تبليغاتX
روزهای زندگی من
روزهای زندگی من

امروز یعنی ۳۰ شهریور تولد همسری جون بود منم از چند روز قبل تصمیم گرفتم واسه همسری بیرون تولد بگیریم خلاصه چند تا مهمون دعوت کردم واسه امشب تو یه رستوران خوب و دنجی که خودمون هم مشتریش هستیم کلا ۱۰ نفر بودیم خیلی خیلی خوش گذشت و کلی گفتیمو خندیدیم به خصوص دایی کوچیکم و پسر دایی بزرگم و داداشم هم که یه پا دلقکن کلی مارو خندوندن بعد شام هم همسری شمعهای ۳۳ کیکشو فوت کرد در گوش همسری گفتم موقع فوت کردن یه ارزوی خیلی خوب کن یه بار همسری فوت کرد بعدش گفتم دوباره شمعو روشن کنه تا منم فوت کنم(خوب چیه منم میخواستم ارزو کنم)یه شونصد باریم دختر داییم روشن کرد و فوت کرد خلاصه شمع فلک زده دیگه تموم شد بعدشم یه چای باحال همراه با کیک تولد شکلاتی میل کردیم ...کلی هم عکسای خوشکل گرفتیم ..راستی کادوهای همسری عبارت بودند از :مامان و بابام سه تا جام کریستال قرمز فوق العاده شیک داداشیم یه تی شرت ناناز بقیه هم ادوکلون مارک رویال و ست کامل اسپری و ادوکلون و افتر شیو و مام مارک ادیداس و خودم هم یه سکه به همسری کادودادم ...در کل شب خیلی خوب و به یاد ماندنی بود اونجا کلی همسری رو بوس بوسیش کردم و یه شونصد باری هم از امروز صبح تولدشو تبریک گفتم  خلاصه این بود گزارش تولد ...

راستی تا یادم نرفته امروز سالگرد خواستگاریم هم هست همسری و خونوادش درست روز تولدش اومدن واسه خواستگاری خونمون و بعدش که رفتن یه ساعت بعدش همسری اومد دنبالم با هم رفتیم گردش خداییش خیلی پر رو بودیم فکر کنم

 حالا با اجازتون میخوام اون بازی معروف وبلاگی رو که بنده بعلت تنبلی مفرط تا حالا انجامش ندادم با نهایت تاخیر انجامش بدم:

اولین چیزی که با شنیدن یا دیدن کلمات زیر به ذهنتون میرسه چیه؟

دریا:عمق

قهوه: به به تلخ و دلچسب

غرور:یه کمش خیلی خوبه

مدرسه:دوران خوشی که علیرغم خوشیش اصلا دوست ندارم دویاره بهش برگردم

دفتر مدیر:خانم مدیر دبیرستانمون که یه خانم تپل و خیلی مهربونی بود که متاسفانه اسمشو فراموش کردم

ابگوشت:مامان بزرگم  اخه ابگوشتاش حرف نداره

قرمه سبزی :فقط قرمه سبزی مامانم که بیسته بیسته

ریاضی:استاد جمشیدی استاد ترم اخر دانشگاه که استاد ریاضیات مهندسی بود که پوستمونو میکند و نمادی بود ازجزبه و دیسیپلین

اهنگ: یانی و ونجلیس و کیتارو  وکلا اهنگای بی کلام

ماه رمضون:زولبیا بامیه و حلیم و ربنای شجریان

استخر:دوست ندارم چندشم میشه همش فکر میکنم وقتی برم توی ابی که این همه ادم توشن کلی مریضی میگیرم

روزنامه:جدول

کودکی :خاطرات زیبا و کمی محو

دروغ:دروغگوی خوبی نیستم خیلی خیلی تابلو دروغ میگم

لیسانس:گذاشتم لب طاقچه و ابشو میخورم

فوتبال:اه اه اه

پرواز:دلم هری میریزه پایین

اشک:اشکای بی موقعی که نمیشه جلوشو گرفت و کلی حرص ادمو در میاره

ازدواج:همسری جونم

وبلاگ:از پدیده های شگرررررررف تکنولوژی

شب:عشق من و  سکوت و بی صدایی محض

زندگی:زندگی را زندگی باید کرد

عشق:خواب و خوراک رو از ادم میگیره ادم رو دچار یه یاس سکوت نما میکنه البته قبل رسیدن بهش ولی بعد که ادم خرش از پل میگذره همه چی برمیگرده به وضعیت عادیش

