تبليغاتX
روزهای زندگی من
روزهای زندگی من

درست از سه شنبه هفته پیش سرما خوردم و از اونجایی که بدنم مقاومه فکر کردم تا فردا خوب میشم که زهی خیال باطل فرداش خیلی حالم بد شد کل بدنم درد میکرد انگار همه جاموکوبیده بودن بعدشم تب ولرز شدید صبح رفتم حموم وقتی اومدم بیرون دیدم حتی توان اینوندارم حتی حولمو از تنم در بیارم همسری هم اومد خونه حالمو که دید گفت تو فقط برو استراحت کن خلاصه تا شبش تو تخت بودم و هر لحظه حالم بدتر میشد خلاصه انقدر همسری واسم اب لیمو و پرتقال گرفت داد خوردم که نصف شب یه کم تبم کم شد از اون روز تا همین دیروزم طفلک همسری غذا درست میکرد واقعا توان غذا پختن نداشتم البته یه بارشو از بیرون غذا گرفت مامانم هم هی زنگ میزد که بیام واست سوپ درست کنم منم میگفتم نه نیا همسری درست کرده برام خودم هم خوابم خلاصه هی یه جوری میپیچوندمش نیاد اخه میخواستم فقط تو سکوت بخوابم و حال حرف زدن نداشتم در ضمن نمیخواستم ویروسهای لعنتی رو به مامانم و بقیه سرایت بدم مامانم هم چند بار سوپ و شلغم درست کرد به همراه کلی لیمو شیرین زنگ زده بود به همسری بره بگیره و دیشبم اونارو خوردم خلاصه یه چند روزی بود که از خونه پامو بیرون نزاشته بودم و همش تو تخت بودم تا امروز بالاخره تونستم سرپا بشم و یه سر رفتم خونه مامانمینا ..تا حالا سابقه نداشت نزدیک یه هفته نرم اونجا واسه همینم کلی دلم واسشون تنگ شده بود شبم با همسری رفتیم گردش...روبه روی پارک ملت وایسادیم همسری ذرت مکزیکی گرفت با این که اصلا دوست ندارم ولی مال این خوشمزه بود بعدشم یه اب انار فروشی هست اونجا چشمم افتاد به لواشک انار با خوشحالی به همسری گفتم لواشک انار داره همسری هم رفت واسم گرفت وایییییی خیلی خوشمزه بود کاملا ملس بعدشم شبیه این لواشکای معمولی نبود به شکل مربعهای کوچولو برش داده بودن و کلفت و تو ظرف ریخته بودن ولی هر چی بود کلی خوشمزه بود با خوردن اون لواشکا حالم خوب خوب شد تازه یه عالمشم مونده گذاشتم تو یخچال فردا بخورم به به ... 

تا بعد در پناه خدای مهربون...

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 2:15 توسط ملودی| |

سلام دوستای خوبم چه میکنین با این هوای سرد پاییزی؟ این دو سه روزه واقعا هوا سرد شده دیروز تو کلاس یخ زدم اومدم بیرون دیدم وای بیرون خیلی سرده که یه دفعه دیدم همسری اومده دنبالم انقدر خوشحال شدم که نگو پریدم تو ماشین گرم و نرممون و بخاری رو گذاشتم رو ۲۶ درجه و ظرف چند ثانیه ماشین تبدیل شد به سونای خشک   اخه چون همسری با ماشین میره سر کار اینه که نمیتونم ماشین ببرم ولی بعضی وقتا همسری از سر کار میاد دنبالم....همسری کلا حوصله راه رفتن نداره و همه جا با ماشین میره ولی یه چند وقتیه دارم عادتش میدم یه کم راه بره مثلا با هم میریم از این فروشگاههای زنجیره ای خرید میکنیم یا همین دیشب با هم رفتیم یه خیابونیو که نزدیک خونه مامانمیناست و از اول تا اخرش فروشگاه و مرکز خریده پیاده قدم زدیم و یه کم اجیل خریدیم بعدشم سوار ماشینو پیش به سوی خونه کلا انگار کم کم داره استقامتش تو پیاده روی بالا میره  دارم بهش امیدوار میشم منم میخوام زیاد بهش فشار نیارم که زده بشه واسه همین کم کم دارم روش کار میکنم...یه چند روزیه اصلا حس اشپزی ندارم نمیدونم چرا تو این هفته تنها غذای مفیدی که پختم ماکارونی بوده که دو روز پشت سر هم خوردیم و صدای همسری یه کم در اومد بعدشم چند بار مثا امروز ظهر از بیرون غدا گرفتیم و چند بارم خونه مامانمینا بودیم  امروز زد به سرم کیک درست کنم ولی دیدم اصلا حسش نیست  نمیدونم چی کار کنم دوباره انگیزش بیاد سراغم البته من هر از چند گاهی اینچوری میشم و خود به خود خوب میشم ..

