX
روزهای زندگی من

وای که این یکی دو روزه چقدر خسته شدم از بس رفتم بیمارستان ..موضوع از این قراره که دایی جونم تصادف کرده و یکی از پاهاش بدجوری شکسته در واقع له شده پریشب که مامانم زنگ زد خونمون و داشت گریه میکرد کم مونده بود سنگ کوب کنم ماشالا مامان منم که استاده تو دادن این خبراتو این جور مواقع همون الویی که اولش میگه ادم با خودش میگه خاک برسرم شد و هزاران فکر ناجور میزنه به کله ادم خلاصه در بین گریه های مامانم فهمیدم که میگه دایی تصادف کرده خلاصه من نفهمیدم کی اماده شدم و همسری هم خوشبختانه خونه بود و رو تخت دراز کشیده بود ساعت حدود 8 شب بود تند تند حاضر شدیم و رفتیم دنبال مامانو بابام و با هم رفتیم بیمارستان ایران*مهر حالا خدا رحم کرده که سرش ضربه ندیده بود ولی یکی از پاهاش بدجوری صدمه دیده دیروز صبح عملش کردن ولی یه عمل دیگه هم داره که فردا انجام میشه دعا میکنم دایی جونم هرچه زودتر سلامتیشو به دست بیاره و مثل سابق بتونه راه بره حالا بنده خدا 16 شهریورم بلیط داره واسه المان و از اونجا هم چند کشور دیگه که بعید میدونم که بتونه بره چون حالا حالاها این پا خوب شدنی نیست ..دیروز که با همسری رفته بودیم دیدنش هنوز بی حسی پاش نرفته بود و هنوز دردو حس نمیکرد(با بی حسی موضعی عمل شده بود)ولی بعد که ما برگشتیم مامانم میگف انقدر درد داشت که همش داد میزد حالا فکرشو بکنبن یه مرد 47 ساله چقدر باید درد وحشتناکی داشته باشه که همچین دادو فریادایی بکنه میگفت انگار یه سیخ فلزیو دارن مبکنن تو پام اخه جراحیهای استخوانی خیلی دردناک میشن  ایشالا که زودتر خوب شه

از اونجا هم که داشتیم برمیگشتیم به همسری گفتم منو برسونه کلاسم (یوگا)دقیقه نود رسیدم از بس این خیابونا ترافیک بود ولی خوشبختانه رسیدم خیلی خیلیم دیروز کلاس بهم چسبید اخه یه دوهفته ای بود تشکیل نمیشد یه هفته قبل اونم من کاری برام پیش اومده بود نرفته بودم یعنی سه هفته دور مونده بودم از اون فضا ولی دیروز تلافیش دراومد و خیلی خوش گذشت دیروز مربیمون به منو دو سه نفر دیگه ای که تو کلاس قدیمیتریم و بهمون اعتماد داره یواشکی گفت که علت این که هی کلاسو کنسل میکنه اینه که همش درگیر دکتر و درمانو و این حرفاست و احتمالا استراحت مطلقی بشه که اونوقت یه مربی دیگه برامون میزاره ازش پرسیدم باردارین گفت هنوز نه و لی دارم پروسه اشو طی میکنم گفت دکترش گفته خانم سنت بالاست چرا تاحالا اقدام نکردی اخه فکر کنم سنش بالای 35 هستش مربیمون میگه این چند سال همش درگیر کارو زندگی بودم بعدشم با همسرم همش میگفتیم بزار چند تا کشور دیگه رو هم ببینیم بعد .از طرفی شوهرم هم اصلا بچه دوست نداره و همش میگفت من از این اشتباهات نمیکنم ولی دیگه بعد چتد سال الان یه کم راضی شده اونم نه اینکه خیلی اشتیاق داشته باشه ها فقط مجبوری قبول کرده چون دکترم خیلی ترسوندتش جالب اینه که این مربیمون با خنده و شادی میگفت دکترم گفته خانم شما سنت بالاست اصلا به بچه فکر نکن دیر شده دیگه و اصلا هم از بابت حرف دکتر ناراحت نبود و میخندید حالا اگه مثلا من به جای اون بودم ماتم میگرفتم حالا فکر نکنین سن این خانم خیلی زیاده ها به نظرم نهایتا 36 یا 37 سال حالا من موندم چرا دکتر اینجوری بهش گفته اخه الان تو دنیای امروزه خیلی زنا تو این سن باردار میشن و اب هم از اب تکون نمیخوره البته کلا این دکترای زنان عادتشونه مریضو بترسونن و یه کاری کنن هرچه زودتر باردار شه من پارسال رفته بودم دکتر خانم دکتره ازم پرسید چند سالته منم گفتم 28 گفت نمیخوای باردار شی گفتم الان نه احتمالا 2 سال دیگه برگشته میگه اووووووه 2 سال دیگه میگم بله مگه اشکالی داره خانم دکتر ؟میگه نه ولی زیر 30 بهتره !! منم دیگه به روم نیاوردم ...ولی  دیروز واقعا از رفتار این خانم تعجب کردم و با خورم گفتم عجب روحیه قوی ای داره که مطمئنم همین روحیه باعث میشه اون خیلی زود به این خواسته اش برسه