هلو:به به همه جورش عشقه هم خودش هم اسانسش هم ابمیوه اش هم دلسترش

خارج:فقط برای مسافرت دوست دارم ولی برای زندگی اصلا اصلا بهش حتی فکرم نمیکنم چون ۲ روزه دق میکنم

تحصیل:الان دیگه حوصله شو ندارم

خواب:لذت بخش و خوشمزه

مجلس:

کتاب:اسرار کائنات

سل ۸۸:سال طلایی و بسیار خوشمزه

قزوین:یاد جوکای قزوینی میفتم

اینترنت:ماده حیات  وجودش از اب و هوا برام ضروری تر حس میشه

کلم پلو:فقط کلم پلوهای خوشمزه مامانم

دبی:یزدان و سارا  پسر عموی مامانم و خانمش که سالها اونجا زندگی میکردن

 

تا بعد همگی در پناه خدای مهربون و عزیز و دوست داشتنی ...

  

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 0:55 توسط ملودی| |

دارم به این فکر میکنم که خدا تا چه حد میتونه مهربون باشه این مهربون بودن خدا از اون حرفای کلیشه ای نیست که تو همه کتابها میخونیم این مهربونی از اون نوعی هست که این روزا من با تمام وجودم لمسش میکنم انقدر برام ملموسه که تعجب میکنم چرا قبلا انقدر برام وضوحش زیاد نبوده مطمئنا نوع نگاهم عوض شده الان جور دیگه ای به همه چیز نگاه میکنم به اتفاقات دورو اطرافم با یه دید وسیعتری نگاه میکنم دیگه علت وقوع خیلی از اتفاقت ریزو درشت روزمره دورواطرافمو متوجه میشم انقدر اینجوری دیدن برام لذت بخشه که عمق این حس و این لذت باعث میشه چشمام خیس بشه اصلا باخودم فکر میکنم چه جوری میشه این همه توجه و این همه محبت و این همه عشق خدا رو پاسخ داد ؟!چه جوری میشه به معنای واقعی کلمه شکرگذارش بود؟اینی که من روزی صد بار چه تو دلم و چه با صدای بلند با تمام وجود از خدا تشکر میکنم کافیه؟وقتی میبینم کوجکترین و پیش پا افتاده ترین کار مثبت و خوب ما خیلی زود یه تاثیر مثبت چشمگیری تو زندگیمون میزاره دهنم باز میمونه از اینهمه خوش حسابی خدا!!!از این که چقدر زود دستمزد اونکارو بهمون میده ..یه چیزی میگم شاید باور نکنین دیروزهمسری که میره دم دفترش میبینه یه بچه گربه خیلی نحیف دم در دفترنشسته و میومیو میکنه و از بس گشنشه صداش به زور درمیاد و از اونجایی که همسری نسبت به حیوانات خیلی دل رحمه و شدیداحیوان دوست بچه گربه رو ور میداره میبره تو دفتر و میره براش کالباس و شیر میخره میاره و خلاصه خوب بهش غذا میده تا یه کم جون بگیره کلی هم باهاش بازی میکنه موقع اومدن هم میزارتش تو حیاط خلوتشون ..خلاصه قرار شده که تا یه مدتی که یه کم بزرگ بشه و جون بگیره نگهش داره بعدا ولش کنه بره ..در قبال اون رحمی که همسری به یه حیوون زبون بسته کرده امروز یه اتفاق خیلی خوب و شادی اوری برامون افتاد که اصلا انتظارشو نداشتیم انقدردور از انتظار بود که همسری تا چند دقیقه هنگ کرده بود و به جای خوشحالی رفته بود تو فکر به همسری میگم خوب چرا خوشحال نیستی این اتفاق خیلی برامون خوبه تو باید الان مثل همیشه شادی کنی همسری میگه خوشحالم واقعا خوشحالم ولی دلم میخواد یه دل سیر بشینم گریه کنم از این همه محبت خدا نمیدونم چه جوری ازش تشکر کنم؟میدونم این اتفاق واسه محبتیه که من به اون بچه گربه کردم هرچند شاید برای بعضیا این فکرخنده دار باشه ولی من مطمئنم به خاطر رحمیه که به یه حیوون زبون بسته کردم دیدم راست میگه چقدر لطف خدا از راههای ساده ای که حتی فکرشوهم نمیکنیم به زندگیمون سرازیر میشه ...از این جور اتفاقات خیلی دورو اطرافم دیدم میدونین یه قانون کارما توی کائنات حاکمه به زبون ساده تر قانون عمل و عکس العمل .تو این دنیا هر کاری که ما میکنیم به خصوص در قبال انسانها یا موجودات دیگه یه جور انرژی تولید میکنه که میتونه مثبت باشه یا منفی و اون انرژی مثل یه بومرنگ تو کائنات یه چرخی میزنه و در نهایت میخوره به خودمون و تاثیرشو تو زندگیمون میبینیم واسه همینه میگن هیچ وقت در قبال دیگران(نه فقط انسانها بلکه همه موجودات)یه کار منفی نکنین یا انرژی منفی نفرستین چون عین همون به خودتون برمیگرده مثلا هیچ وقت کسیو نفرین نکنین چون اثار مخرب اون نفرین یا  اون انرژی منفی وارد زندگی خودتون میشه ..من کسایی رو دیدم که با رفتار بیرحمانه ای که حتی با یه حیوون داشتن دچار عواقب بدی شدن مثلا تو فامیلای ما یه خانمی هست که خیلی از حیوونا بدش میاد به خصوصو از گربه .یه روز یه گربه ای رو که اومده بود تو حیاطشون کلی میزنه تا حیوون فرار میکنه به چند روز نرسید که معده این خانم خیلی بی مقدمه شروع به خونریزی وحشتناکی میکنه و کارش به بیمارستان میکشه اصلا نمیتونست هیچی بخوره مثل اسکلت شده بود الانم هنوز داره با اون مریضی دستو پنجه نرم میکنه ..میخوام بگم که رفتار ما نه فقط با انسانها بلکه با حیوانات هم کارمای خودشو به دنبال داره .چقدر خوبه همیشه سعی کنیم تو وجودمون انرژیهای مثبتی داشته باشیم که به دیگران هم منتقلش کنیم اگه یه نفر بدترین کارها رو با ما کرده به هیچ وجه نفرین و ناله نکنیم بلکه اونو بسپریم به این سیستم منظم و دقیق کائنات (بسپریمش به خدا)چون طبق این قانون اون خودش مجازات میشه و دیگه نیازی نیست ما خودمونو و زندگیمون پر کنیم از انرژیهای نامطلوب و منفی که زندگیمونو تحت الشعاع قرار بده. دوستای خوبم باورکنین این مقوله انرژی خیلی بحث جالبیه که اگر واردش بشین متوجه میشین که همین انرژیهایکه ما بوسیله احساسات مخلتف از خودمون ساطع میکنیم تمام زندگی مارو میسازن ..

