روزهای زندگی من
سلام به دوست جونای عزیزم چه میکنید با حالو هوای عید؟راستش من اسفند ماهو بیشتر از خود عید دوست دارم چون همه چی بوی نو شدن میده همه مردم در تکاپو هستن و دیدن خیابونای شلوغ و پر ازدحام که خبر از رسیدن سال جدید داره منو مملو از شادی و انرژی میکنه ولی وقتی عید شروع میشه یه کم دلم میگیره هر یه روزی که از عید میگذره بیشتر دلم میگیره که عید داره تموم میشه و متاسفانه چقدرم زود تموم میشه برای من که مثل یه چشم به هم زدن میمونه مخصوصا نیمه دومش که مثل باد میگذره اصلا کاش میشد مثلا ۶ ماه از سال عید بود وایییی چقدر خوش میگذشت طبق اخرین خبرهای واصله از خانواده همسری گویا اونا از اومدن به تهران منصرف شدن و اسباب اسودگی خاطر اینجانب را فراهم کردن حالا اگه اونا نیان منو همسری یه چند روز میریم پیش اونا و چند روزم میریم شمال تا ببینیم چی پیش میاد.. راستی اون گردنبندی رو که تو پست قبلی گفته بودم خریدمش خیلی ظریق و خوشگله میدوستمش.. خریدای عیدمونو کردیم و تقریبا تموم شده خونه تکونیم هم هفته پیش تموم شد و الان همه چیز برای ورود به سال جدید مهیاست.. وای از دیشب بگم که تو خونه تنها خوابیدم و کمی هم ترسیدم ماجرا از این قراره که همسری تازگیها علاوه بر کاری که داره یه جایی هم واسه مهندسین یه ارگانی تدریس میکنه و قراره ۲۴ ام همین ماه ازشون امتحان بگیره واسه همینم حتما باید تا امروز صبح ۱۰۰ تا سوالو طرح میکرد و به مسئولین اونجا میداد واسه همینم به من زنگ زد و گفت تا الان حدود ۵۰ تا سوال طرح کرده و اگه مجبور شه باید تا صبحم که شده تو دفتر بمونه و ۱۰۰ سوالو دربیاره منم شب خونه مامانمینا بودم و وقتی دیدم همسری دیر میاد به بابام گفتم منو برسونه خونه و به اونا هم نگفتم همسری دیر میاد چون در اون صورت حتما میگفتن باید شبو اونجا بمونم منم شبا فقط دوست دارم خونه خودم باشم و حتی دیگه خونه پدریم هم شبا نمیتونم بمونم خلاصه که ساعت ۱۲ بابام منو رسوند خونه و منم بعد این که یه چایی دم کردم تازه نشستم به لاست دیدن تا بعد..
![]()
فقط امیدوارم تا اخرین لحظات در این تصمیم ثابت قدم باشن و نظرشون عوض نشه![]()
![]()
خلاصه که تا ساعت ۴ صبح داشتم لاست میدیدم تو این سیزن ۴ ام هم خیلی اتفاقات مرموز میفته و یه ذره به ادم توهم دست میده خلاصه ساعت ۴ دیگه پاشدم برم بخوابم ولی تی وی رو روشن گذاشتم و ماهواره رو هم روشن گذاشتم تا صدای اهنگش منو یه ذره از توهمات لاستی بیرون بیاره
و رفتم رو تخت ولی همش یه حالت خوابو بیداری داشتم و توی ذهنم همش اتفاقات لاستی رژه میرفت و وقتی چشممو میبستم همش فکر میکردم یکی داره به صورتم ذل میزنه
و یهو چشامو باز میکردم خلاصه با کلی مصیبت حدود ساعت ۷ صبح بود که تاره داشت خوابم میرفت که با صدای در باز از خواب پریدم و دیدم همسری اومد خونه و بعد از خاموش کردن تی وی اومد رو تخت و اون موقع بود که دیگه با خیال راحت چشامو بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم...راستی داییم دیشب سیزن ۵ لاستو خریده انقدر خوشحال شدم که نگو بهش گفتم این هفته واسم بیاره تا قبل عید سیزن ۵ اش رو هم تموم کنم ..راستی من چقدر این بنجامینو دوسش دارم حیوونکی وقتی دخترشو کشتن چقدر ناراحت شد اولین بار بود در کل سریال که اشکش در اومد و به اصطلاح یه ابراز احساساتی کرد خیلییییی دوسش دارم بنجامینو
به نظر من که اصلا ادم بدی نیست راستی کسی میدونه اسم واقعی این هنر پیشه که نقش بن رو بازی کرده چیه؟
| Design By : Night Skin |