بد جوری خرید خونم اومده پایین فکر میکنم واسه همین بی انگیزه شدم باید برم یه کم خرید تراپی کنم شاید حالم خوب شه با این که هیچ چیز خاصیم نیاز ندارما ولی شاید فردا با مامانم رفتم بیرون یه حالی به خودم دادم

راستی موهامم تیره  کردم خیلی احساس خوبی دارم ۱ سالو نیم موهام بین تنالیته عسلی و زیتونی بود دیگه خسته شده بودم هر چند که همه میگفتم خیلی بهت میاد ولی خودم دچار یک نواختی شده بودم اونروزی یه رنگ خریدم و مامانم برام گزاشت البته نمیخواست بزاره میگفت برو ارایشگاه من بزارم شاید یکدست نشه اخه من همیشه واسه رنگ میرم ارایشگاه خلاصه  با اصرار من گزاشت و خیلی هم خوب شد فوق العاده طبیعی شد انگار موهای خودمه اصلا معلوم نیست رنگه بهم خیلی میاد سنمو پایینتر نشون میده همسری هم کلی خوشش اومد خلاصه تا اطلاع ثانوی از رنگ روشن زده شدم و میخوام موهام تیره باشه حس خوبی بهم داده...ببخشید انقدر قاطی پاتی نوشتم هر چی به ذهنم اومد نوشتم ...دوستون دارم

راستی عنوانو داشتین!!!چی کار کنم عنوان دیگه ای به ذهنم نرسید

تا بعددر پناه خدای مهربون...

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 19:12 توسط ملودی| |

سلام دوستای گلم

از بس خیلی وقته پست نزاشتم الان دیگه نمیدونم باید چی بنویسم یعنی اصلا نوشتنم نمیاد تو این مدته که نبودم(یعنی بودما ولی حال اپ کردن نداشتم)زندگی طبق روال جریان داره حال بابا جونم هم خداروشکر بهتره فقط فشار خونش بالاست که باید کنترل کنه و مدام با دستگاه چک کنه ..منوهمسری هم داریم بارامش زندگیمونو میکنیم خداروشکر البته چند روز پیش پدرهمسری یه کمی حالمونو گرفتن که یه روزکلا ارامشمون یکم انگولک شد ولی به هر حال من طبق یه قانون سری که میگه" هیچ یک از اینها تکانم نمیدهد" سعی میکنم ریلکس باشم و اصلا انگار نه انگار  البته اعتراف میکنم که گاهی شکست میخورم ولی سعی میکنم واقعا فکرمو منحرف کنم همسری هم بهم میگه ذهنتو ریست کن و فکر کن مساله ای پیش نیومده ...کلاس یوگا هم مرتب میرم دو روز در هفته رو در ضمن مربیمون هم عوض شده و یه مربی خیلی جاافتاده که ۳۵ ساله مربی یوگاست واسمون اومده که تو هند دوره دیده و خیلییییییییی کارش درسته در واقع بهتره بگم استاده که باعث شده خیلی بیشتر ازگدشته از کلاس و تکنیکها لذت ببرم ...

راستی بچه ها به نظرتون چند سال بعد ازدواج مناسبه که ادم بچه دار شه ؟به نظرتون چه پیش نیازهایی لازم داره بچه دار شدن(چه مادی چه معنوی)؟نظرتون برام خیلی مهمه لطفا حتما نظر بدین در این مورد

راستی اوضاع در امن و امان است لطفا فکرای بد نکنین

تا بعد در پناه خدای مهربون...

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 2:34 توسط ملودی| |

Design By : Night Melody