راستی امروز یعنی ۱۷ شهریور اولین روز دیدار منو همسری جونه در واقع اولین قرارمون.همونطور که میدونین ما اینترنتی باهم اشنا شدیم تیرماه ۸۱.و ۱۷ شهریور ۸۱ اولین قرارمونو تو شهرک غرب گذاشتیم و همدیگرو دیدم  این روزو به خودم و همسری مهربونم تبریک میگم  راستی خیلی قشنگ و زیبا همونطور که گفتم خدای نازنینم هدیه این روزو بهمون داد خدا جونم دوست دارمممممممممممممممممممم

 تا بعد همگی در پناه خدای بزرگ و مهربون

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 0:49 توسط ملودی| |

یه چند روزی به هر وبلاگی سر میزنم یه جورایی  به بچه و بچه دار شدن مربوطه به خصوص وقتی دیدم عسل جون و الاله جونم هم در این مورد از دغدغه  های ذهنیشون گفتن منم تصمیم گرفتم در این مورد یه پست بزارم راستش  تا پارسال که 4 سال از ازدواج منو همسری میگذشت کسی جرات نکرده بود در مورد بچه دار شدن یا نشدن ما ازمون سوال بپرسه یعنی من خودم از همون اول به کسی اجازه ندادم تو این جور مسائل دخالت کنه حتی مامانم هم هیچ وقت در این مورد ازم سوالی نمیکرد به جز مامان همسری که از همون ماه اول بعد ازدواج هی ازم میپرسید خبری نیست مامان نشدی؟که منم یه جوری جواب میدادم که حالا حالاها دلشو واسه نوه دار شدن صابون نزنه البته اون بنده خدا هم از روی بدجنسی نمیپرسیدا فکر میکرد چند ماه بعد ازدواج اتفاق افتادن این مساله طبیعیه به خصوص وقتی تو فامیل یا دوستو اشنا میدید یکی نینی دار شده فیلش یاد هندستون میکرد  یه روز همسری بهش گفت مامان جون ما تا چند سال اصلا اصلا بهش فکر نمیکنیم این شد که دیگه اونم  نپرسید تا چند ماه پیش که دختر خاله همسری که یه سال بعد ما ازدواج کرده بودبچه دار شد باز دیدم یه روز صبح مامان همسری زنگ زده به من میگه مامان نشدی منم همینجوری دهنم باز مونده بود گفتم نه چه طور مگه؟میگه اخه لادن مامان شده من گفتم خوب به سلامتی ولی اصلا از دستش ناراحت نمیشم چون میدونم کاملا بی منظور این سوالارو میکنه به خاطر اینکه همسری هم تک فرزنده واسه همین خوب خیلی ذوق نوه ایندشونو دارن دیگه واسه اینه که درکشون میکنم ..مامانم هم که هیچ وقت در این رابطه ها صحبت نمیکرد الان چند ماهه که تقریبا علنی و رک حرف میزنه اولاش که از دهن فامیل و همسایه منظورشو میفهموند مثلا میگفت خانم فلانی میگه هنوز مادربزرگ نشدی؟یا دخترت هنوز نینی نداره؟و از این قبیل حرفا تا این که الان دیگه راحتتر حرف میزنه و با زنون بی زنونی میفهمونه که دیگه الان وقتشه..