تا بعدهمگی در پناه خدای مهربون ..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 13:14  توسط ملودی  | 

یه بازی از یکی از وبلاگا یاد گرفتم که میخوام انجامش بدم عنوانش هم هست عادتهای نا متعارف خودتونو شرح بدین؟

1-ظرفیتم برای جمعهای شلوغ محدوده و بعد از 2 یا 3 ساعت ظرفیتم تکمیل میشه و دوست دارم برم یه جای دنج و خلوت البته به جو اون جمع هم خیلی بستگی داره اگه جوش برام دوست داشتنی و جالب باشه خیلی هم لذت میبرم و تا ساعتها هم میتونم تو اون جمع باشم ولی اگه نوع جمعو دوست نداشته باشم واقعا برام عذاب اور میشه و فقط دوست دارم زودتر اونجا رو ترک کنم

2-اگه کسی بهم بدی کنه تا اخر عمرم یادم نمیره و متاسفانه همش میاد جلوی چشمم البته برعکسشم صادقه یعنی اگه کسی بهم کوچکترین خوبی کنه یادم که نمیره هیچ تا اون خوبیشو تلافی نکنم یه لحظه ارامش ندارم

3-در برابر مشکلات زود از کوره درمیرم ولی بعد از صحبتهای ارامش بخشی که همسری باهام میکنه همه چی یادم میره و دوباره روحیه امو به دست میارم و با امیدواری منتظر رفع اون مشکل میشم

4-گاهی اوقات البته گاهی اوقات غرغرو میشم اونم بر سر همسری طفلکی اما بعدش پشیمون میشم و سعی میکنم از دلش در بیارم

5-کمی تا قسمت زیادی تنبل میباشم و از هرگونه فعالیتهای فیزیکی اعم از ورزشهای پرجنب و جوش و کار خانه فراری و منزجرهستم

6-راحتی خودمو به هیچ کس نمیدم البته در راستای تنبل بودنم اینطوریم میدونم شاید خیلی خیلی اخلاق بدی باشه اما دست خودم نیست

7-چون از اون وقت که یادمه هر وقت مهمونی یا مجلسی میریم خیلیا از قیافم تعریف میکنن اگه جایی بریم و از این جور تعریفات ازم نشه اعتماد به نفسم میاد پایین و همش فکر میکنم حتما امروز ارایشم یا لباسم یا مدل موهام زشت شده که کسی ازم تعریف نمیکنه

8-با تلفن به هیچ وجه رابطه خوبی ندارم و این یعنی این که تلفن زدن به دوست و اشنا و غریبه برام حکم مرگو داره و تا مجبور نباشم این کارو نمیکنم فقط به مامانم و همسری و مامان بزرگم و خاله ام خیلی راحت زنگ میزنم و روزی صد بارم میتونم این کارو بکنم

9-هر وقت تو مرکز خریدی بازاری چیزی یه چیزیو ببینم که خیلی خیلی خوشم بیاد حتی اگه لازمش نداشته باشم اما تا اونو نخرم خواب به چشمم نمیاد و حتی شبا هم خوابشو میبینم که قبول دارم اخلاق فوق العاده بدیه چه بسا خیلی اوقاتم بعد خریدن اون چیز پشیمون میشم که دیگه پشیمونی سودی نداره

10-عاشق پول جمع کردنم

۱۱-خیلی سخت دکتر میرم یعنی تا وقتی که مشکل خیلی جدی نداشته باشم نمیرم کلا از هرچی دکتر و مشتقات اونه فراریم به جز دندونپزشکی که اصلا نمیترسم و برای کوچکترین مشکلی میرم دندون پزشکی چون به شدت به دندونام حساسم

 

دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه از شما دوستای خوبم هم دعوت میکنم این بازیو انجام بدین

راستی بچه ها بین این فیلمهایی که الان اکرانه کدوم فیلم ارزش دیدنو داره ؟فیلم پستچی سه بار در نمیزند قشنگه یا مزخرفه؟هرکی دیده بیاد بگه

تا بعد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 13:46  توسط ملودی  |