روزهای زندگی من
بعدا نوشت: عکس گذاشتم سلام به دوستای خوبم دیروز یعنی جمعه منو همسری رفته بودیم کاشان ساعت ۶ صبح راه افتادیم ساعت ۸:۳۰ اونجا بودیم خیلی خوش گذشت جاهای دیدنی کاشانو دیدیم خانه عامریها خانه بروجردیها مدرسه اقا بزرگ تپه های سیلک (اولین خاستگاه تمدن بشری با تاریخ نزدیک به 8000 سال) اخر سر هم باع فین جاهایی بود که دیدیم کنار باع فین فقط بوی گل محمدی و گلاب بود که پیچیده بود تا بعد…
بعدشم رفتیم قمصر وای که چقدر شلوغ بود به خاطر این که جمعه بود کلی مسافر اومده بود خیلیاشون تورهای یه روزه بودن و اکثر افراد هم ار تهران اومده بودن توریست خارجی هم خیلی بود بعدشم رفتیم روستای تاریخی ابیانه واقعا که خیلی زیبا بود ما تا اون موقع نهار نخورده بودیم که بریم هتل ابیانه نهار بخوریم وقتی رسیدیم دیدیم کلی جمعیت وایسادن تو صف یه سری که از ساعت 12 فیش گرفته بودن اونموقع که ساعت 2 بود هنور نوبتشون نشده بود ماهم در حال انتخاب غذا از منو بودیم که مسئول اونجا اومد گفت غذا تموم شد انقدر حالمون گرفت که نگو پشیمون شدیم که چرا تو همون باغ فین عذا نخوردیم اخه کنار باغ فین یه باغ دیگه بود مثل فرحزاد خودمون که جای باصفایی بود و کباب داشت با دوغ محلی ولی از اونجایی که ما میخواستیم تو وقت صرفه جویی کنیم وحتما بتونیم تا شب نشده ابیانه رو هم ببینیم گفتیم بریم تو هتل همونجا که من تعریف عذاهاشم شنیده بودم غذا بخوریم که اینجوری شد که از اونجا رونده از اینجا مونده شدیم بدبختانه یه رستوران دیگه ای هم که تو ابیانه بود اونم غذاش تموم شده بود اخه نمیدونین چقدر جمعیت اومده بود اونجا ما هم به این نتیجه رسیدیم که پنجشنبه و جمعه مسافرت رفتن خطاست حالا خوبه من یه مقدار تنقلات و نونو پنیر برداشته بودم که مجبور شدیم همونارو بخوریم
البته همسری که به زور خورد و حالش گرفته شد وقتی دید هیچ جا غدا ندارن ولی من از بس گشنم بود واقعا خوشمزه ترین نونو پنیری بود که تو عمرم خورده بودم
چقدر مردمان ابیانه مهربون بودن به خصوص زناشون خیلی معاشرتی بودن و مثل دهاتیای دیگه خجالتی نبودن که تا ادمو میبینن خودشونو قایم کنن چه لباسای قشنگی داشتن اصلا یکی از جاذبه های ابیانه به لباسای زناشونه خیلی عکس گرفتیم البته زناشون دوست ندارن ازشون عکس گرفته بشه ولی من با ترفتدهای زیرکانه یه عالمه ازشون عکس گرفتم
یه جاهم از ییرزنی برگه خریدیم منم گفتم شاید چون ازش خرید کردیم بزاره من باهاش عکس بگیرم خلاصه با کلی خواهش گذاشت ومنم بغلش کردم با هم عکس گرفتیم
اخه انقدر لباساشون قشنگ بود ادم به وجد میومد
و خداییش خیلی ادمای مهربونی بودن
انقدر دیروز از کله صبح راه رفته بودیم ساعت 8 که رسیدیم تهران من مثل جنازه میموندم هم تمام پاهام درد میکرد هم وحشتناک خوابم میومد اخه از 5 صبح بیدار شده بودیم و من دیشب برای اولین بار ساعت 11 رفتم خوابیدم(در حالت معمول از ساعت 2 زودتر نمیخوابم) البته از راه که رسیده بودیم یه یه ساعتی رو افتادم تو تخت ولی دوباره بیدار شدم و یه چیزی خوردم و ساعت 11 به طور رسمی خوابیدم در مجموع سفر یه روزه خیلی خوبی بود البته قرار بود این سفرو با یکی از دوستای همسری با خانمش بریم ولی در لحظات اخر کاری براشون پیش اومد که نتونستن بیان واین شد که منو همسری تنهایی رفتیم خیلیم بهمون خوش گذشت حالا شاید بعدا تو همین پست یکی دوتا از عکسایی که گرفتیمو گذاشتم ![]()



| Design By : Night Skin |