مثلا اون روز میگه بابات میگفت اگه بچه ها قصد بچه دار شدن دارن دیگه الان وقتشه 5 سال از ازدواجشون میگذره و الان کاملا به موقع هست  یا یه چیز خنده دار تر بگم چند روز پیش بابام رفته بوده داروخانه هم دارو بگیره هم از این تستای قند اونجا اشتباهی به جای تست قند بهش بیبی چک میدن بابام هم دیگه روی بسته رو نگاه نمیکنه ببینه چی نوشته خوب فکر میکنه حتما درست داده دیگه بعد که میاد خونه میبینه روش نوشته pregnancy test خلاصه بعد از این که کلی بامامانم میخندن مامانم میگه اشکال نداره میدمش به ملودی اون روز رفته بودم ورداشته اونو میده به من منم گفتم اخه به چه درده من میخوره من نمیخوام مامانم هم گفت خوب به درد تو میخوره  دیگه بالاخره لازمت میشه..خلاصه این روزا این جور حرفا خیلی منو به فکر برده منی که اصلا به بچه فکر که نمیکردم هیچ از حاملگی وحشت هم داشتم از شما چه پنهون یه مقدار دارم علاقمند میشم به خصوص وقتی وبلاگای مامانایی رو میخونم که از بچه هاشون و شیرینکاری اونها و اون عشق و علاقه مضاعفی که تو زندگیشون ایجاد شده میخونم بیشتر خوشم میاد مخصوصا مخصوصا هیجان انگیزترین بخشش برام خرید لوازم بچه ست مثلا وقتی عکس اتاقای خوشکل بجه هارو تو این وبلاگا میبینم یا وسائل سیسمونیشونو کلی ذوق زده میشم و دلم میخواد منم از این خریدا بکنم میدونم حرفم بچه گانست و مسلما همه بخش بچه دار شدن به سیسمونی خریدنش خلاصه نمیشه ولی خوب نمیدونم چرا این بخشش بیشتر از همه ابعادش منو قلقلک میده(خلاصه بدونین اگه من یه روزی نینیدار شدم از ذوق سیسمونی خریدنه و لاغیر)البته اینو بگم که همسری تا 2 سال دیگه اصلا موافق نیست یعنی میگه زودتر از 2 سال بعد اصلا و ابدا ..منم تو این 1یا2 سال سعی میکنم اطلاعات مربوط به بچه و بچه داری و تربیت کودک و اصول علمی این قضایا و صد البته مهمتر از همه اطلاعات مربوط به سیسمونی و برندهای مرغوب لوازم بچه رو اپ تو دیت کنم حالا یه چیزی میگم تو رو خدا بهم نخندینا منی که همیشه عشق خرید واسه خودم بودم و البته الانم هستم یه چند هفته ای هست علاقمند شدم واسه نینی ایندمون یه چیزایی بخرم البته چیزایی که برای هر دو جنسی قابل استفاده باشه  به خصوص عاشق این شدم که سرهمیاو بادیهای خوشکل با رنگهایی که برای هر دو جنس قابل استفاده باشه بخرم البته تا الان که اصلا این کارو نکردم یه جورایی واسم خنده دار و مضحکه ولی با خودم که فکر میکنم میبینم چرا باید خنده دار باشه خوب اصلا 2 سال نه 5 سال دیگه بالاخره که ما یه روزی بچه دار میشیم اونوقت خیلی لذت بخشه که مثلا لباسایی رو که چند سال قبل به وجود اومدن بچمون با کلی خاطره براش خریدیم تنش کنیم و یاد حال و احساس این روزامون بیفتیم که هیچ ذهنیتی از بچه ایندمون نداشتیم ..اونروزی به همسری هم گفتم دلم میخواد بعضی وقتا یه چیزای خوشکلی واسه نینیمون بخریم البته اول همسری کلی خندید بعدشم گفت باشه عزیزم اگه این کار خوشحالت میکنه باشه ولی زیاده روی نکن  بزار بعد اومدن نینی کلی چیزای خوشکل واسش میخریم  خلاصه که تصمیم گرفتم گاهی وقتا به خاطر دل خودم که ذوق زده بشم یه چیزای خوشکلی واسه نینی بخرم اگه هم روزی روزگاری قسمت شد خریدم عکسشو میزارم مطمئن باشین ... 

تا بعد همگی در پناه خدای مهربون..  

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 16:39 توسط ملودی| |

امروز یعنی 4 شهریور (البته بهتر بود بگم دیروز چون ساعت 12 شب رو گدشته و وارد روز 5 شهریور شدیم) پنجمین سالگرد ازدواج منو همسری جونم بود جالب اینجاست که بعد از 5 سال دوباره این روز افتاد به چهارشنبه اخه روز عروسی ماهم دقیقا جهارشنبه بود از دیشب بگم که مامانم منو همسری رو دعوت کرد شام بریم اونجا من هم فکر میکردم امسال مامانم به خاطر جریان داییم روز سالگردمونو فراموش کرده خلاصه پاشدیم رفتیم اونجا که تا از در وارد شدیم مامانو بابای مهربونم منو همسری و بغل کردنو سالگرد ازدواجمونو تبریک گفتن منم بسی شرمنده شدم که پیش خودم فکر کرده بودم یادشون رفته مامان عزیزم هم زحمت کشیده بود یه شام فوقوالعاده خوشمزه پخته بود بعد شام هم در حال خوردن شیرینی مامانم اورد کادوی منو همسری رو داد واسه همسری تاپ و شلوارک و واسه منم یه بلوز خیلی ناز به همراه مقداری وجه نقد زحمت کشیده بودن که کلی بهم چسبید اخه هر سال به مناسبتهای مختلف مامانم با خود من میره و واسمون کادو میخره که باب میلمون باشه ولی امسال اصلا به من نگفته بود و واسه همین سورپرایز شدم و خیلی بیشتر از سالهای قبل بهم چسبید از خدا میخوام همیشه همیشه مامان و بابای مهربونم و داداش خوبم رو در پناه خودش حفظ کنه که وجودشون در کنار وجود همسری بزرگترین نعمت خدا به من هست...امروز هم ار صبح که از خواب پاشدیم منو همسری بالغ بر دویست دفعه به هم گفتیم"عزیزم سالگرد ازدواجمون مبارک" و کلی ابراز احساسات کردیم بعدشم عصر من بعد از 5 سال دوباره لباس عروس خوشکلمو پوشیدم و کلی عکس گرفتیم تو این 5 سال اصلا تا حالا لباس عروسمو نپوشیده بودم ولی امسال به دلم افتاد که بپوشمش وقتی میخواستم از جعبه درش بیارم تمام خاطرات روز عروسی برام تداعی شد لباس عروسمو فردای عروسی داده بودیم خشکشویی واسه همینم تمیز تمیز مثل یاس بود میخواستم بپوشمش اصلا دلم نمیومد همش فکر میکردم الان کثیف میشه ..تور سرم رو هم وصل کردم به موهام و دیگه دقیقا مثل یه عروس واقعی شده بودم حتی کفشای عروسیم رو هم پوشیده بودم همسری که کلی کیف کرده بود و همش فیگورای مختلف بهم میداد تا عکس بگیره دست بردار هم نبود یه حس خاصی داشتم وقتی بعد 5 سال دوباره خودمو تو اون لباس دیدم انگار که این 5 سال اصلا وجود نداشته و من تازه امروز دارم عروسی میکنم یه جور حس نوستالژیک اومد سراغم باور نمیکردم که جند سال از عروس شدن من گذشته ...بعدشم بعد افطار با همسری رفتیم رستوران لوکس*طلایی و یه شام خوشمزه و چرب و چیل خوردیم (رفتیم تو تراسش نشستیم هوا هم عالیه عالی بود)وقتی  داشتیم میرفتیم تو ماشین به همسری گفتم یه سی دی خیلی شاد بزار نا سلامتی داری عروس میبیری اونم اهنگ عروس از اصف و گذاشت و کلی شارژ شدیم همش یاد اون موقعی افتاده بودیم که با همسری روز عروسیمون داشتیم میرفتیم اتلیه و همه ماشینای دورو اطراف وقتی مارو میدیدن واسمون بوق بوق میزدن یا دست میزدن و کلی ابراز احساسات از خودشون نشون میدادن یادش بخیر چه روز قشنگی بود...بعد رستوران هم رفتیم بگردیم که به همسری گفتم میدونی الان بعد اون شام چرب و چیل چی دلم میخواد؟همسری گفت چی؟گفتم یه فهوه ترک تلخ به به و تا سرمو برگردوندم دیدم رو یه مغازه زده قهوه !!(تو خیابون نیاوران)اصلا فکر نمیکردم تا این حد مستجاب الدعوه باشم  خلاصه همسری پیاده شد و واسم یه قهوه گرفت میتونم به جرات بگم خوشمزه ترین قهوه ای بود که تو عمرم خورده بودم ای چسبید ای چسبید همسری میگه قهوه تلخو چه جوری میخوری مزه حنا میده  اخه ایشون همه چیو شیرینه شیرین میخوره بر عکس من که حتی شیر کاکائو رو هم تلخ میخورم قهوه شیرین رو هم اصلا نمیتونم لب بزنم انگار دارم چای شیرین میخورم  خلاصه که قهوه مذکور حالی داد بس اساسی و اون همه پرخوریها همش رفت پایین   بعدشم باز یه کم دیگه گشتیم و اومدیم خونه در مجموع شب فوق العاده مطبوعی بود و خاطره انگیز...راستی وقتی داشتیم میرفتیم شام بخوریم خاله جون مهربونم هم زنگ زد و سالگردمونو هم به من هم به همسری جداگانه تبریک گفت انقدر خوشحال شدم که نگو و خدا رو هزاران بار شکر کردم که یه همچین خانواده و فامیلی نصیبم کرده که تو مهمترین روزهای زندگیم به یادم هستن و براشون اهمیت دارم و خودشون هم انقدر فهیم و مهربونن از صمیم قلب از خدا میخوام همشونو حفظ کنه و هر چی تو زندگی میخوان بهش برسن الهی امین  

راستی کادوی همسری به من یه میلیون تومان وجه نقد بود اما من امسال کمی تا قسمتی اسکروچ شدم و واسه همسری کادو نخریدم که البته اینو از یکی از دوستانم یاد گرفتم که جنبه بد اموزی داشت برام البته سعی میکنم تو تولد همسری که 30 شهریور هست جبران کنم

در اخر خدا رو میلیونها بار واسه داشتن همسری شکر میکنم از این که همچین انسانی رو در مسیر زندگیم قرار داد تا اخر عمرم شاکر و مدیون خدای خوبم هستم میخوام بدونه که هیچ وقت خوبیهایی که در حقم کرده رو یادم نمیره میخوام با شکرگذاری لیاقتمو بهش نشون بدم این که لایق همه نعمتهاش هستم و قدرشونو میدونم میخوام با روحیه قدردانی و شکرگذاری تمام خوشیها و خیرو برکت عالم رو وارد زندگیم کنم ...خدا جونم دوست دارم ...

 

تا بعد همگی در پناه خدای مهربون..

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 1:2 توسط ملودی| |

Design By : Night Melody